![]() |
![]() |
|
|
سلام بعد مدت ها يه مدتيه خيلي توهم هاي ناجور مي ياد تو ذهنم همش تصور مي كنم اگه يه روزي بد جور مريض شم حسن چيكار مي كنه مثلا هي فرض مي كنم من سرطان خون گرفتم هر دفعه يه رفتاري از طرف حسن رو حدس می زنم هر دفعه يه رفتاري براي خودم يا كه تصور مي كنم مثلا اين مريضي هاي حس غريب به جاهاي باريك تري بكشه من چيكار مي كنم فکر می کنم دلیل همه این فکرهای آشفته تو ذهنم مریضی های حس غریبمه چون اصلا نمی دونم مریضیش در چه حده هر دفعه به مریضیش فکر می کنم نا خود آگاه اشکام می یاد این خون دماغ های صبح هاش سر گیجش قلبش که گاهی ساز مخالف می زنه سر دردهاش شاید اون کمتر از حد تصور من رنج می کشه شایدم گاهی بیشتر ولی این چند وقته همش می یاد یه لحظه نباشه پنج شنبه با سودابه رفته بودیم پارک وقتی براش تعریف می کردم نتونستم خودمو کنترل کنم البته وضع سودابه هم خیلی تعریفی نداره اونام هر روز دعوا دارن با اینکه اونام همدیگرو خیلی دوست درن ولی تو خیلی از موارد نظرات متفاوتشون باعث دعواشون میشه .................فقط آرزو می کنم که حال حس غریب بهتر شه هر دوتامون سالم باشیم ولی اگه نمی شه تقدیر خدا این باشه که حس غریب هیچ مریضی نداشته باشه همه درداش واسه من باشه..................... حال چیزای خوب بنویسم از فاز منفی بیام بیرون. راستی یادم رفت بگم روز پدر و روز همسر به بابایی و حس غریبم تبریک می گم همه شاد و سالم باشن . سه شنبه 25 تیر با هم رفتیم تبریز راجع به مهریه خودمون دوتایی قبلا ها اون اولا تصمیم گرفته بودیم اون روزی تمرین می کردیم که چه جوری این به خونواده هامون بگیم که دیگه بی خیال دنیا نشیم حالا حدس بزنین مهریه چیه؟ البته می دونم کسی وبلاگو نمی خونه اینو همین جوری نوشتم... موقع برگشتنم یادمون رفته بود آشغالا بزاریم بیرون حس غریب از نصف راه برگشت اونارو گذاشت بیرون به منم گفت دستت درد نکنه که یادت موند برشون داری . فردا اول ماهه و موقع کرایه مغازه حس غریب اینا پول کم دارن از بس ولخرجی کردن درست حساب کتاب نکردن و صد البته به حرف من اصلا گوش نداد که از اول باید حساب کتاب کنه حالا بعد از سه ماه کمه قراره کرایه سه ماه رو یه جا بدن کم آورده قراره بهش کمک مالی کنم تا ایشالله مشکلش حل بشه دستم درد نکنه ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:59 توسط یه منتظر |
|
|
امروز روز كنكور بود...................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:16 توسط یه منتظر |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:16 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........
|
| پیوندها |
|
یا مهدی ادرکنی.... |
|
RSS
|