تبليغاتX
حس غریب
سلام

براي مدتي خونه هستم براي فرجه ها و خوندن براي امتحانها ترم اولم بايد معدلم خوب بشه سعي مي كنم خوب بخونم تا بعدا ناراحت نشم.

اين مدت اتفاقايي افتاده مثلا:

1. پسر خالم ازدواج كرد اين اخرين فرزند مجرد تنها خالم بود ايشالله خوشبخت شن.دختره متولد سال 60 و كارمند بانك و پسرخالم متولد سال 59 و مغازه لوازم خانگي داره .به هم مي يومدن البته  پسرخاله من خوشگل تر بود.

2.بابام شديدا سرما خورده 2روزه خونه استراحت مي كنه. عمه مامان قراره چشاشو بخاطر اب مرواريد عمل كنه.

3.مغازمون ديروز مراحل ساخت و سازش تموم شد مي گن خيلي قشنگ شده ايشالله با شادي توش كار كنن و با بركت باشه برامون.

4.حس غريب فردا قرار بره يه جايي برا كار صحبت كنه دعا كنين جور بشه.

5.مامان حس غريب  از همه كارامون تقريبا خبر داره او نروزي با هم دعوا كرده بوديم روز جمعه اونم فهميد.( چون حس غريب خيلي ناراحت بوده مامان فهميده بود.) البته نه دعوا ماجرا از اين قرار بود كه حس غريب مي خواست منو امتحان كنه  بعدشم مي خواست به من اثبات كنه كه بعضي اتفاقا دست خود ادم نيست و بعد اينكه همه تلاشتو كردي اگه خدا نخواد جور نمي شه اينم بخاطر اين بود كه من تقريبا هر روز حرف يه كار خوب رو مي گفتم و اين براي اون ناراحت كننده ولي تا روز جمعه اونطوري نگفته بود كه هر وقت من درباره كار حرف مي زنم اون ناراحت ميشهالبته اون همه تلاششو مي كنه ولي  الان طوري شده كه اگه  پارتي نداشته باشي زياد تحويلت نمي گيرن و كار پيدا كردن مشكله.البته ناگفته نماند از جمعه ساعت ۵ بعد از ظهر تا فرداش ساعت ۹ صبح هیچی نخوردم البته شب خودش اس ام اس داد گفت می خواست منو امتحان کنه و ببخشمش و منم بخشیدم.فردا صبح علت دوم کارشم توضیح داد و من بهش حق دادم.

اميدوارم فردا روز خوبي برامون باشه با خبراي خوب و كار حس غريب جور بشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:17  توسط یه منتظر | 
سلام

بازم دلم گرفته بيشتر از همه برا بابام ناراحتم دقيقا اون روزا جلو  چشامه كه دايي اون همه دارايي نداشت ولي محبت داشت زندايي اين همه طلا و جواهر نداشت ولي مهربوني داشت اين همه غرور نداشت ولي صميميت داشت بچه ها با هم راحت بوديم من فرزانه رو قد خواهر نداشتم دوست داشتم ولي الان چي؟؟؟؟اخرين باري كه ديدمش مراسم چهلم دايي بزرگم بود كه با سرطان رفت از اون موقع بيشتر ۶ماه ميگذره .اون موقع دارايي دايي يه خونه كوچيك با يه باغ بود هر هفته با هم بوديم وقتي مي خواستن براي اولين بار مغازه بخرن دايي موجودي نداشت براي همين خونه هامونو فروختيم تا مغازه بخريم مامان خيلي سختي كشيد براي كسي تو عمرش اجاره نشين نبوده خونه به اون بزرگي داشت سخت بود اجاره نشيني درسته اون خونه اي كه اونجا كرايه كرديم خيلي بزرگ و شيك بود ولي به هر حال خونه خودمون نبود ....خونه ما دو برابر قيمت خونه داييم فروش رفت ولي بابا گفت مغازه رو نصف نصف تو سند بنويسيم  چون فاميليم شريكيم ..ولي برعكس دايي ..........

حدودا ۲۰ روز قبل باز يه مغازه ديگه خريد حدود ۳۴۰ ميليون در حالي كه قيمت واقعيش ۴۲۰ ميليون يا بيشتر بوده ............

نمي خوام ليست دارايي هاي دايي رو بشمارم ولي الان كه حدود ۴۰ سال سنش با ۲ تا دختر ليست دارايي هاش اينان:

۳ تا مغازه- خونه بزرگ و عالي- باغ - ماشين- كلي زمين كه ارثيه زنداييه و باز كلي زمين كه ارثيه داييه

ولي باز فكر كنم كمه .......من به دارايي هاش اصلا حسادت نمي كنم بيشتر دلم به حالش مي سوزه كه اونقدر شيفته مال دنيا شده كه هيچ فاميلي خواهر بردر براش مهم نيست ...........

از ادمايي كه بخاطر حاضرن هر كاري بكنن بدم مي ياد خيلي شنيده بودم كه بخاطر ارث و  طمع ادما دعوا  پيش مي ياد ولي باورم نمي شد تو خونواده مامانم هم بوجود بياد ولي ديدم و همرو اين دعواها شكست و بيشترين ضربه رو مامان من ديد.....................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 13:48  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM