تبليغاتX
حس غریب - امتحانا تموم شد
سلام

امتحاناي ترم اول تموم شد با همه بدي ها و خوبي هاش خيلي خوب نبود البته براي مني كه طول ترم هيچي نخونده بودم بد نبود ......اميدوارم از ترماي بعد طول ترم خوب بخونم تا شب امتحان مشكل نداشته باشم من چون شب امتحاني نيستم نمي تونم يه شب بخونم دوستام مخصوصا دو تاشون راحت مي تونستن شبو بيدار بمونن و بخونن ولي من نه نمي تونستم..........

شباي امتحان تو خوابگاه يه شب تا 3 يه شب تا صبح بيدار بوديم يه شبم 12 مي خوابيديم ....يه اتفاق بدم افتاى بد جور اونجا سرما خوردم باعث شد تو امتحان تنظيم هيچي نخونم يكم تقلب كردم چون تستي بود مريض شدن تو خوابگاه خيلي بده مخصوصا اگه روزاي امتحان باشه هيچكس بهت نمي رسه خودتم كه از جات نمي توني بلند شي ولي خوب هنگامه برام يه تقريبا اشي پخت (فقط برنج و پياز بود با أب توش)

بزه ها وقتي تو خوابگاه از پسرا حرف مي زنن فقط با عقل حرفشونو مي گن بدون اينكه يه ذره احساسو در نظر بگيرن من حرفي نمي زنم گاهي سكوت مي كنم همون تفكرات 2 3 سال قبل منو دارن كه هر چی رابطه بين دختر و پسر بود هر كس از علاقه حرف مي زد كامل نفي  مي كردمش و مي گفتم اينا همش حرفه ولي چيزي كه بهش مي خنديم الان خودم همون وضعيت رو دارم دوست ندارم هيچ كدوم از دوستام از حرف زدن من و حس غريب با خبر بشن نمي خوام حرف زدن مارو به حساب هوس چند روزه بزارن  موقع حرف زدناشون وقتي به پسراي كلاس گير مي دن زياد واردش نمي شم به همين دليل بهم مي گن امفوتر.......حس غريب بهم مي گه تو اين همه شر و شوري بهت مي گن امفوتر؟؟؟؟!!!!!

حس غريب هم روزاي اخره كه براي امتحان وقت داره حدوداي 20ام امتحان ارشده اميدوارم ارزو مي كنم خوب بده.....

روزاي اخر رفتم كنار سودابه محيط خوابگاه اونا كاملا متفاوته 6 نفريه اتاقشون به نسبت اتاق ما شور و حالشون كمتره تو اتاق ما تنها كسي كه با يه پسر حرف مي زنه منم و هيچ كدوم از دوستام خبر ندارن ولي تو اتاق اونا بيشترشون دوست دارن 2 تا از هم اتاقي هاشون دوستاشون از دانشگاه خودشونه .............بچه هاي ما سر حال ترن بزن بكوب داريم زياد مي خنديم ولي اونا نه بي حال ترن شايد چون نرم بالايي هستن واسه همونه شايد دليلش عاشق پيشگي شونه ......اميدوارم هممون كه ادعا داريم همديگرو دوست داريم واقعي باشه و در كنارش يه رسيدن و با هم موندني باشه .

ازدوشنبه كه اومدم 2 بار حس غريب رو ديدم يه بار ديشب رفتم نون بخرم البته از اين نان فانتزي ها فكر نمي كردم صف باشه ولي صف بود و حس غريب نوبتشو داد به من و گفت بزارين خانوم اول بگيرن.......يه بارم تو اداره پست ديدمش هر دوبارش اصلا نتونستم تو چشاش نگاه كنم فقط از دور ديدمش ....حس غريب مي گفت  مامان مي گه از وقتي اومده ديديش  مي گه گفتم نه اونم ميگه قربون اون دلت برم.....مامان مي گه گه واقعا همديگرو بخواين  واسه هم صبر  مي كنين ....الان بيشتر از 2 سال ازاشناييم مي گذره.......

 

 

در سرزمين من

 

عاشق بودن جنايت است

 

در سرزمين من حوا - به خاطر يک سيب - 

 

روزي هزار بار سنگسار ميشود  

 

در سرزمين من لبها بوسه را در نگاه ها ميجوين

 

و دستها عطر نوازش را در تاريکيها 

 

در سرزمين من 

 

عاشق بودن گناه کبيره است  

 

!!!خدايا ! گناه مرا ببخش 

 

خدایا خودت می دونی از چی دلم گرفته هستش خودت کمکم کن مشکلم حل بشه...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 18:49  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM