![]() |
![]() |
|
|
سلام
بالاخره دیروز رفتم برای ثبت نام دانشگاه فقط تونستم 12 واحد بردارم.ماجراهای روز اول دانشگاه رفتن من: صبح رفتم بانک و شهریه رو ریختم به حساب با داداش از اونجا رفتم نون خریدم رفتم خونه مامان بزرگ با هم صبحونه خوردیم و از اونجا عازم ترمینال تا بریم تبریز با حس غریب ترمینال که رسیدیم یه لحظه احساس کردم همسایمون اونجاست ! بالاخره رفتیم رسیدیم تبریز منم که اولین بار بدون خونوادم می یومدم هیچ وقت تنها نرفتم همیشه داداش محمد یا یکی دیگه پیشم بوده بالخره دو تا تاکسی عوض کردیم رسیدیم دانشگاه و. رفتم فیش رو بدم که یکی از شاگردای پارسال مدرسه رو دیدم(همونی که پارسال ازدواج کرد ابروهاشو اینارو برداشته بود کامل خیلی قیافش عوض شده بود فردای عقدش معاونمون تو دفتر بهش گفت چرا این فرمی اومدی مدرسه کلی بحث دیگه ولی وقتی همون دختره از دفتر رفت بیرون برگشت گفت ولی خیلی خوشگل شده بود ها!!!!!!!!! رفتیم بیرون غذا خوردیم بستنی هم خوردیم کلی هم بهمون خوش گذشت موقع برگشتن آبجی حس غریب هم حضور داشتن با نوه کوچولوشون ......... امروزم باهم رفتیم تبریز ساعت 2 هم برگشتیم. حس غریب قراره دوشنبه بره واسه کار کاش استخدام بشه . نتیجه تربیت معلم من باز در دست بررسی هستش.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 20:58 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
![]() چهارشنبه من با حس غریب رفتم تبریزصبح ساعت 6:30 راه افتادیم رفتیم کلی سوار ماشین شدیم پیاده بعد دوباره سوار شدیم تا رسیدیم دانشگاه منم باهاش رفتم نشستم کلاسشون کلا تو کلاس 40 تا دختر بود و 2تا پسر کلاس اول که تموم شد رفتیم جلو بوفه نشستیم مثلا صبحونه خوردیم چایی و کیک بعدشم بازم کلاس باهمون استاد تا ساعت 11 کلاس که تموم شد استادشون گفت اسماتونو بنویسین بدین یه دختره از من می پرسه شما نمی خوای اسمتو بنویسی منم گفتم نه آخه دوساعت بود من از 10 کلمه استادشون یه کلمشو می نوشتم ولی حس غریب یه کلمه هم ننوشت اون دختره هم فکر کرد من شاگرد کلاسشونه..... ![]() بعدش کلاس تربیت بدنی داشت حس غریب دیگه اینو من نمی تونستم برم رفتم کتابخونه نشستم واسه خودم خاطره نوشتم و اینا تا بالاخره کلاسشون تموم شد داشتیم از گرسنگی تلف می شدیم رفتیم یکم شیرینی خریدیم نشستیم کنار مسجد کبود یه پارک مانند جایی هستش اونجا نشستیم خوردیم خیلی خوشمزه بود بعدش رفتیم شسر موز و بستنی خوردیم نمی دونم اگه این عشقولانه ها نبودن مشتری
این بدبختا کیا می شدن کلا 3 تا زوج خوشبخت نشسته بودن اونجا آخرشم دوتا
دختر باهم اومدن که همش زوج های خوشبخت رو زیر نظر داشتن .......![]() از اونجا عازم بازار شدیم اونقدر چیزای خوشگل دیدم با قیمت خوشگل تر رفته بودیم لباس عروس آینه شمعدون لوازم آرایشی..... می دیدیمولی هیچی هیچی نخریدیم کلی لباسای خوشگل دیدم کلی طلاهای خوشگل حس غریب میگه من دیگه از این به بعد با خانم جماعت بازار نمی یام هر مغازه ای رو می بینن از دور می گن واسا نگاه کنیم و... برای همین نمی یام باهات حالا من هیچی نخواستم اینو می گه اگه می خواستم چی؟؟؟؟؟؟ یه دفعه وسط بازار کم مونده بود بد جور عصبانی شه وسط راه یهو
کیف من افتاد زمین منم خم شدم همونجا بردارم یه عالمه آدمم پشت سر به هم
خوردیم میگه دختر صبر کن بعدا بر می داری دیگه چی چی می خواست کیفم کثیف
شه ولی من حرفی نزدم و آروم شد .....
ساعت 6:30 هم رسیدیم خونه.
