تبليغاتX
حس غریب
سلام

 بالاخره دیروز رفتم برای ثبت نام دانشگاه فقط تونستم 12 واحد بردارم.ماجراهای روز اول دانشگاه رفتن من:

صبح رفتم بانک و شهریه رو ریختم به حساب با داداش از اونجا رفتم نون خریدم رفتم خونه مامان بزرگ با هم صبحونه خوردیم و از اونجا عازم ترمینال تا بریم تبریز با حس غریب ترمینال که رسیدیم یه لحظه احساس کردم همسایمون اونجاست این همسایه ما چند سال پیش همسایه حس غریب اینا بود رفتم پشت مینی بوس به اون اشاره کردم بیا اینجا اونم اومد گفتم دختر فاطمه خانم اینجاست اونم میگه باشه تنها تنها می ریم کنار هم نمی شینیم بعدش دیدم دختره نیست فهمیدم اشتباهی یه لحظه دیدم رومو برگردوندم که منو نشناشه اینجا معلوم شد که خرابکار خودشو لو میده درسته!!

! بالاخره رفتیم رسیدیم تبریز منم که اولین بار بدون خونوادم می یومدم هیچ وقت تنها نرفتم همیشه داداش محمد یا یکی دیگه پیشم بوده بالخره دو تا تاکسی عوض کردیم رسیدیم دانشگاه و. رفتم فیش رو بدم که یکی از شاگردای پارسال مدرسه رو دیدم(همونی که پارسال ازدواج کرد ابروهاشو اینارو برداشته بود کامل خیلی قیافش عوض شده بود فردای عقدش معاونمون تو دفتر بهش گفت چرا این فرمی اومدی مدرسه کلی بحث دیگه ولی وقتی همون دختره از دفتر رفت بیرون برگشت گفت ولی خیلی خوشگل شده بود ها!!!!!!!!!) سلام و احوال پرسی کردم فهمیدم مدیریت می خونه بدو بدو از دانشگاه زدیم بیرون با حس غریب کلاسارم نرفتم موند بعد عید رفتیم بازار 4 ساعت پیده روی کردیم(پاهام تاول زده بود آخه کفشام ببند بودن) کلی گشتیم تا دو تا حلقه خریدیم همش حلقه ها برا من بزرگ می شد رفتیم توی یه مغازه همه حلقه هاشو ریختیم بیرون ولی هیچ کدوم سایز من نشد حس غریب میگفت مشکل از ماست از این حلقه ها نیست .آخرش یکی که هر دوتامون همون اولش پسندیده بودیم رو برداشتیم ولی مال منو کوچیک کرد...خیلی خوشگن حلقه هامون.

 رفتیم بیرون غذا خوردیم بستنی هم خوردیم کلی هم بهمون خوش گذشت موقع برگشتن آبجی حس غریب هم حضور داشتن با نوه کوچولوشون .........

 امروزم باهم رفتیم تبریز ساعت 2 هم برگشتیم.

حس غریب قراره دوشنبه بره واسه کار کاش استخدام بشه .

