![]() |
![]() |
|
|
سلام
مامان بزرگم رفت برای همیشه موقعی که اصلا تصور نمی کردم تنهامون بزاره کاش زندگی جور دیگه ای بود... دیروز دوشنبه توی کلاس فیزیک حدود ساعت ۵ سه بار از خونه ننه اینا زنگ زدن هر سه بار بوق اشغال رو زدم دفعه چهارم داداشم باز بوق اشغال نگران شدم به رقیه گفتم فکر کنم اتفاقی افتاده هی زنگ می زنن گفت هیچی نشده نگران نباش آخرش توی کلاس که داشت تموم می شد تک زدم به داداش که ۵ ۱۰ دقیقه دیگه زنگ بزن..........ساعت ۵:۳۳ تو سرویس بابام گفت حال مامان بزرگ بده می تونی بیای فهمیدم چیزی شده...زدم زیر گریه ... وقتی رسیدیم خوابگاه زنگ زدم زندایی گفت تموم کرده می تونی پاشو بیای اون لحظه فقط گریه هام موند ...خیلی بده توی یه شهر غریب خبری رو بدت که خیلی ناراحت کنندست سه شنبه نتونستم بیام چون دیر بود و امروز حدودای ۶ صبح راه افتادم نصف مسیرم داداش اومد دنبالم امیرم اومده از تهران سر خاک همه بودن خیلی جمعیت زیاد بود مامان تو باغ رضوان که دید بغلم کرد و....همش یاد گذشته ها تو ذهنمه از وقتی دایی رفت چیزی از مامان بزرگ هم نمونده بود ظاهرش خوب بود ولی دلش نه همش می گفت محمدم ....وقتی فرزانه رو تو خونه می دیم همش یاد ۲ سال قبل اینا تو ذهنم بود که همش پنج شنبه جمعه اونجا بودیم بازی و شادی داشتیم ...تخت خواب ننه رو برداشته بودن ولی جای خالیش احساس می شد ...بچگی هام من که آبجی نداشتم مامانم زیاد نمی زاشت برم تو کوچه بازی کنم برا همین با ننه بازی می کردم اون میشد بچه من و من مامان می شدم ....اون موقع ها با ننه اینا همسایه بودیم هر وقت مامان دعوام می کردم یا ازم عصبانی میشد مستقیم می رفت پیش ننه بهش می گفتم این چه دختری داری منو ناراحت می کنه و....خیلی دوسش داشتم یه بار وقتی اومده بود خونمون چادرشو قایم کرده بودم که نتونه بر خونشون اونم کار داشت می خواست بره ولی من هیچ چادری بهش نمی دادم آخرش یه ملافه پیدا کرده گفت چادرمو ندیدی با این می رم ها گفتم خوب برو بعد دیدم جدی جدی رفت رفتم دنبالش چادرشو بدم ولی نگرفت با همون ملافه رفت....... هر وقت تلویزیون نگاه می کردیم چون تو تلویزیون فارسی حرف می زنن و ما ترکیم مامان بزرگ حرفاشونو نمی فهمید کامل منم یکی یکی حرفاشو ترجمه می کردم براش اونم خیلی دوست داشت.. امسال عیدیمو دو هفته قبل داد آخرین باری که دیدمش عیدیمو داد ۵۰۰۰۰تومان بغلم کرد و گفت خدا همیشه بهت سلامتی با پول بده توی بختت توی درست همیشه جایگاهت بلا باشه منم توی دلم گفتم ایشالله ولی رفتم دانشگاه این بار که اومدم دیگه نیست...... هر وقت از دانشگاه می یومدم تنها جایی که حتما باید می رفتم اونجا بود ولی از این به بعد چی.. بین همه بچه های ننه بیشترین ضربه رو مامان من فکر می کنم خورد و از این به بعد بیشتر نبودشو احساس می کنه ........ ننه فقط ۹ماه بعد دایی زنده موند... خدا رحمتش کنه و جایگاهش رو بهشت قرار بده........... حس غریب هم دلداریم می داد:الانم اس ام اس داده بود که گریه نکن که اشکات بدجور خرابم میکنه خیلی بد شد گه عروسیتو ندید.دوست دارم. نماز وحشت هم خوندیم بلد نبودیم زنگ زدم حس غریب یادم داد منم به بقیه یاد دادم. بعد شام نشسته بود درباره خیرات مامان بزرگ حرف می زدن وصیت کرده همه طلاهاش واسه مسجد بدن البته قبل از فوتش ۲ تا از انگشتراشو به من داده بود البته هیشکی نمی دونه به جز مامان و حس غریب ؛مقداری هم پول واسه مسجد دادن کنار گذاشته ؛بقیه خیرات گفتن اگه بخوایم شامو اینا بدن بیشتراز ۵۰۰ نفر مهمون میشه پس بهتره مراسم ناهار و خودمونی باشه که حدود ۶۰ نفر میشیم باشه بقیشو به بهزیستی یا مسجد بدن.اون چیزی که باعث شد اینو بنویسم حرف بود که دایی حسن زد و اون این بود که این حرفا درباره خیرات فقط برای مشورته و از لحاظ مالی هیچ مشکلی وجود نداره چون خود ننه به حد کافی دارایی داشت و.....نمی دونم اون خونواده هایی که مسکل مالی دارن این جور مسائلشونو چطوری حل می کنن جالبه برام که بعد مرگ یه نفر باز هم سر دارایی های اون بحث هست............................ خدا برای هر دردی درمونی وصبری داده خدایا در این مورد هم صبرمون رو زیاد کن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 0:20 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........
|
| پیوندها |
|
یا مهدی ادرکنی.... |
|
RSS
|