شهادت امام رضا رو تسلیت میگم کاش الان مام مشهد بودیم خوش به حال اونایی که الان اونجان. ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:44 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
چند روز قبل عمه کوچیکه منو عمل کردن قلبش خوب کار نمی کرد میگه خواهرم حاملست امیر اومده میگه مامان چرا این خاله هر روز توپولو تر میشه مامانش میگه اولاش میگم خوب زیاد غذا می خوره و همین طوری توپولو میشه میگه دیدم ضایست و اینم هی میره به خالش بازی کنه خطرناکه یه اتفاقی واسه بچش می یفته لگد اینا می زنه به امیر گفتم قراره نی نی به دنیا بیاره برگشته نیم وجبی میگه اینو که خودم می دونم مامان اینم می دونم تو بیمارستان دکتر از تو شکمش بچه رو در می یاره ولی اینو نمی دونم کی اون بچه رو گذاشته اونجا ؟؟؟ مامانش میگه موندم چی جوابشو بدم گفتم خدا گذاشته (هر وقت کم آوردیم خوبه این خدارو داریم.) یه ماجرای دیگرم تعریف کرد جالب بود میگه امیرحسین وقتی دختر عموش نگار به دنیا اومد اومده بود می پرسید دختره یا پسر مامانش منم به شوخی گفتم پسره برگشت گفت نه خیرم پسر نیست خودم می دونم پسرا جلوشون یه چیزی دارن ولی مال دخترا صافه مال اون بچه هم صاف بود پس دختره . بلوغ زود رس همیناس دیگه با این حساب می شه گفت من خیلی در این موارد خنگ تشریف داشتم که تو ۱۷سالگی هم از این چیزا هیچی نمی دونستم البته اگه اینترنت نبود حالا حالاهام فکر کنم هیچی حالیم نبود یا تازه داشتم کشف می کردم.... حالا از آقای حس غریب بگم که کارای رنگ کاریش تقریبا داره تموم میشه خسته نباشه... این نتایج تربیت معلم هنوز در دست بررسی می باشد منو کشتن اینا فکر کنم وقتی تو قبر می زارنم صلاحیتم بررسی شده باشه...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 15:3 توسط یه منتظر |
|
|
سلام بازم این نتایج تربیت معلم منو ندادن گفتن شاید فردا شاید تا آخر هفته بدن.... امروز حس غریبمو دیدم لباساش از سر تا پا همش رنگ بود میگه بهم دست نزنی ها همه جات رنگی میشه منم مسخره بازیم گرفته بود یعنی عشقولانم و.... از بچگی خیلی دوست داشتم اونی که قراره عشق من باشه اهل کار کردن باشه از این بچه سوسولا نباشه به خودش متکی باشه یه کارایی هم علاوه بر این درس خوندن و اینا ازش بر بیاد حس غریب هم همین طوری همونطوری دوست داشتم باشه هستش خوب بایدم باشه مرد رویاها همونی که با اسب سفید می یاد بایدم اینطوری باشه اگه ایطوری نبود که من این همه دوسش نداشتم خیلی دوست دارم آقای حس غریب من عشق من . ....زماني كه فكر ميكني تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری يكي يه گوشه دنيا هست كه واسه ديدنت لحظه شماری ميكنه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:53 توسط یه منتظر |
|
|
سلام اعصابم داغونه نزدیکه بیماری روانی بگیرم دهم بهمن نتایج این تربیت معلم رو دادن ولی بازم صلاحیت من در دست بررسی هستش خاک برسر هر کی که وظیفش رو درست انجام نداد و حالا من بیشتر از 25 روزه منتظرم نتیجه بیاد خاکم بر سرتون خدا لعنتتون کنه خدا کاری کنه که مزه یه انتظار بیهوده رو بکشین خدا به خاک سیاه........ خودم از همه بهتر می دونم نفرین بده درست نیست نتیجش به خود آدمم بر می گرده ولی چیکار کنم که اعصابم بد جوری داغونه خاک بر سر هر کی کنکور رو در آورد خاک بر سر من با این شانس گندم روز اولی که کنکور دادم اومدیم خودم در صدامو حساب کردم ولی درصدایی که من حساب کرده بودم کجا و درصدایی که واسم اومد کجا درسته درصدای من از دوستم کم بود ولی نه اونقد که رتبه من بشه 15000 مال اون بشه 4000 کلی تو ذوقم خورد بعدشم نتایج نیمه متمرکز اومد اولش اصلا امیدی نداشتم بعدش که برا مصاحبع رفتیم تهران کلی امیدوار شدم که شاید همین تربیت معلم قبول شم و تا الانم منتظرم برا نتیجه ها ولی هنوز.................... از خدا شاکیم نمی دونم چی بگم.از بنده هاش بیشتر شاکیم... هنوز پیام نورم انتخاب واحد نکردم نمی دونم قراره آخرش چی بشه... الان هیچی کنکور سال بعد نخوندم هر چی هم که اولای مهر خونده بودم تا الان پریده حوصله ندارم واسه درس خودن فقط هم 4 ماه تا کنکور مونده این همه وقتم تلف شده از تو خونه موندن خسته شدم از صبح تا شب تو خونه فقط گاهی خونه مامان بزرگ دو سه هفته یه بارم خونه داداشم این تموم از خونه بیرون رفتنای منه حوصله کتابخونه رفتن رو که اصلا ندارم نمی خوام به همه جواب بدم که چی شد و چی نشد......تو خونه همش دعوا دارم مثلا همین الان دارم از گرسنگی می میرم ولی با دعوا گفتم ناهار نمی خورم هر دفعه برای بابام ناز می کنم اونم وقتی نازمو می کشه با کلی چیز میرم برا ناهار ولی امروز سر بابایی داد کشیدم که نمی خوام بخورم حوصله ندارم اونم می بینه داغونم چیزی نمی گه ولی خودمم از رفتارم ناراحت می شم...... حس غریب امتحان ارشدشو داد خدا حداقل نتایج اینو به خیر کنه هر چی من بد شانسی آوردم عشقم خوش شانسی بیاره........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:44 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........
|
| پیوندها |
|
یا مهدی ادرکنی.... |
|
RSS
|