 نتیجه تربیت معلم من باز در دست بررسی هستش.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 20:58  توسط یه منتظر | 
 سلام
چهارشنبه من با حس غریب رفتم تبریزصبح ساعت 6:30 راه افتادیم رفتیم کلی سوار ماشین شدیم پیاده بعد دوباره سوار شدیم تا رسیدیم دانشگاه منم باهاش رفتم نشستم کلاسشون کلا تو کلاس 40 تا دختر بود و 2تا پسر کلاس اول که تموم شد رفتیم جلو بوفه نشستیم مثلا صبحونه خوردیم چایی و کیک بعدشم بازم کلاس باهمون استاد تا ساعت 11 کلاس که تموم شد استادشون گفت اسماتونو بنویسین بدین یه دختره از من می پرسه شما نمی خوای اسمتو بنویسی منم گفتم نه آخه دوساعت بود من از 10 کلمه استادشون یه کلمشو می نوشتم ولی حس غریب یه کلمه هم ننوشت اون دختره هم فکر کرد من شاگرد کلاسشونه.....
بعدش کلاس تربیت بدنی داشت حس غریب دیگه اینو من نمی تونستم برم رفتم کتابخونه نشستم واسه خودم خاطره نوشتم و اینا تا بالاخره کلاسشون تموم شد داشتیم از گرسنگی تلف می شدیم رفتیم یکم شیرینی خریدیم نشستیم کنار مسجد کبود یه پارک مانند جایی هستش اونجا نشستیم خوردیم خیلی خوشمزه بود بعدش رفتیم شسر موز و بستنی خوردیم نمی دونم اگه این عشقولانه ها نبودن مشتری این بدبختا کیا می شدن کلا 3 تا زوج خوشبخت نشسته بودن اونجا آخرشم دوتا دختر باهم اومدن که همش زوج های خوشبخت رو زیر نظر داشتن .......
از اونجا عازم بازار شدیم اونقدر چیزای خوشگل دیدم با قیمت خوشگل تر رفته بودیم لباس عروس آینه شمعدون لوازم آرایشی..... می دیدیمولی هیچی هیچی نخریدیم کلی لباسای خوشگل دیدم کلی طلاهای خوشگل حس غریب میگه من دیگه از این به بعد با خانم جماعت بازار نمی یام هر مغازه ای رو می بینن از دور می گن واسا نگاه کنیم و... برای همین نمی یام باهات حالا من هیچی نخواستم اینو می گه اگه می خواستم چی؟؟؟؟؟؟ یه دفعه وسط بازار کم مونده بود بد جور عصبانی شه وسط راه یهو کیف من افتاد زمین منم خم شدم همونجا بردارم یه عالمه آدمم پشت سر به هم خوردیم میگه دختر صبر کن بعدا بر می داری دیگه چی چی می خواست کیفم کثیف شه ولی من حرفی نزدم و آروم شد .....

ساعت 6:30 هم رسیدیم خونه.


 شهادت امام رضا رو تسلیت میگم کاش الان مام مشهد بودیم خوش به حال اونایی که الان اونجان.








+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:44  توسط یه منتظر | 
سلام

چند روز قبل عمه کوچیکه منو عمل کردن قلبش خوب کار نمی کرد نمی دونم چی شده بود ولی می دونم که از این باتری ها گذاشتن به قول عروسش میگه الان جماعت می بینن بنزین نمی صرفه میره گاز سوز می کنن مام بردیم این مادر شوهر گرامی رو گازرسوز کردیم- الان نگین این عمع کوچیکه تو مگه چند سالشه که عروسم داره اون وقت عمه بزرگت چند سالشه؟ این عمه من حدود ۵۵ سالشه دارای ۹ تا بچه ۸ پسر و یک دختر ۵ عروس و یدونه داماد داره کمه؟؟؟؟؟ !!!!!!!!ـ اون روزی که رفتیم عیادت عمه خانم عروسش داره ادای پسر ۶ سالشو در می یاورد :

میگه خواهرم حاملست امیر اومده میگه مامان چرا این خاله هر روز توپولو تر میشه مامانش میگه اولاش میگم خوب زیاد غذا می خوره و همین طوری توپولو میشه میگه دیدم ضایست و اینم هی میره به خالش بازی کنه خطرناکه یه اتفاقی واسه بچش می یفته لگد اینا می زنه به امیر گفتم قراره نی نی به دنیا بیاره برگشته نیم وجبی میگه اینو که خودم می دونم مامان اینم می دونم تو بیمارستان دکتر از تو شکمش بچه رو در می یاره ولی اینو نمی دونم کی اون بچه رو گذاشته اونجا ؟؟؟ مامانش میگه موندم چی جوابشو بدم گفتم خدا گذاشته (هر وقت کم آوردیم خوبه این خدارو داریم.)

