![]() |
![]() |
|
|
سلام امروز روز پر از اتفاق های مختلف بود : 1. 1. چند وقته یه مزاحم تلفنی دارم و این اعصابمو خرد کرده بود حس غریب هم می دونست امروز با این مزاحمه حرف زدم کلی دری وری گفتم منم اعصاب خراب زنگ زدم به حس غریب بازم فتم اونم گفت زنگ بزن به داداشت حالشو بگیره منم گفتم خودم حالشو گرفتم نمی خواد و این باعث یه دعوا شد دعوا نه دلخوری چون کل بحث ما 5 ساعت بعد حل شد.مزاحم تلفنی رو هم به مامان گفتم. 2. 2. با حس غریب صلح شد قرار شد بریم پارک همدیگرو ببینیم مدل دیدن مام جالبه مثل امروزی ها نیستیم که با هم بریم پارک دست در دست هم مثل قدیمی ها که می رفتن سر چشمه همدیگرو از دور می دیدن اونم چه دیدنی باید حواست جمع باشه مامان متوجه نشه تو کجا رو نگاه می کنی علاوه بر مامان 100 نفری که دور و برتن فکر بد نکنن خلاصه مکافاتی داره واسه خودش ..... 3. 3. یه اتفاق که از همشون جالب تر و خنده داره گریه هم داره البته اینه: خواهشا زیاد بهم نخندین: من یک عدد دختر سیبیلو هستم یعنی هنوز که 20 سالمه به موهای صورتم دست نزدم حالا موهای صورت به کنار یه سیبیلایی دارم از نوع داش مشتی و لوتی گری عین این لوتی های قدیم سر کوچه ....اول قیافمو توضیح بدم چه شکلیم تا این سیبیلام مدلشون برا همه شفاف تر بشه :موهام رنگشون بوره البته موهای سرم ولی برخلاف اون ابروهام و سیبیلام سیاه و تا حد زیادی پرپشته مخصوصا این سیبیلام پوستمم سفیده تا حدی چشام درشت و مژه هامم کاملا سیاهه قسمتهای سیاه کشیده به بابام وقسمت های بور مربوط به مادر...حالا اینارو گفتیم تا برسیم به موضوع اصلی همون سیبیل : تو کلاسمون که الان11 تا دختریم اول سال بعضی هاشون سیبیل داشتن که از بین همه اونا مال 3 نفر تابلو بود یکی من یکی دوستم هنگامه که البته چون رنگ پوستش سبزست و سیبیلاش کم پشت معلوم نبود نفر سوم هم یه دختر دیگه بود حالا دوست ن که هنگامه کلا برداشت اون یکی دخترم کمترشون کرده فقط موندم من البته 2 تا دوست صمیمیم هم به موهای صورتشون دست نزدن یکیشون ابروهاشو برداشته مال اون یکی هم مرتبه یعنی اونا نیازی به دست زدن نداشتن پس تو کلاس ومخصوصا تو جمع 4 تا دوستام خیلی تابلو تشریف دارم به همین دلیل هی اصرار می کنن یه کاری بکن منم امروز دیگه بعد از ماه ها به مامان گفتم اونم عصبانی شد خودشم تو پارک گفتم که فضای بازه و اینا مامان گفت همشون غلط کردن و به تو چه و اینا منم فقط به مدل عصبانی شدنش خندیدم............... حالا باز بعد فرجه ها من با این سیبیلا باید برم دانشگاه بابا جماعت 81 قلم آرایش می کنن می یان منم ...... توی کلاس ما دخترا 3 دسته هستن : اولی ها که 3 نفرن کاملا آرایش می کنن با همه پسرا خیلی ریلکسن . گروه دوم ما 4 تاییم حالت تعادل : گروه چهارم از این مذهبی ها که جادرشونو تو کلاس هم در نمی یارن و بدم می یاد.
مامان چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:49 توسط یه منتظر |
|
|
ما یه پروژه برنامه نویسی داشتیم که خیلی وقتمونو گرفت . اینجا می نویسم شاید به درد کسی بخوره.
برنامه محاسبه دترمینان و معکوس: #include #include main(){ double x=1,m=1,t=1,f,k,z=1,y,a[50][50],b[50][50]; int i,j,l,n; clrscr(); cout<<"enter a number"; cin>>n;
\*this part is for reciving the first matrix:*\ for (i=0;i<=n-1;i++) for(j=0;j cin>>a[i][j]; } \*this part is for reciving the unit matrix*\ for (i=0;i for(j=0;j if(i==j) b[i][j]=1; else b[i][j]=0; } } \*this part is for calaculating the determinan*\ for (i=0;i<=n-1;i++){ for(j=0;j<=n;j++){ x=a[i][j]; y=a[j][i]; z=(-y)/x; for (k=0;k t=a[i][k]*z; a[j][k]+=t; t=b[i][k]*z; b[j][k]+=t; } } } for (i=0;i for(j=0;j cout>>a[i][j]<<" "; cout< } } m=1; for(i=0;i m*=a[i][i]; cout< } getch(); \*this part is for calaculating the reverse matrix*\ for(i=n-1;i>=1;i--){ for(j=i-1;j>=0;j--){ x=a[i][i]; y=a[j][i]; z=(-y)/x; for(k=0;k t=a[i][k]*z; a[j][k]+=t; t=b[i][k]*z; b[j][k]+=t; b[j][i]=1/a[j][i]; } } } cout<<"reverse is"< for(i=0;i for(j=0;j cout<
cout< } } getch(); } امیدوارم هیچ کدوم از همکلاسی هام اینجا نیان اگرم اومدن مطالبو خوندن لیاقت اینو داشته باشن که جلوی همه راپورت ندن. شاد باشین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:29 توسط یه منتظر |
|
|
سلام بعد مدت ها
برای فرجه ها اومدم خونه باید درس خوندن رو شروع کنم تا این ترم وضعیت معدلم بهتر باشه امیدوارم.... خبرهای جدید هیچی حس غریب هنوز کار پیدا نکرده واین خیلی ناراحت کنندست ........... 4 تیر عروسی مهدی (دوست داداشم و خواستگار قبلی من) هستش اگه دعوتم کنن حتما سعی می کنم برم تالار رزرو کردن ......... دوستم هم اتاقیم که همشهریمه می خواد انتقالی بگیره دانشگاه تبریز خیلی خوبه اگه بدن من هیچ دلیلی برای انتقالی گرفتن ندارم البته دوستمم هم نداره فقط چون پارتی داره شاید بتونه انتقالیشو جور کنه دوشنبه یعنی فردا معلوم میشه نتیجه نهایی.. داداش محمدم طبقه پایین خونشو اجاره داد طبقه بالا هم آمادست اما نمی دونم چرا قصد ازدواج نداره حالا که خونه وماشینم داره باز بهونه می گیره خدا آخرشو به خیر بگذرونه ......... از حال و هوای وبلاگ نویسی افتادم ........... فعلا خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:3 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........
|
| پیوندها |
|
یا مهدی ادرکنی.... |
|
RSS
|