![]() |
![]() |
|
|
سلام
بعد از دوهفته خوابگاهي بودن بازم برگشتم اما خوب فردا بازم ميرم دانشگاه اين هفته دوشنبه صبح وقتي برا نماز صبح بيدار شدم يه اتفاق خيلي بد افتاد:صبح كه رفتم دستشويي حالم به هم مي خورد ولي خودمو كنترل كردم دوستمم اومده بود وضو بگيره بهش گفتم حالم بهم مي خوره اونم گفت مواظب خودت باش و رفت از دستشويي كه اومدم بيرون يهو تو روشويي حالم بهم خورد و محكم خوردم زمين و بي هوششدم دوستم داشته نماز مي خونده يهو احساس مي كنه يه صداي بلند اومد مي گفت فكر كردم روشويي افتاده ولي اومده ديده ولو رو زمينم كم كم به هوش اومدم و بعد رفتيم دكتر و سرم و امپول و بعدشم سه تا بخيه از سرم روز دوشنبه فقط خوابيدم دكتر مي گفت فشارت افتاده ......شبش داشتم اداي روح در مي اوردم دستمم خورده بود به تخت زخمي شده بود دوستم مي گفتن توباشي ديگه براي ما اداي روح درنياري ....۴شنبه كه اومدم خونه مامانم وحشت زده شد اخه بهشو نگفته بودم اونطوري شدم ولي حس غريب مي دونست وكلي مهربون شده بود هي زنگ مي زد هي مي گفت برو موز بخر بخور نمي دونم اينو بخر اونو بخر اگه موجودي حسابت كم شده بريزم به حسابت ولي قل از اون داداش امير ۵۰تومن به حسابم ريخت البته من بهش گفتم لازم ندارم ولي اون ريخت ...خدا صد برابر نه هزاربرابرشو به داداشيم بده ........
امروز مامان دفتر يادداشتو ديده مي گه هر قدر خرج ميكنتو اين مي نويسي منم گفتم اره ديگه بابايي مي گه قراره برگردونيء منم گفتم اره وليمثلا ۷۰۰۰۰تومن گرفته باشم۷۰۰۰۰۰تومن برمي گردونم بابا مي گه توكلت علي الله بعدش گفتم يه بارمي برتون مكه عوضش ىر مي ياد مامانم ميگه ايشالله ولي جدا خيلي ارزو دارم يه روزي ۷ نفريبريم مكه حالااين ۷ نفر كيان:من وحس غريب وني ني مادوتا -مامان وباباي من وحس غريب خودشم همه هزينه هاشو من و حس غريب بديم ....ميگن ارزو بر جوانان عيب نيست مام ارزو مي كنمايشالله بهش مي رسيم...............
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 19:14 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
احتمالا برای ۲هفته نیستم چون دارم میرم خوابگاه و اگه بخوام از سایت دانشگاه بیام نت همه دوستام آدرس وبلاگمو می فهمن و من دوست ندارم کسی از آشناهامون آدرس وبلاگمو داشته باشه چون هر چی خودم دلم بخواد رو توش می نویسم وبعضی چیزا رو دوست ندارم کسی ازش خبر داشته باشه ...... دلم می خواد از وضع خونمون بنویسم به نسبت وضع بهتر شده چون داداش کوچیکه یه کمی پول به بابا قرض داد تا بتونه مغازه رو درست کنه هر وقت زمین رو فروختن بهش پس بدن اگه زمین مامان فروش بره فکر کنم وضعمون بهتر بشه چون راحت می تونن مغازه رو کامل درست کنن تصمیم گرفتن اگه زمین به قیمت خوبی فروش بره طلافروشی بکنن مغازه رو که اگه اینطوری بشه خیلی عالی میشه طبقه بالای مغازه رو تعمیرگاه طلا می کنن البته اگه کارا درست پیش بره ....هرکس از بیرون به خونواده ما نگاه می کنه می گه وضعشون خیلی توپه پسربزرگه که اول ازدواج خونه هم داشت (الان داداشی دقیقا ۲ سال و۱ماه و ۲۴ روز از روز عقدش می گذره) پسر دومشون که الان داره خونه ۲ طبقه درست می کنه خونه رو فلان مدل درست کرده بهار خوابش اونقدر باحاله ماشینم داره فردا پس فردام ازدواج می کنه پسر سومشون هم که وضعش بد نیست تهران کار می کنه کارشم عالیه خودشون هم که مغازه رو از بیخ وبن دارن نوساخت می کنن قراره طلافروشس بزنن زمینای همسرش هم که سرجاشه ولی هیچ کس از داخل خونمون خبر نداره یکی نیست بگه بابا هر کی هرچی داره واسه خودشه چرا همه حسادتشو می کنن چرا یه کلاغ چهل کلاغ می کنن ......هیچ کس نمی دونه که بابا داره از صبح تا شب جون می کنه کنه .موقعی که داداش بزرگم داشت ازدواج می کرد یکی از همسایه ها به مامان گفته بود واسه شما که این خرجا مهم نیست این همه زمین داری یکیشو می فروشی و این برای ما خیلی خنده دار بود که چرا همه دارن این طوری میگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم برا حس غریب تنگ شده از فردا بازم دانشگاه شروع میشه فردا آزمایشگاه فیزیک داریم این ستاد عادت کرده به هممون بگه خانم مهندس روزی اول آزمایشگاه منو صدا می کرد گفت خانم مهندس منم هی اینور اونور نگاه می کردم ببینم با کی می خواد حرف بزنه منظورش کیه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 20:8 توسط یه منتظر |
|
|
سلام الان از زندگی خوبگاهی من ۳ هفته می گذره بد نبوده سختی ها و دلتنگی های خاص خودش رو داره یه روز تا ساعت ۳ بیدار موندیم نقشه کشیدیم فرداش رفتیم دیدیم بیشتر پسرا نکشیدن ما فقط ۴ نفر خودمونو کشتیم ...... یکشنبه زندایی و فروغ اومدن برا دیدنم منم شوکه شدم پذیرایی یادم رفت فقط هنگامه براشون چای آورد بعد از رفتنشون رقیه کلی ایراد گرفت ازم چرا پذیرایی نکردی و.. ولی وقتی اشکامو دید دیگه هیچی نگفت چون یاد دایی افتادم که الان حدود ۶ ماهه که دیگه نیست خدا رحمتش کنه ... زندایی ۲تا پیرهن و بیسکوییت و گز برام آورده بود ا ۲۰۰۰۰ تومن پول بعنوان کادو امیدوارم امسال فروغ دانشگاه قبول بشه مام براش بخریم.... هفته پیش یه خبر خیلی بد شنیدم طلاق دختر خاله مامانم بعد از ۱۰ سال زندگی مشترک اونم بخاطر بچه دار نشدن ۳ ۴ سال پیش می خواستن طلاق بگیرن اما نظر دختر خاله مامانم عوض شده چون خونه ماشین که با زحمت دوتاشون بدست آومده بود به اسم شوهرش بود و می خواستن یه خونه دیگه بگیرن نصف نصف باشه ولی برعکس شد دختر خاله مامانم کلی وام برداشت داد به شوهرش ولی اونم بعدا گفت ورشکست شده وماشینم فروخت آخه شوهرش راننده بود و خودش معلم الان واسه دخترخاله مامانم هیچی نرسید که هیچ تا چند سال باید قسط وام هایی رو که برداشته خودش بده مهریه هم نگرفت چون خیلی عذبش می دادن ۲ هفته بعد طلاق شوهر یه دختر ۱۸ ساله گرفته ماشینم خریده خونه رهن کرده خانمش رو آورده آخه مرردک عوضی تو چطوری ورشکسته شده بودی که یه هفته ای رفتی ماشین خریدی ازدواج کردی و.... واقعا ناراحت کننده هستش مخصوصا تو خونواده های سنتی مثل ما که طلاق یه عیب خیلی بزرگه اولین طلاق خونواده ما البته دومی ولی چون اولیش مرد بود که طلاق گرفته بود برادر همین دخترخاله مامانم اونم ایران زنی نمی کنه بیشتر از ۱۵ ساله سوئد زندگی می کنه اونجام طلاق مساله زیاد مهمی نیست مخصمصا وقتی بچه ای وجود نداشته باشه ........ حس غریب فعلا کار پیدانکرده و این خیلی عذابش میده امیدوارم هر چه زودتر کار پیدا کنه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:0 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........
|
| پیوندها |
|
یا مهدی ادرکنی.... |
|
RSS
|