یه ماجرای دیگرم تعریف کرد جالب بود میگه امیرحسین وقتی دختر عموش نگار به دنیا اومد اومده بود می پرسید دختره یا پسر مامانش منم به شوخی گفتم پسره برگشت گفت نه خیرم پسر نیست خودم می دونم پسرا جلوشون یه چیزی دارن ولی مال دخترا صافه مال اون بچه هم صاف بود پس دختره ..(نگو امیر حسن خودش موقع جا عوض کردن تشخیص هویت داده بود.) این حرفا وقتی گفته بود که نزدیک ۳ سالش بود بچه ......

بلوغ زود رس همیناس دیگه با این حساب می شه گفت من خیلی در این موارد خنگ تشریف داشتم که تو ۱۷سالگی هم از این چیزا هیچی نمی دونستم البته اگه اینترنت نبود حالا حالاهام فکر کنم هیچی حالیم نبود یا تازه داشتم کشف می کردم.....

حالا از آقای حس غریب بگم که کارای رنگ کاریش تقریبا داره تموم میشه خسته نباشه...

این نتایج تربیت معلم هنوز در دست بررسی می باشد منو کشتن اینا فکر کنم وقتی تو قبر می زارنم صلاحیتم بررسی شده باشه...



 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 15:3  توسط یه منتظر | 

سلام

بازم این نتایج تربیت معلم منو ندادن گفتن شاید فردا شاید تا آخر هفته بدن....

امروز حس غریبمو دیدم عشقم یه پا نقاش شده اونقدر خوب دیوارای خونشون رو رنگ کرده بود که کلی ذوق کرده بودم البته هنوز تموم نشده بود صبح رفته بود بالای نردبون مثلا می خواست  مهارتشو نشونم بده که کم مونده بود همه رنگو روم خالی کنه خودشم بیفته پایین وای اگه رو زمین می یفتاد من چیکار می کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!بهش میگم ایشالله خونه خودمون دیواراشو رنگ می کنی میگه ایشالله کاش زودتر اون روزا برسه باهمین شور و شوق الانمون البته کاش بیشتر بشه.

لباساش از سر تا پا همش رنگ بود میگه بهم دست نزنی ها همه جات رنگی میشه  منم مسخره بازیم گرفته بود یعنی عشقولانم و....

 

از بچگی خیلی دوست داشتم  اونی که قراره عشق من باشه اهل کار کردن باشه از این بچه سوسولا نباشه به خودش متکی باشه یه کارایی هم علاوه بر این درس خوندن و اینا ازش بر بیاد حس غریب هم همین طوری همونطوری دوست داشتم باشه هستش خوب بایدم باشه مرد رویاها همونی که با اسب سفید می یاد بایدم اینطوری باشه اگه ایطوری نبود که من این همه دوسش نداشتم خیلی دوست دارم آقای حس غریب من عشق من .

 

 

