تبليغاتX
حس غریب
 

ولنتاین رو به همه تبریک می گم مخصوصا به حس غریبم.......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:7  توسط یه منتظر | 
سلام

امروز رفتم خونه حس غریب اینا مامان خونه بود اولین بار بود خونشون خیلی تمیز بود عین یه مهمون عزیز بودم خیلی احساس خوبی داشتم مامان خیلی مهربونه برام کلی خوراکی جمع کرده بود که شامل اینا بود:

زردآلو (2نوع؛یه جورش خشک شده معمولی البته فکر کنم از بهترین درخت باغشون بودو مامان میوه های اون درخت رو خیلی دوست داره  و یه جورشم قیسی) – لواشک – نون محلی (سفارش دادن براشون پختن) – گردو- دلمه( اینم جریانی داره واسه خودش من تو خوابگاه که بودم مامان دلمه پخته بود به حس غریب گفتم به مامان بگو برا منم دلمه نگه داره اونم به مامان گفته بود و برام نگه داشته بود تو فریزر من اینو فکر نکردم جدی بگیره ولی خوب عروس خوبش خواهم بود پس برام نگه داشته بود.)

حس غریب امروز لباسای تازشو پوشیده بود خیلی خوشگل شده بود وخوش تیپ.

پس با مهربونی ها مامان و حس غریب بایدم امروزم خیلی خوشحال باشم ولی راستش یه چیزم خیلی دلم می خواست اتفاق بیفته ولی نشد خیلی دوست داشتم مامان بغلم می کرد وقت برگشتن موقع خداحافظی و یا موقع اومدن البته موقع اومدن نمی شد چون مامان تو کوچه منتظرم واستاده بود.

از وقتی مامان از حرف زدن من و حس غریب خبر داره و خود حس غریب همه چی رو به مامان گفته احساس خوبی دارم چون حس می کنم حس غریب خیلی دوسم داره که همه اشتباهات رو خودش به گردن گرفته و فقط خوبی های منو گفته  و همین طور اعتمادم به حس غریب خیلی خیلی زیاد شده چون جلوی کسی کم نیاورد و ازم طرفداری کرد و از علاقش به مامان گفت.

حالا از دانشگاه بگم بعضی از نمره هامونو دادن به جز یکیش که خیلی افتضاح بود بقیه بد نبودن ریاضی خیلی بد بود حدودا 2 نمره کمتر از اون چیزی که خودم پیش بینی کرده بودم کمتر بودم.معدلم هم حدود 16 خواهد بود امیدوارم از  ترم بعد بهتر باشه.

یه اتفاق بد هم افتاده مامان بزرگم باز پاش زخم شده و چون بیماری قند- دیابت - داره  زخم پاش خیلی سخت خوب میشه تاول پاش رو امروز دیدم وسطشم سیاه شده امیدوارم دعا می کنم زودتر بهتر بشه اگه ناراحتی ها نبود مخصوصا غم فوت داییم حال ننه خیلی بهتر بود ولی خوب چه میشه کرد که غم همیشه هست.

شنبه امتحان ارشد حس غریب اگه کسی می تونه دعا کنه .

فدایت ای گل زیبای هستی

نمی دانم کجا بی من نشستی

قشنگی های فردایم تو هستی

یگانه گنج دنیایم تو هستی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 22:28  توسط یه منتظر | 
سلام

امتحاناي ترم اول تموم شد با همه بدي ها و خوبي هاش خيلي خوب نبود البته براي مني كه طول ترم هيچي نخونده بودم بد نبود ......اميدوارم از ترماي بعد طول ترم خوب بخونم تا شب امتحان مشكل نداشته باشم من چون شب امتحاني نيستم نمي تونم يه شب بخونم دوستام مخصوصا دو تاشون راحت مي تونستن شبو بيدار بمونن و بخونن ولي من نه نمي تونستم..........

شباي امتحان تو خوابگاه يه شب تا 3 يه شب تا صبح بيدار بوديم يه شبم 12 مي خوابيديم ....يه اتفاق بدم افتاى بد جور اونجا سرما خوردم باعث شد تو امتحان تنظيم هيچي نخونم يكم تقلب كردم چون تستي بود مريض شدن تو خوابگاه خيلي بده مخصوصا اگه روزاي امتحان باشه هيچكس بهت نمي رسه خودتم كه از جات نمي توني بلند شي ولي خوب هنگامه برام يه تقريبا اشي پخت (فقط برنج و پياز بود با أب توش)

بزه ها وقتي تو خوابگاه از پسرا حرف مي زنن فقط با عقل حرفشونو مي گن بدون اينكه يه ذره احساسو در نظر بگيرن من حرفي نمي زنم گاهي سكوت مي كنم همون تفكرات 2 3 سال قبل منو دارن كه هر چی رابطه بين دختر و پسر بود هر كس از علاقه حرف مي زد كامل نفي  مي كردمش و مي گفتم اينا همش حرفه ولي چيزي كه بهش مي خنديم الان خودم همون وضعيت رو دارم دوست ندارم هيچ كدوم از دوستام از حرف زدن من و حس غريب با خبر بشن نمي خوام حرف زدن مارو به حساب هوس چند روزه بزارن  موقع حرف زدناشون وقتي به پسراي كلاس گير مي دن زياد واردش نمي شم به همين دليل بهم مي گن امفوتر.......حس غريب بهم مي گه تو اين همه شر و شوري بهت مي گن امفوتر؟؟؟؟!!!!!

حس غريب هم روزاي اخره كه براي امتحان وقت داره حدوداي 20ام امتحان ارشده اميدوارم ارزو مي كنم خوب بده.....

روزاي اخر رفتم كنار سودابه محيط خوابگاه اونا كاملا متفاوته 6 نفريه اتاقشون به نسبت اتاق ما شور و حالشون كمتره تو اتاق ما تنها كسي كه با يه پسر حرف مي زنه منم و هيچ كدوم از دوستام خبر ندارن ولي تو اتاق اونا بيشترشون دوست دارن 2 تا از هم اتاقي هاشون دوستاشون از دانشگاه خودشونه .............بچه هاي ما سر حال ترن بزن بكوب داريم زياد مي خنديم ولي اونا نه بي حال ترن شايد چون نرم بالايي هستن واسه همونه شايد دليلش عاشق پيشگي شونه ......اميدوارم هممون كه ادعا داريم همديگرو دوست داريم واقعي باشه و در كنارش يه رسيدن و با هم موندني باشه .

ازدوشنبه كه اومدم 2 بار حس غريب رو ديدم يه بار ديشب رفتم نون بخرم البته از اين نان فانتزي ها فكر نمي كردم صف باشه ولي صف بود و حس غريب نوبتشو داد به من و گفت بزارين خانوم اول بگيرن.......يه بارم تو اداره پست ديدمش هر دوبارش اصلا نتونستم تو چشاش نگاه كنم فقط از دور ديدمش ....حس غريب مي گفت  مامان مي گه از وقتي اومده ديديش  مي گه گفتم نه اونم ميگه قربون اون دلت برم.....مامان مي گه گه واقعا همديگرو بخواين  واسه هم صبر  مي كنين ....الان بيشتر از 2 سال ازاشناييم مي گذره.......

 

 

در سرزمين من

 

عاشق بودن جنايت است

 

در سرزمين من حوا - به خاطر يک سيب - 

 

روزي هزار بار سنگسار ميشود  

 

در سرزمين من لبها بوسه را در نگاه ها ميجوين

 

و دستها عطر نوازش را در تاريکيها 

 

در سرزمين من 

 

عاشق بودن گناه کبيره است  

 

!!!خدايا ! گناه مرا ببخش 

 

خدایا خودت می دونی از چی دلم گرفته هستش خودت کمکم کن مشکلم حل بشه...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 18:49  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM