![]() |
![]() |
|
|
سلام
بازم سلام اما باز با دل ناراحت نمي خوام هميشه از غم بنويسم مي خوام يه بارم شده بيام بنويسم اين اتفاق خوب افتاد ولي وقتي حالم خوبه حوصله نوشتن نيست ولي وقتي حالم گرفتست يا بايد حس غريب رو پيدا كنم حرفامو بشنوه ولي وقتي من نياز دارم و اون نيست اينجا جايي كه مي تونم خودمو خالي كنم حرفامو بزنم ...... از ديروز باز تو ذهنم برنامه داشتم ولي نقش بر اب شد مثلا مي خواستم روز جمعه با هم برا ناهار بريم بيرون با مامان وبابا و داداشام و زنداداشم كه جمعا ميشيم 6 نفر ولي باز نشد داداشمينا با مامان زنداداشمينا رفته بودن بيرون و ما 4 نفر مونديم صبح با داداشم اخراجي هاي 2 رو ديدم برا ناهار بهش گفتم بريم بيرون گفت نه 4 نفري الان كجا بريم نرفت بعد از ظهرم باباييم تنها رفت من و مامان مونديم الانم خواستيم با داداشمينا بريم بيرون اونام گفتن تازه خونه اومدن و در نتيجه جر و بحث كه ما هميشه تنهاييم چرا هيچ وقت ...... يا دمه دوران ابتداييم تابستونتش تو باغي گذشت كه مال بابابزرگم بود همه خونواده مامان اونجا جمع مي شديم خوش بوديم ولي الان اون باغ فروخته شد مامان بزرگ و بابابزرگ رفتن داييم كه جمعه ها شهربازي و پارک بردنمون با اون بود رفت ....... دوره راهنمايي و اولاي دبيرستان كه بودم با دختر دايي هام ازپنج شنبه خونه مامان بزرگ بوديم جمعه ها با فرزانه نقشه مي كشيديم كه بريم بيرون جمعه ها با خونواده دايي علي با هم تو كوه و... بوديم ولي الان حتي عيد نوروز هم خونه هم نرفتيم كه برسه كه بخواهيم با هم جايي بريم سر اختلافات مالي...... اما حالا .......... چرا زندگيمون اين طوري شده نمي دونم ازحرفاي مردم و خيلي ها خسته شدم: دوست نداشتم يه روز ناراحتي داداشم و زنداداشمو ببينيم نمي خواستم هيچ وقت حسرتشونو ببينيم ولي الان بخاطر بچه دار نشدنشون ناراحتيشونو مي بينم حرفاي مردمو كم كم دارم مي شنوم ناراحتي اونا مامان و بابامم عصبي و ناراحت مي كنه....... مردم كلي درباره داداش دومم كه خيلي هم دوسش دارم كلي حرف مي زنن چرا از صبح تا شب كار كردناشو نمي بينن ولي خونشو ماشينشو و..مي تونن ببينن و كلي حرف بزنن اين پولها رو از كجا در مي ياره چرا ازدواج نمي كنه چرا مردم اينطورين.. داداش كوچيكه كه الان هم اتاقيشم ازدواج كرد و رفت (راستي يادم رفته عروسي مهدي همون خاستگار قبليم و هم اتاقي داداشمو تعريف كنم تو عروسيش كلي خنديدم 3 بار با عروس رقصيد موقع عروس كشون تو خيابوناي اطراف شهر فرمانو رها كرده بود مي رقصيد و... اخر سر كلا تعريف مي كنم) الان تو شهر غريب تو تهران داداشم نمي دونم تنهايي چيكار مي كنه؟؟ خدا شكر بابت همه داده هاتو نداده هات بازم خدا دوست دارم.... حس غريب هنوز كار پيدا نكرده قالي مي بافه اونام هنوز خيلي دوست دارم... حالا يكم تو فازشادي ماجراهاي عروسي مهدي: روز عروسي 3 تير بود دوم تير رفته بودم دانشگاه چون 3 تير امتحان معادلات داشتم ولي كنسل شد 3 تير بدو بدو ساعت 12 حركت كردم 4 ساعت راه طول كشيد ساعت 4 رسيدم خونه يكم دايي خوردم بدو بدو رفتم أرايشگاه موهامو خيلي خوشگل باز درست كرد بعد براي اولين بار يكم أرايش كردم يكي أرايشم كرد اول ضد افتاب بعد پنكك بعد خط چشم بعد ريمل و لاك تموم خيلي قشنگ تر شده بودم بابا چيه از خودم تعريف كردم ديگه چرا وقتي اون دفعه گفته بودم سيبيلو هستم بهم خنديده بودين حرفي نبود حالا كه دارم از خودم تعريف مي كنم ميگين چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تالار كه رسيدم مامانم اولش هاج و واج نگام كرد منم كه لبامو به هم ماليدم كه محتوياتش پاك بشه بعد مامان و أبجي دوماد اومدن روبوسي كردن و..بعدش با زنداداشمم كه خيلي عالي تيپ زده بود رقصيديم و ... بعد رقص خانوما دوماد اومد 3 بار با عروس با هم رقصيدن كلي خنديديم چون خيلي جوگير شده بودن .........خلاصه ايشالله باهم خوشبخت شن. خدا نصيب همون جووناي آرزو به دل بكنه-با صداي بلند بگين الهي امين- راستي فقط يكي از امتحانامو دادم بقيش سر اين موضوعات اتفاق افتاده لغو شد ايشالله از10 مرداد ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:32 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........
|
| پیوندها |
|
یا مهدی ادرکنی.... |
|
RSS
|