....زماني كه فكر ميكني تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری

يكي يه گوشه دنيا هست كه واسه ديدنت لحظه شماری ميكنه

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:53  توسط یه منتظر | 

سلام

اعصابم داغونه نزدیکه بیماری روانی بگیرم دهم بهمن نتایج این تربیت معلم رو دادن ولی بازم صلاحیت من در دست بررسی هستش خاک برسر هر کی که وظیفش رو درست انجام نداد و حالا من بیشتر از 25 روزه منتظرم نتیجه بیاد خاکم بر سرتون خدا لعنتتون کنه خدا کاری کنه که مزه یه انتظار بیهوده رو بکشین  خدا به خاک  سیاه........ خودم از همه بهتر می دونم  نفرین بده  درست نیست نتیجش به خود آدمم بر می گرده ولی چیکار کنم که اعصابم بد جوری داغونه خاک بر سر هر کی کنکور رو در آورد خاک بر سر من با این شانس گندم روز اولی که کنکور دادم اومدیم خودم در صدامو حساب کردم ولی درصدایی که من حساب کرده بودم کجا و درصدایی که واسم اومد کجا درسته درصدای من از دوستم کم بود ولی نه اونقد که رتبه من بشه 15000 مال اون بشه 4000  کلی تو ذوقم خورد کلی گریه کردم ولی مگه این باعث می شد درصدای من عوض شه بعدش انتخاب رشته کردم نتیجه ها که اومد از اولش رشتمو می دونستم چی قبول میشم می گفتم یا مهندسی کشاورزی آب دانشگاه تبریز هستم یا فناوری اطلاعات پیا نور که حدس دوم درست از آب در اومد باز خدا رو شکر کردم گفتم عیبی نداره من امسال اونقد تلاش نکرده بودم که انتظار داشته باشم رتبه هایی که هم کلاسی هام آوردن منم بیارم ترم اول می رم دانشگاه برنامه ریزی هم می کنم واسه کنکورم می خونم ترم دوم هم کلا مرخصی می گیرم فقطواسه کنکور سال بعد می خونم حتما رتبه خوبی می یارم چون از خودم مطمئن بودم مطمئن بودم کسی که تو کلاس بغل دست من می شست و الان تو شریف می خونه چیزی از من زیادتر نداشت خیلی هم  خنگ تشریف داشتن معدلای سه سالشم از من پایین تر بود فقط سال پیش آدم شد و خوب درس خوند مخصوصا آخراشو ..........کلی  با حس غریب نقشه داشتیم کجاها با هم میریم سر اینکه قراره دست بدیم یا ندیم لی بحث کرده بودیم من که اولش زیر بار نمی رفتم بعدش قرار شد صیغه بخونیم ولی تو این موردم تو ذوقم خورد وقتی رفتم دانشگاه ثبت نام کنم اولش اسم کسی رو دیدم که با رتبه 34000 تو همون کلاس قرار بود بشینه من مغرور نیستم ولی به خدا حق من این نبود  حالا اینش به کنار دیدم بابا همه برنامه هام بهم ریخت چون اسمم توی ردیف زوج ها بود و اونا موندن برای ترم دوم یعنی کلاسای من قرارهاز بهمن باشه اون روز بازم کلی گریه کردم کلی به این درد و اون زدم شاید بشه ترم اول برم ولی نشد .....................

بعدشم نتایج نیمه متمرکز اومد اولش اصلا امیدی نداشتم بعدش که برا مصاحبع رفتیم تهران کلی امیدوار شدم که شاید همین تربیت معلم قبول شم و تا الانم منتظرم برا نتیجه ها ولی هنوز....................

از خدا شاکیم نمی دونم چی بگم.از بنده هاش بیشتر شاکیم...

هنوز پیام نورم انتخاب واحد نکردم نمی دونم قراره آخرش چی بشه...

 الان هیچی کنکور سال بعد نخوندم هر چی هم که اولای مهر خونده بودم تا الان پریده حوصله ندارم واسه درس خودن فقط هم 4 ماه تا کنکور مونده این همه وقتم تلف شده از تو خونه موندن خسته شدم از صبح تا شب تو خونه فقط گاهی خونه مامان بزرگ دو سه هفته یه بارم خونه داداشم این تموم از خونه بیرون رفتنای منه حوصله کتابخونه رفتن رو که اصلا ندارم نمی خوام به همه جواب بدم که چی شد و چی نشد......تو خونه همش دعوا دارم مثلا همین الان دارم از گرسنگی می میرم ولی با دعوا گفتم ناهار نمی خورم هر دفعه برای بابام ناز می کنم اونم وقتی نازمو می کشه با کلی چیز میرم برا ناهار ولی امروز سر بابایی داد کشیدم که نمی خوام بخورم حوصله ندارم اونم می بینه داغونم چیزی نمی گه ولی خودمم از رفتارم ناراحت می شم......

 

حس غریب امتحان ارشدشو داد خدا حداقل نتایج اینو به خیر کنه هر چی من بد شانسی آوردم عشقم خوش شانسی بیاره........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:44  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM