تبليغاتX
حس غریب
سلام


امروز اتفاق خيلي بدي افتاد مهدي من و حس غريب رو باهم و كنار هم ديد درسته ما كار خلافي نكرديم ولي اميدوارم مهدي (داداش حس غريب) به كسي نگه اولش خيلي عصباني شد نزديك بود ازش يه سيلي نوش جان كنم ولي حسن نزاشت باهم دست به يقه شدن بعدش حس غریب قلبش گرفت ونشست ومنم شروع به گریه کردم اونم فکر کنم فهمید دختری که اون تصور کرده من نیستم و من و حسن واقعا همدیگرو برای همیشه می خوایم درسته مهدی برادر کوچکتر حس غریب ولی خوب بازم حق داشت عصبانی بشه بعدش که اعصابش اومد سر جاش ازم پرسید کی هستی و منم توضیح دادم از فامیلیم پسرعمومو شناخت پسرعمویی که من تا حالا ندیدمش بعدش که گفتم دانشجوی سال اولم خودشم برق الکترونیک رسما هنگ کرد آخرش پرسید کی بیایم عروسی منم گفتم وقتی حاج آقا کار پیداکرد حسن از اینکه به خودم مسلط بودم و تونستم خوب حرف بزنم و مثل اون خودمو گم نکردم خیلی خوشحال بود البته بعد از ظهر که حالش سر جا اومده بود اولش که خیلی ناراحت بود و قلبش گرفته بودبرگشت گفت هر چی بینمون بود تموم شد منم تو ذهنم گفتم آره باید تا وقتی رسما کنار هم قرار نگرفتیم باید بی خیال حرف زدن باهم بشیم ولی بعدا که حالش سر جاش اومد نظرش عوض شد و منم بهش گفتم  باید سعی کنیم خوب زندگی کنیم و پیشرفت کنیم و واقعا سعی کنیم کنار هم خوشبخت باشیم چون ما خودمون همدیگرو پسندیدیم خودمون همدیگرو انتخاب کردیم درسته خیلی هم مشکلات هست مثلا وضع مالی چون من که تازه وارد دانشگاه شدم و کار نمی کنم اونم که امسال کارشناسی تموم کرد از فردام قراره کامل برای ارشد بخونه و اگه کاری پیدا کرد سر کارم بره البته کار که الان بیشتر از ۲ ماهه دنبال کاره ولی..... البته خوب مغازه نرم افزاری باز کرده .......

به هر حال امیدوارم این که مهدی منو دید باعث بی آبرویی نشه چون تو خونواده اونا و ما به حرف زدن دختر و پسر بدجور حساسن حتی اگه  فقط دختری با پسری در حد دو سه بار مکالمه تلفنی داشته باشه براش افتضاحه حالا چه برسه به ما.............

 

فردا صبح زود باز راهی دانشگاه و خوابگاهم پس تا یه هفته تقرییا اینترنت تعطیل.....

 

خدایا خودت کمکون کن همیشه ودر هرجایی .

کمک کن عشق پاکمون به بی راهه نره.

 و هیچ وقت تنهامون نزار .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 20:59  توسط یه منتظر | 
سلام

 اولين هفته خوابگاه دانشجويي براي من گذشت خوب بود دوستاي جديد محيط جديد شاگرداي جديد و.....اميدوارم موفق باشم اونقد گفتن مهندسي برق سخته كه خودمم ترسيدم اميدوارم خدا كمكم كنه و تا اخر خوب برم جلو ايشالله... تيتر اتفاقاي هفته اول رو مي نويسم بعد توضيح ميدم .... رقيه و كاراش اعتراض به استاد رياضي شلخته بودن رقيه و............

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:18  توسط یه منتظر | 
دلم خيلي گرفته از اين مدل روابط خونوادگي خسته شدم عيد فطر بود ولي هيشكي نيومد خونمون صبح با ذاوق و شوق خونه تميز مي كردم ولي......

دلم برا خيلي ها تنگ شده پارسال اين موقع دايي مريض بود ولي امسال كلا نيست پارسال از دايي علي خوشم مي يومد تا حدي ولي الان ......دلم برا دخترداييم تنگ شده وقتي امروز تو خونه مامان بزرگم خاله گفت مانتوي جديد فرزانه هم خوشگله  اون مدلي هم مانتوتو مي دوختي خوشگل مي شد مي خواستم گريه كنم برگشتم گفتم من از مراسم چهلم دايي نديدمش يعني بيشتر از 3 ماهه مايي كه از 3 ماه تابستون هر هفته بنج شنبه جمعه مي رفتيم خونه مامان بزرگ مايي  كه تابستونا برنامه داشتيم با هم بريم كلاس كلي برا روز مادر با هم تدارك مي ديديم سال قبل روز مادر حداقل به هم زنگ زديم كه با هم باشيم ولي عواملي باعث شد با هم نباشيم ولي امسال حتي زنگم نزديم(الان داداش غلامعلي اومد خودمو به خواب زدم اشكامو نبينه) دلم نمي خواست وقتي دختر خالمو ديدم ازش بدم بياد دلم نمي خواست اون جوري خشك باهاش حرف بزنم دختر خاله نفيسه اي كه زماني خيلي دوسش داشتم باهاش راحت حرف مي زدم ولي الان چي خونه مامان بزرگ بيشتر نموندم تا كمتر ناراحت بشم وقتي خاله گفت فرشته و نفيسه بالا خوابيدن خواستم برم فرشته رو ببينم دلم براش تنگ شده ولي نرفتم بعدا هم فهميدم قبلا از اينكه من برم اونجا رفته بود خيلي دلم گرفته خيليييييييييييييييييييييييي.

 دايي بزركم در عرض 9 ماه از پا دراومد و فت با سرطان اوني كه هيچ وقت فكر نمي كردم با اون حال ببينمش با اون بدني كه فقط استخواناش مونده بود زندايي كه عشق جووني اون و داييم معروف بود شكسته شد فروغ كه وابسته دايي بود تنها شد و فهميمه اي كه مي خواست خودشو مقاوم نشون بده ولي از درون اونم شكست ...

دايي علي كه مال دنيا اونقد شيفتش كرده كه فكر مي كنم ديگه هيچي براش مهم نيست حتي خونواده خواهرش يعني ما كارايي كرد كه جند سال قبل تو خوابمم مي ديدم باورم نمي شد من دعواي مامان و بابامو نديده بودم ولي سر اين جريانات اونقد جر و بحث شنيدم كه واقعا خستم كرده مال دنيا اونقد ارزش نداره ولي اونقد بايد باشه كه احساس حقارت نكني من تو دوران تحصيلم هميشه 1 ماه قبل از مدارس همه چي مي خريدم همون جوري كه دلم مي خواست ولي امسال به سختي روم شد براي كيف و كفش از بابا بول بگيرم مانتو هم برا حفظ ظاهر خودم نشستم دوختم دلم نمي خواست بخاطر 4 ميليون الان مغازه به اون حال خرابه رها بشه هر روز سرش بحث باشه بدم مي ياد كسايي دلشون به حالمون بسوزه كه هميشه از ما كمك گرفتن از بالا به بايين سقوط كردن خيلي سخته اونم وقتي كسي كمك حال سقوطت باشه كه داييت بوده و خيلي دوسش داشتي ....

دايي حسن نمي دونم راجع به دايي كوجيكه چي بكم اون تا الان توي خيلي از مساةل مالي دخالتي نكرده ولي بعضي مواقع از........بي خيال

اخريش هم تك خالم نمي دونم شوهر دختر خالم حق داشت بره تو مغازه دايي تو اون شرايطي كه بابا و دايي شراكتشون به هم خورد بره كار كنه يا نه ولي مي دونم كه بايد تو اون شرايط مريضي مامان كه حتي از جاش نمي تونست تكون بخوره بايد صبر مي كردن ولي......

 

كاش روزي همه محبت ها برگرده كاش .

5سال قبل وقتي رفتيم مشهد فرزانه هم با ما اومد (8نفري رفته بوديم 3 نفر ما 3 نفر خالمينا و مامان بزرك و فرزانه )شوهر خالم گفت كاش اين محبتي كه تو و فرزانه به هم دارين هميشه دوام داشته باشه اون روز بهش خنديدمو گفتم داره ولي امروز........

 

دارم به اين فكر مي كنم كه كي ما ادما مي فهميم ارزش مال دنيا در مقابل محبت بين ادما خيلي كمه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:2  توسط یه منتظر | 
سلام

دانشگاه ها هم كه شروع شد البته كلاساي ما قراره بعد عيد فطر شروع بشه ........

شباي احيام تموم شد من سه شبم رفتم مسجد حس غريب هم شب ۲۱ اومده بود با ابجيش موقع برگشتن حس غريب مي گفت به ابجي گفتم واسا خانومم رو بهت نشون بدم اونم گفته بود من متوجه دختر اونطوري كه تو بخواي تو مجلس نشدم از الان ..........

شباي قدر خيلي خواسته ها داشتم اوليش اين بود كه خدا به هممون كمك كنه پاك بمونيم بعدش راجع به مهر و محبت از بين رفته بين خونواده مادرم دعا كردم كه اون محبت سابق برگرده راجع به ازدواج داداشام تولد يه ني ني كودولو برا داداشم برا شادي بين من و حس غريب كار براي اون و خيلي خواسته هاي ديگه.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 14:36  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM