![]() |
![]() |
|
|
دايي مرد
سرنوشت ننوشت، اگر نوشت،بد نوشت، اما باور كن: سرنوشت را نمي توان از سرنوشت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:39 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
حس غريب امروز امتحان ارشد داشت ولي دو ساعت بعد امتحان اومد بيرون و به من زنگيد ميگم نوشتي ميگه ۹۰٪قبولم ولي تو رو اون ۱۰٪ فكر كن يعني درصدي كه قبول نمي شم .......... دوشنبه امتحان برنامه نويسي دارم ميان ترم امتحان رياضي هم كه بدك نبود.......
ای کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آوردن دستها ُمستجاب می شد و ای کاش ....و هزاران ای کاش دیگر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:16 توسط یه منتظر |
|
|
از دنیا و بیشتر آداماش بدم می یاد خدایا چرا وقتی یکم خوشحالیم زود تو ذوقمون می خوره چرا وقتی احساس می کنیم دعامون مستجاب شده اتفاقای بدی می یفته چرا ؟؟؟؟؟؟؟مگه همین دیروز نبود که گفتم یا امام رضا بهت بدهکارم کمک کن زودتر بیام حرمت نذرمم ادا کنم مگه من اینو نگفتم پس امروز چرا وقتی احساس می کردم چیزی که ازت خواستمو دادی زود می خوره تو ذوقم این حرفارو می شنوم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟خودمم نمی دونم چقدر از حرفایی که مردم پشت سر داداشم می گن درسته ولی من دلم می خواد هیچ کدومشون درست نباشه خدایا خودت می دونی که داداشیم برام خیلی عزیزه دوست ندارم به راه خطا بره اتفاقی براش بیفته می دونی هم که نه پدرم نه مادرم هیچ کدوممون طاقت نداریم که ببینیم................
خدایا خودت بهتر از همه از درد دلمون خبر داری پس خودت هوامونو داشته باش این مردم که من اطرافم می بینم از فامیل گرفته تا آشنا فقط رفیق روزای خوبن فقط دوست دارن با آدمایی بگردن که یه لحظه براشون افت نداشته باشه البته اگه اخلاق طرف رو در نظر بگیرن خوبه ولی اینا فقط پول و ثروت طرف مقابل براشون مهمه اگرم بخوان برات کاری بکنن اونقدر از سر ترحمه که آدم دش نمی خواد چشش تو چششون بیفته ...........
خدایا خودت می دونی که پدرم از اول بچگیش کار کرده که نون حلال در بیاره از 6سالگیش از قالی بافی گرفته تا کارگری کرده ولی همیشه دلش به این خوش بوده که نمازشو اول وقت خونده آبرو و عزت داشته هر وقت ازت چیزی خواسته براش مهم ترینش آبرو بوده پس اینو ازش و ازمون نگیر اون احترامی که داره هیچ وقت ازش نگیر خودت می دونی که یه لحظه طاقت دیدن اشکشو ندارم پس چرا می خوای عذابمون بدی خدایا بازم نذر گفتم ازت خواهش می کنم به حرمت حضرت ابوالفضلت قسمت می دم خواستمو خودت قبول کن کاش الان مشهد بودم یه دل سیر گریه می کردم کاش..............................
این بار هر چی گفتم غم بود وقتی داغونم دیگه همین به ذهنم می یاد خودمم نمی دونم چی نوشتم حالا یکم از اتفاقای دیگه بگم......
این آقای حس غریب ما با پسر عموش مغازه باز کردن یعنی فردا افتتاحش می کنن فروش سی دی و تایپ کردن و برنامه نویسی و هر چیز دیگه ای که به کامپیوتر ربط داشته باشه قراره بکنن ایشالله موفق شن..........
چند بار حس غریب رو دیدم یه بارش همین امروز بود تو سال جدید 6 بار همدیگرو دیدیم دو بارش تبریز نزدیکای دانشگاه.....
چهارشنبه امتحان میان ترم دارم ریاضی انتگرالاش سخته برنامه نویسی هم که چون من 5 6 جلسه قبل از عید نرفتم کلاس برام سخته ..............
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:36 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........
|
| پیوندها |
|
یا مهدی ادرکنی.... |
|
RSS
|