تبليغاتX
حس غریب

سلام

یکی این جمله رو گفت :قشنگي عشق به اينه كه بدوني نميشه ولي باز نتوني تركش كني . من همین که این جمله رو خوندم گریه کردم واسه این که یه لحظه احساس کردم اگه آخر دوست داشتن من و حس غریب این جوری بشه چیکار می کنم ؟! شاید احمقانه به نظر برسه که من به خاطر یه جمله گریه کنم ولی به نظر من احمقانه وقتی حس اون لحظه رو درک کنی هیچ وقت اون روزی رو فراموش نمی کنم که با حس غریب دعوام شده بود گفت زنگ نزن ولی زنگ زدم با موتورش تصادف کرد گوشیش از دستش افتاد کنار خیابون ویکی پیداش کرد .و به من اس ام اس داد و گفت منم توی خونه دوستم سودابه بود و من بدتر از اون تا حد مرگ رفتم گریه هام یادم نمی ره ....این جاست که می گم احمقانه نیست گریه من .....

یکی از دوستام تو خوابگاه که عاشق پسر داییشه اونم  بعد از حدود 5 سال دوست داشتن ابراز شده قرار بود با هم خداحافظی به خاطر اختلافات مالی خونواده هاشون اون روز که گفت قراره با حامد خداحافظی کنم رفتم  کلی گریه کردم چون می دونم چقدر دوسش داره ولی بخاطر مادرش به خاطر اینکه آخرعشقشونو از اول می دونه میگه خداحافظ این یعنی اون دنیایی که ما توش زندگی می کنیم ولی از ابراز علاقمون هم می ترسیم ..........

اون روز فکر می کردم که اگه من روزی مادر شدم چطوری بچم رو بزرگ می کنم که اگه کسی رو دوست داشت بهم بگه چطوری بهش محبت می کنم که دوستش باشم ...

عید مبعث عروسی پسر عمم بود خیلی خوش گذشت دیروزم پاتختی ایشالله خوشبخت شن....

حس غریب هنوز کار پیدا نکرده و این یعنی غم.....

 

خسلی در هم بر هم نوشتم ولی هر چی دلم گفتو نوشتم.....



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:46  توسط یه منتظر | 

مرا كم اما هميشه دوست داشته باش

اين وزن اغاز من است

عشقي كه گرم و شديد است مي سوزد و تمام مي شود

و من سرماي تو را نمي خواهم

عشقي كه دير بيايد شتابي ندارد و براي هميشه است

مرا كم اما هميشه دوست داشته باش...

 

اين دفعه مي خوام يكي از خاطره هاي امسال  تو دانشگاه رو تعريف كنم كه راجع به دوستمه:

دوست من اول سال كه براي ثبت نام اومده بود با خواهر كي از بچه هاي ورودي مكانيك اشنا شده بود باهاش خيلي گرم بود مي گفت با هم مي گفتيم مي خنديديم موقع برگشت باباش  باهاش بحث كرده بود كه چه خبرت بود اون طوري مي خنديدي ديگران فكر مي كنن مي خواي جلب توجه كني رقيه مي گفت خواهرشم از اين دختراي مدل 2009 بوده برادرشم ورودي بهمن بود.

حالا بهمن ماه شد و اين پسره پيداش شد اسفند ماه دوتا دوستم كه با هم مي رفتن  كارگاه برق اين پسره پيداش ميشه مي گه ميشه وقتتون بگيرم رقيه هم مي گه حالا بگو مي گه خصوصي اونم مي گه الان نميشه كلاس دارم مي گه پس كجا وقتتونوبگيرم بالاخره جلوي بانك ملي كه روبروش يه دكه خاليه قرار مي زارن اينام اول مي خواستن نرن بعد كه از كلاس مي يان مي بينن ساعت 5 شده و مي رن مي بينن بله أقا اون سر قراره حرف مي زنن  حالا حرفاشون:

مي خواستم باهاتون بيشتر أشنا بشم .

براي چي؟

من قصد مزاحمت ندارم من تا حالا با دختري حرف نزدم اما شما...از رفتاراتون اخلاقتون از شخصييتتون خوشم مي ياد.

خوب چرا؟شما حالا تازه اومدين دانشگاه منو از كجا ميشناسين ؟رفتاراي منو كجا ديدين؟

شما با بقيه فرق دارين؟

چرا؟ من از اومدن با دانشگاه أشنايي با امثال شما نيست واسه خودم هدف دارم.

من كه مزاحم و مخالف هدفاتون نيستم بهتون كمك هم مي كنم.

من مي خواستم با امثال شما اشنا بشم الان اينجا نبودم قبل از شما خيلي ها بودن.

و...

 

يعني رقيه مودبانه جواب منفي داده بود.

از شانسش يكي از استاداي ترم اول هم احتمالا ديده بودتش البته اون يكي دوستم هم يجوري دكش كرده بود.

يه مرده هم كه اونجا نشسته بود و سيگار مي فروشه هميشه گفته بود شما مثل دختراي منين درا دوستت با اين پسره حرف مي زنه اين كه شبيه معتاداست و...

 

حالا چند روز گذشت و اين پسره وقتي از كلاس مي يومدن جلوي همه هم كلاسي هامون سر و كلش پيداش شد من و رقيه هم با هم بوديم رقيه گفت الان نمي شه يه وقت ديگه ولي اون دست بردار نبود جلوي همه بده ها يه ضايع بازي در اورد كه نگو تا دم خوابگاه اومد چنان به رقيه نزديك شد و جلوشو گرفت كه دستش به رقيه خورد منم قاطي ردم رقيه هم كه رسما مي لرزيد هر چي از دهنم در اومد بهش گفتم : مگه اينجا جاي پيشنهاد دادنه اين چه طرز رفتاره مودبانه نمي توني برخورد كني اون اگه تورو مي خواست اون دفعه كه گفتي قبول مي كرد لازم نبود بياجلوي خوابگاه پيش همه بچه ها ادا در بياري حالا مي خواست نامه بده كه گفتم خودش مي خواست مي گرفت از دستت فرار نمي كرد حالارفت و بعدش كه من رفتم سوپر ماركت حتي اونم شروع به نصيحت من كرد خيلي ها فكر كرده بودن با من كار داشته ...

بازم چند روز گذشت و دوباره ...اين بار دوستشو با نامه فرستاده بودو گفت شرایط اون پسره بحرانیه  رقيه هم به من اشاره كرد نرو

و گفت شرایط اون پسره بحرانیه  و اين بار ديگه رقيه كلا ضايش كرد  بهش گفت دوستت چي فكر كرده كه به من پيشنهاد داده بره تو أينه نگاه كنه ببينه كه شبيه معتاداست و....البته این اون جمله زننده ای بود که گفت خیلی بیشتر حرف زد.

 

رقيه نمي خواست اونطوري خردش كنه ولي مجبور شد به خاطر اين كه پسره بره و ديگه مزاحم نشه .

 

مي خواستم اينارو بگم و آخرش بگم طرز پيشنهاد دادن به يكي خيلي مهمه مثلا اين پسره هنوز يه ماه بود اومده بود دانشگاه بدون هيچ شناختي فقط به خاطر ظاهر رقيه بهش پيشنهاد داده بود.نمی دونم شایدم واقعا دوسش داشت ولی رفتارش اصلا اینو نشون نمی داد مام کلی بهش خندیدیم بعد از اونم اسمشو معتاد گذاشتیم

وقتي با حس غريب مقايسه مي كنم مي بينم اون بعد از حدود 11 ماه كه همديگرو مي شناختيم مودبانه گفت حرفشو اونم فقط وقتي خاستگاري مهدي رو ديد حرفشو زد اونم توي يه نامه و گفت اگه جوابت منفي هيچ وقت حتي بهم سلام نده و برو.

 

 

خدايا خودت كن معني واقعي عشق رو بفهميم.

 

حالای اتفاقای جدید این چند روزه:

1.جمعه 28 نفری یعنی با پسر عموهام و خونواده هاشون رفتیم گشت و گذار خیلی خوش گذشت جای حس غریب خیلی خالی بود. 2 بارم ضایع شد حالا بعدا تعریف می کنم.

2.عمم اینا رفته بودن سوریه دیروز اومده بودن مهمون بودیم.

3.می رم کلاس رانندگی از فردا ماشین سواری شروع می شه .

 

اینا نوشته های  دو روز قبلم بود ولی چون  کارت نداشتم نشد آپ کنم ولی از دیروز باز غم اومده سراغم این بار با استرس زیاد دیروز صبح حس غریب با برادرش مهدی دعواشون شده پیش باباش  و همه چی  رو راجع به من به باباش گفته بعد گفته میرم  به بابا یدختره هم همه چی رو می گم ..........

دارم از استرس می میرم سر دردام دست و پا لرزیدنام اشکام داره دیوونه می کنه از صبح با حس غریب حرف نزدم  ,وقتی باهاش حرف می زنم آروم میشم ولی حالا.........خیلی می ترسم خیلی...

خدایا کمکم کن خواهش می کنم ازت...............



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:38  توسط یه منتظر | 
سلام

يه نفر ازم سوال پرسيده تو نظرات جوابشو تو اين  پست ميدم:

سوال : دخترا درباره كسي كه بهش پاسخ منفي ميدن چجوري فكر مي كنن . آخه تو تجربه اونو داري مگه مهدی خواستگار تو نبوده ردش کردی ؟ خوب الان چه تصوری نسبت بهش داری . منظورم شخص تو نیست کلی میگم . یه کم که نه زیاد برام توضیح بده . مهمه برام

هيچ تصور خاصي ندارم چون از اول بهش فكر نكردم برام مهم نبود  چون كسي رو دارم كه اونو مي خوام منظورم حس غريبه حالا هر كس ديگه اي هم خاستگارم باشه برام مهم نيست هر چند موقعيتش خيلي خوب باشه اينو بدون دخترا اگه كسي رو از ته دل بخوان فقط اونو دوست دارن فرد ديگه اي براشون مهم نيست هر چندخوش تيپ تر خوشگلتر پولدارتر با تحصيلات بهتر و ...باشه اما اين فقط وقتي وجود داره كه كسي رو از ته دل بخوان و به طرف مقابلشون ايمان داشته باشن ولي  اگر كسي رو صرفا به خاطر خوبي هاي ظاهري بخوان اگه فرد بهتري رو ببينن راحت اولي  رو فراموش مي كنن.
تو خوابگاه خيلي دختر ديدم كه رفتارايي رو دارن كه باور كردنشون برام مشكله هر روز با يكي حرف مي زنن خيلي راحت دروغ مي گن ولي اونايي رم ديدم كه طرف مقابلشونو عاشقانه مي  پرستن .

يه قانون ديگه هم هست قانون دله براي پسرام شايد باشه من دوست دارم عشق قلبيم براي يه نفر باشه اولين فردي كه دوسش داشته باشي بعدا از اون جدام بشي همش فرد دوم رو با اولي مقايسه مي كني تو دلت هميشه حسرت داشتن اولين عشقت رو مي خوري يه موضوع ديگه اينه كه من دوست دارم با شريك زندگيم كاملا صادق باشم ولي به نظرت من به كس ديگه اي مي تونم بگم كه من حس غريب رو اين همه دوسش دارم ولي الان دارم به تو(خاستگارم) فكر مي كنم؟

خيلي از سوال اصلي دور شدم ولي جواب اصلي:
احساس مي كنم دخترا اين طوري هستن كه اگه به كسي جواب رد بدن كسي كه حتي يه خورده مهرش تو دلشون باشه بعدا هي مي گن اگه جواب مثبت داده بودم اينطوري ميشد و...يا اگه طرف مقابلشون مثلا ازدواج كنه و خوشبخت باشه ميگن اگه جواب مثبت داده بودم من جاي اون بودم و حسادت هاي الكي ديگه و...اگرم طرف زندگيش بد باشه مي گن خوب شد من باهاش نيستم يا اگه تا مدتي پسره كسي رو نحواد مي گن من چقدر براش مهمم و....
اما همه اينها در حالتيه كه به طرف مقابلت فكر كني .
البته علتي كه يه دختر به يه پسر جواب منفي مي ده خيلي مهمه تو واكنش هاي بعديش.
 
من خودم توي عروسي مهدي فكر كنم جزو أدمايي بودم كه بيشتر ارزوي خوشبختي رو براي مهدي كرد بيشترين ايت الكرسي رو 
موقع خروج از تالار تو گشت تو خيابونا براشون خوندم چون واقعا خوشبختيش رو مي خوام.....

اميدوارم جواب اوني كه ازم سوال پرسيده بود  رو تونسته باشم بدم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:44  توسط یه منتظر | 
سلام
بازم سلام اما باز با دل ناراحت نمي خوام هميشه از غم بنويسم مي خوام يه بارم شده بيام بنويسم اين اتفاق خوب افتاد ولي وقتي حالم خوبه حوصله نوشتن نيست ولي وقتي حالم گرفتست يا بايد حس غريب رو پيدا كنم حرفامو بشنوه ولي وقتي من نياز دارم و اون نيست اينجا جايي كه مي تونم خودمو خالي كنم حرفامو بزنم ......
از ديروز باز تو ذهنم برنامه داشتم ولي نقش بر اب شد مثلا مي خواستم روز جمعه با هم برا ناهار بريم بيرون با مامان وبابا و داداشام و زنداداشم كه جمعا ميشيم 6 نفر ولي باز نشد داداشمينا با مامان زنداداشمينا رفته بودن بيرون و ما 4 نفر مونديم صبح با داداشم اخراجي هاي 2 رو ديدم برا ناهار بهش گفتم بريم بيرون گفت نه 4 نفري الان كجا بريم نرفت بعد از ظهرم باباييم تنها رفت من و مامان  مونديم الانم خواستيم با داداشمينا بريم بيرون اونام گفتن تازه خونه اومدن و در نتيجه جر و بحث كه ما هميشه تنهاييم چرا هيچ وقت ......
يا دمه دوران ابتداييم تابستونتش تو باغي گذشت كه مال بابابزرگم بود همه خونواده مامان اونجا جمع مي شديم خوش بوديم ولي الان اون باغ فروخته شد مامان بزرگ و بابابزرگ رفتن داييم كه جمعه ها شهربازي و پارک  بردنمون با اون بود رفت .......
دوره راهنمايي و اولاي دبيرستان كه بودم با دختر دايي هام ازپنج شنبه خونه مامان بزرگ بوديم جمعه ها با فرزانه نقشه مي كشيديم كه بريم بيرون جمعه ها با خونواده دايي علي با هم تو كوه و... بوديم ولي الان حتي عيد نوروز هم خونه هم نرفتيم كه برسه كه بخواهيم با هم جايي بريم سر اختلافات مالي......
  اما حالا ..........

چرا زندگيمون اين طوري شده نمي دونم ازحرفاي مردم و خيلي ها خسته شدم:
دوست نداشتم يه روز ناراحتي داداشم و زنداداشمو ببينيم نمي خواستم هيچ وقت حسرتشونو ببينيم ولي الان بخاطر بچه دار نشدنشون ناراحتيشونو مي بينم حرفاي مردمو كم كم دارم مي شنوم ناراحتي اونا مامان و بابامم عصبي و ناراحت مي كنه.......
مردم كلي درباره داداش دومم كه خيلي هم دوسش دارم كلي حرف مي زنن چرا از صبح تا شب كار كردناشو نمي بينن ولي خونشو ماشينشو و..مي تونن ببينن و كلي حرف بزنن اين پولها رو از كجا در مي ياره چرا ازدواج نمي كنه چرا مردم اينطورين..
داداش كوچيكه كه الان هم اتاقيشم ازدواج كرد و رفت (راستي يادم رفته عروسي مهدي همون خاستگار قبليم و هم اتاقي داداشمو تعريف كنم تو عروسيش كلي خنديدم 3 بار با عروس رقصيد موقع عروس كشون تو خيابوناي اطراف شهر فرمانو رها كرده بود مي رقصيد و... اخر سر كلا تعريف مي كنم) الان تو شهر غريب  تو تهران داداشم نمي دونم تنهايي چيكار مي كنه؟؟

خدا شكر بابت همه داده هاتو نداده هات بازم خدا دوست دارم....

حس غريب هنوز كار پيدا نكرده قالي مي بافه اونام هنوز خيلي  دوست دارم...

حالا يكم تو فازشادي ماجراهاي عروسي مهدي:
روز عروسي 3 تير بود دوم تير رفته بودم دانشگاه چون 3 تير امتحان معادلات داشتم ولي كنسل شد 3 تير بدو بدو ساعت 12 حركت كردم 4 ساعت راه طول كشيد ساعت 4 رسيدم خونه يكم دايي خوردم بدو بدو رفتم أرايشگاه موهامو خيلي خوشگل باز درست كرد بعد براي اولين بار يكم أرايش كردم يكي أرايشم كرد اول ضد افتاب بعد پنكك بعد خط چشم بعد ريمل و لاك تموم خيلي قشنگ تر شده بودم بابا چيه از خودم تعريف كردم ديگه چرا وقتي اون دفعه گفته بودم سيبيلو هستم بهم خنديده بودين حرفي نبود حالا كه دارم از خودم تعريف مي كنم ميگين چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تالار كه رسيدم مامانم اولش هاج و واج نگام كرد منم كه لبامو به هم ماليدم كه محتوياتش پاك بشه بعد مامان و أبجي دوماد اومدن روبوسي كردن و..بعدش با زنداداشمم كه خيلي عالي تيپ زده بود رقصيديم و ...
بعد رقص خانوما دوماد اومد 3 بار با عروس با هم رقصيدن كلي خنديديم چون خيلي جوگير شده بودن .........خلاصه ايشالله باهم خوشبخت شن.
خدا نصيب همون جووناي آرزو به دل بكنه-با صداي بلند بگين الهي امين-

 

 
راستي فقط يكي از امتحانامو دادم بقيش سر اين موضوعات اتفاق افتاده لغو شد ايشالله از10 مرداد ...



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:32  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM