تبليغاتX
حس غریب
سلام

نماز روزه های همه قبول حق باشه....

امروز صبح با یه نیتی اومدم اینترنت برای سرچ دو تا موضوع یکیش تفسیر موضوعی قرآن و دومی تاثیر نماز روی انسان.جستجوهام نتیجه مثبت داد یه سایتی رو پیدا کردم به نظرم مطالبش خیلی جالب اومد آدرس سایت رو می زارم شاید شمام ببینین و خوشتون بیاد البته امیدوارم صاحب سایت راضی باشه:

http://www.farshad7.com/akhbar7/malekian/ostad.php

.....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:22  توسط یه منتظر | 
سلام
امروز خیلی خوشحالم یعنی با انرژی از خواب بیدار شدم بعد از سحری خوردن کلی خواب دیدم همش خوابای خوب بود حالا تعریف می کنم:
معصوم رو خواب  دیدم معصوم دختریه که دوستم بود 3 سال دبیرستان و پیش دانشگاهی با هم همکلاس بودیم اون الان دانشگاه شریف مهندسی مواد می خونه کنار هم تو کلاس می شستیم  ولی اون الان دانشگاه شریفه البته منم شاید عقب باشم از لحاظ دانشگاه ولی بالاخره برق می خونم..حالا خوابم: خواب دیدم رفتیم تهران پیش داداشم عروسی بود از تالار که اومدیم بیرون روبروش یه دانشگاه بود نمی دونم کدوم دانشگاه از اون یکم که دورتر شدیم بابا مامان معصوم وخودش با ماشینشون رد می شدن باباش که بابای منو دید نگه داشت من و بابامم سوار شدیم ازمون پرسید کجاها رو رفتین گشتین گفتیم هیچ جا گفت پس با هم می گردیم بعد اون نمی دونم چطوری از دانشگاه شریف سر در آوردیم من کنار معصوم تو کلاس اونا نشسته بودم خیلی استاد خوبی داشتن ریاضی تدریس می کرد جزوه منو که دید گفت بده برات تایپ کنن خوبه  من که دانشجو بودم همشو دادم برام  تایپ کردن به جز یکیش حالا که استادم خیلی برام خوب شده...بعد کلاس تموم شد داشتیم حرف می زدیم یکی از دخترا همش نگام می کرد یه مرد که از هم کلاسی هاشون وقتی داشت از کلاس می رفت بیرون یه چیزی زوی پشت مانتوم نوشت نمی دونم چی منم گفتم اینا بچه مثبتای مملکت باشن وای به حال بقیه  بعد همه دخترا که کنارم بودن چشمک می زدن و می خندیدن ....بعد با معصوم کلی با حالت صمیمی درباره نمره فیزیک من و اینا بحث کردیم....

این یه قسمت خوابم بود حالا قسمت دوم:
تو کوچمون داشتم رانندگی می کردم خیلی ماهرانه خودشم ماشین همسایمونو می روندم خیلی ماشین سواری اونطوری حال می داد....

قسمت سوم نمرات فیزیک بود که با نمره 9 افتاده بودم...

حالا اون قسمت انرژی زای خوابم دوستم بود که باعث شد به تلاش فکر کنم به اینکه می تونم اگه بخوام خیلی موفق تر باشم تصمیم گرفتم از وقتم بهتر استفاده کنم ایشالله بشه...چیز دیگه ای که صبح خیلی خوشحالم کرد حس غریب بود فکر می کردم یادش رفته دوشنبه تولدمه ولی یادش بود صبح گفت دوشنبه چه خبره گفتم من که نمی دونم تو باید بگی شروع کنه ادا در آوردن تولدت مبارک تولدت مبابارککک...من که فکر می کردم دوشنبه یادش نمی ره منم سه شنبه دعواش می کنم ولی....


تو ماه رمضون برای همه دعا کنین از ته دل ته....


هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر سو که روم محفل کاشانه تویی تو
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

 

 


 
 

 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:30  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM