تبليغاتX
حس غریب

 

من توی عمرم یه معتاد ندیده بودم تا الان که  18 سالمه پسر همسایمون معتاده نمی دونم چی شده که  به این روز افتاده ولی می دونم که الان مایه تباهی یه خونوادست می بینم که تا الان هر چند وقت یه بار صداشون می ره بالا مخصوصا وقتایی که همه بچه های خونه دور هم جمعن من اولا نمی دونستم اون پسر معتاده پسره خیلی خوش هیکل چهار شونه با اینکه از قیافه افتاده ولی بازم خوشگله  حدودای 27 سالش فکر کنم باشه الان باز یه لحظه صدا اومد بابا چون بیرون کار می کرد مامان هم رفت بیرون خواهرش اعصابش خرد شده بود می گفت بی غیرت کم مونده یدونه انگشتر دست مامانم در بیاره ببره مواد بخره  نمی دونم چاره مشکلشون چیه  من تا حالا یه بار صدای بلند مادرشو نشنیدم  هیچ وقت صدای اعتراضاش اونقدر بلند نبوده که کسی بشنوه با اینکه معتاده یه روزم نمی تونه ببینه خونه نیاد فقط عشق مادری می تونه این طور تحمل کنه کاش مشکل این خونواده هم حل بشه  خدایا یه آرزو به آرزوهای امسالم اضافه شد خلاصی این خونواده از دست این بلا اعتیاد............................... 

امروز داداشی می خواست بره تهران دیگه مرخصی ها  داره تموم میشه حس غریب ازم خواست برم خونشون ولی نرفتم به خاطر داداشی و بخاطر اینکه می خواستم با سودابه بعد از ظهر برم بیرون ولی با سوادبه هم بیرون نرفتم چون داداشی دیر رفتن و منتظر رفن ایشون بودن البته ایشون هم بخاطر این دیر رفتن که دوستش که قرار بود با ماشین اون برن دیر اومدن و ایشون هم بخاطر این دیر اومدن که فوتبال پرسپولیس استقلال بود پس دلیل ناراحتی حس غریب و سودابه از من همش دلیلش این فوتباله..........حالا سودابه با اینجانب روابطشون قاطی پاتی شده چون بنده بد قولی کردم.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 20:34  توسط یه منتظر | 
سلام

من و حس غریب کادوهای عیدمونو به هم دادیم سه شنبه یعنی ۶ فروردین روز میلاد حضرت رسول اکرم من براش اتکلون گرفته بودم یه جعبه خوشگل درست کرده بودم گذاشته بودم توش آقای حس غریب هم برام چیزایی که خودم ازش ازش خواسته بودم و نیاز داشتم برام گرفته بود یه نقاشی خوشگل هم برام کشیده بود کاش بلد بودم اینجا می زاشتمش تصویر خودم مثلا با یه گردنبند اچ با یه نامه عشقولانه ............

زندگی یعنی چکیدن مثل شمع از گرمی  عشق

زندگی یعنی لطافت،گم شدن در  نرمی  عشق

زندگی یعنی دویدن بی امان  در  وادی   عشق

رفتن  و  آخر  رسیدن    بر  در  آبادی  عشق

 

می توان هر لحظه هر جا عاشق ودلداده  بودن

پر غرور چون آبشاران ،  بودن اما ساده  بودن

 

می شود  اندوه  شب  را  از نگاه صبح  فهمید

یا به وقت ریزش ابر شادی بگذشته را    دید

می توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود

زایش  آینده  را  در  هر خزانی  دید و آسود

 

می توان هر  لحظه  هر جا عاشق و دلداده بودن

پر غرور چون آبشاران ،  بودن اما  ساده   بودن

 

 

خدایا کمک کن عشق پاکمون هر روز پاک تر بشه کمک کن کسی که همه عشق زندگیمه همیشه شاد و موفق باشه خدایا کمک کن هیچ وقت قلبش نگیره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:1  توسط یه منتظر | 

 

عیدتون مبارک.

سال ۸۶ یه سال کاملا متفاوت با سال دیگه برام بود با اتفاقای تلخ و شادش امیدوارم سال ۸۷ تلاشم بیشتر بشه. امیدوارم همه به خواسته های قلبیشون برسن.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:47  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM