تبليغاتX
حس غریب
سلام

امروز روز ولنتاین ما بود مصادف شد با روز ۲۹بهمن، روز «سپندارمذگان» يا «اسفندارمذگان»   به من و حس غریب که خیلی خوش گذشت از همون خرسی که من برای حس غریب گرفته بودم عین همونم اون برا من گرفته بود عجب تفاهمی من تو جعبه قلبی شکلی گذاشته بودم اونم فرم شکلات کادو پیچش کرده بودم خلاصه فهمیدیم سلیقه هامونم به هم نزدیکه......

امروز مامان جون حس غریب تشریف برده بودن تبریز باباش (بابایی منم محسوب میشه خوب ) مدرسه تشریف داشتن پس ما از صبح تونستیم تا نزدیکای ۱۱:۳۰ با هم باشیم و کلی تریپ لاو باشیم کلی درباره مسائل قبل از ازدواج حرف زدیم درباره بعدش و..........بعدا خلاصه همه موارد رو یه جا می نویسم.

 

 

میمیرم برات نمیدونستی نازه من  ؛

میمیرم واسه اون دوتا چشم ِ سیاه

میمرم واسه اون زنگ ِ صدات ؛

میمیرم واسه اون نازه نگات

تو شدی همه ی زندگیم  ؛

تو شدی همه دلبستگیم ؛

تو شدی بهاره امید و دلدادگی

تو شدی تمامه عمره من ؛

تو شدی کبوتره عشقه من ؛

اومدی آخر نشستی رو بومه من

تو بیا بشین کناره من ؛

سر بذار روی شونه ی من ؛

میخوام برات قصه بگم قصه ی عشق

قصه ی دلدادگی ِمن ؛

قصه ی مستی ِ چشم ِتو ؛

قصه ی عاشقی ِ منو تو ای گل ِ من

ای تو قبله ی وجوده من ؛

ای تو امیره  قلبه من ؛

میخوام بگم عاشقتم ای گل ِ من

ای تو آتشکده ی قلب ِ من ؛

ای همه ی عشق ِتو وجوده من ؛

تو شدی خدای من خدای من

بودنه تو آرزومه حتی واسه ی یه لحظه ؛

میمیرم بی تو اگه با من نباشی

اگه با من تو نباشی شب ِ من سحر نمیشه ؛

شب میمونه با من تا همیشه

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:42  توسط یه منتظر | 
سلام

امروزم نشد من و حس غریب همو ببینیم چون آقایی واسه ارشدش دیگه چیزی نمونده کاش قبول شه ....

این روزا خیلی حوصلم سر میره چون نه درس می خونم و نه کار مفید دیگه ای انجام میدم این نتایج تربیت معلم هم که منو کشت  دهم نتایج رو دادن ولی هنوز صلاحیت من در دست بررسی هستش نمی دونم چرا ؟نمی دونم کی قرار بدن؟............

از صبح تا شب می خورم می خوابم میام نت الکی تلفنی حرف می زنم حس غریبمم که زیاد وقت نداره البته من دلم می خواد این روزای آخر خیلی بهتر درس بخونه ............

ولنتاین ما که هنوز مونده من براش خرس خریدم با تابلوی و ان یکاد کلی زحمت کشیدم واسه جعبه درست کردم از این شکل قلبا البته حاضریشو نخواستم بخرم که خودم واسه آقای حس غریبم زحمت کشیده باشم چیزی درست کرده باشم حالا نمی دونم خوشش بیاد یا نه ولی خوب من که این همه زحمت کشیدم بایدم خوشش بیاد....

خیلی چیزا می خوام بگم ولی نوشتنم نمی یاد .........

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 19:11  توسط یه منتظر | 

روز ولنتاین رو به همه عاشقای دنیا تبریک می گم....

 

 ایشالله همه عاشقا به هم برسن و در کنارهم خوشبخت باشن





مراسم ولنتاین ما هنوز مونده برای فردا چون آقایی تهران تشریف داشتن و امروزم که نشد هموببینیم ایشالله فردا...



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:34  توسط یه منتظر | 

خاک بر سر هر چی عاشقه آ ره درسته عاشقا حسودن غیرتین دوست ندارن اونی که بهش امید دارن با کس دیگه ای ببینن دوست ندارن ببینن به فکر کس دیگه ای هستش وقتی هر شرطی میزارن سعی می کنی قبول کنی هر چی مشکله که با هم بودنتون ممکنه بوجود بیاد رو با جون و دل قبول می کنی  ولی وقتی دیگران اونطوری که دلشون می خواد باهاش بر خورد نمی کنن چرا با من بد میشه چرا از دست من ناراحت میشه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا هر دفعه وقتی  تو همونی که تو دلته به زبون می یاری ناراحت میشه وقتی ازش ناراحتی زود میگی که به کینه تبدیل نشه بهش بر می خوره چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه روزی از من بپرسه عاشقی چه مزه ای داره میگم خیلی شیرینه ولی صبر ایوب می خواد.........

اگه روزی احساس کنی ناراحته صد جور فکر و خیال می یاد تو سرت که چرا ناراحته نکنه دلیل ناراحتیش تو باشی اگه جواب تلفناتو نده شروع می کنی به گریه کردن که چی شد چرا حداقل جوابمو نمی ده تا بفهمی دلیل ناراحتی بوجود اومده چیه .... اگه روزی زیر حرفش بزنه نمی تونی تحمل کنی با خودت می گی من چیکار کردم من چه کاری ازم می خواست و براش نکردم که اینطوری زیر حرفش زد ........وقتی فکر می کنی شاید یه روز دیگه با هم نباشین نا خود آگاه اعصابت داغون می شه اشکات سراریز می شه می خوای اشکاتو هیشکی نبینه می خوای هیشکی دورو برت نباشه به جز خودش.........وقتی خودتو جای اون می زاری که بهش حق داده باشی بیشتر گیج میشی  .........

 

اینا اون حرفایی بود که دیروز می خواستم به حاجآقا بگم یعنی دیروز نوشته بودمشون ولی نزاشتم تو وبلاگ حالا می گم ماجرای دیروز چی بوده:

پریروز حاج آقا زنگ زد خونه ما از اونجایی این داداش محمد علی ما خیلی غیرتی تشریف دارن و فهمیده بودن این حس غریب چندمین باری هستش که خونه ما زنگ می زنه بهش گفت چرا مزاحم میشی و کلی بد و بیراه بارش کرد این حاج آقام ناراحت شده بود بعد از ظهر اون روز مامانی ها  خونه نبود ن مام از فرصت استفاده کردیم حدود یک ساعت شایدم بیشتر حرف زدیم حاج آقا ناراحتیشون رفع شد کلی هم درباره آینده حرف زدیم اینکه حس غریب می خواد بریم خونه مامانشینا زندگی کنیم باید چه جوری با مادرش رفتار کنم اینکه کلی خواهرش براش زحمت کشیده نباید بهش بی احترامی کنم منم که اینارو قبول داشتم دیگه............

حالا نوبت دیروز رسید از اول صبحی ساز مخالف می زد  من نمی خوام دیگه  ارشد بدم خسته شدم  با فلان دختر می خوام چت کنم  و منم هر چی می پرسیدم می گفت خوشم می یاد  یا مثلا کسی بود زنگ می زد بهش می پرسیدم کیه می گفت یکی بود دیگه در حالی که ما هیچ وقت این طوری حرف نمی زنیم کلی مهربون حرف می زنیم برا هم ناز می کنیم به هم احترام می زاریم و............. خلاصه دیروز آخرش گفت تو رو نمی خوام و از این جور چیزا منم که اعصابم داغون بود ناهار و شام  رو بی خیال شدم برا همین سردرد عجیبی گرفته بودم تا شب حدود 9 زنگ زدم و گفتم به حرفات بازم فکر کن آخرشم گفتم دوست دارم  بعدش کمی دلم آروم شد و بالاخره خوابیدم ولی این حاج آقا شبم دست بردار نبود و خوابشو دیدم تو خواب اونقده مهربون شده بودم بغلم کرده بود منم کلی دلم آروم شد ک بابا همه حرفاش همین طوری بوده و اگرنه من همچین خوابی نمی دیدم صبحم بدو بدو زنگ زدم خوابمو تعریف کردم ولی کلی بی احساس بازی در آوردو اصلا ذوق نکرد  بعدشم بدتر کرد (دیروز به لیستش یه نفر اضافه شده بودم امروز کلا از لیستش من حذف شده بودم) تا ظهر از این بازی ها در آورد که دیگه نمی خوامتو و بیا همه چیزتو بهت بدم و اینا منم گفت بیا پارک بده یا کافی شاپ میگفت اونجاها نمی خوام تو کوچه یا دم در منم گفتم می ترسی دوباره منو ببینی (منو ببینه باز دلش هوایی وهمونجا بغلم کنه و بگو بابا ما مخلص شماییم این توهم فانتزی من بود که نتونستم به زبون بیارمش)بالاخره گفتم عکسامم می دی گفت عکساتو پاره کردم منم گفتم جدا گفت آره دیگه یه بارم گفتم گفت نه گفتم اونارو واسه خودت می خوای دیگه برگشته می گه بابا من خودتم می خوام اینا همش بازی بود می خواستم امتحانت کنم...........

من داشتم از حرص منفجر می شدم اگه کنارم بود حتما یه کتک حسابی می زدم البته گفتم اگه دیدمت گازت می گیرم می گه دلت نمی یاد که ولی ایندفعه بهت نشون می دم چطوری می یاد که دیگه هوس امتحان کردن من به سرت نزنه  میگه می خواستم بفهمم چقد دوسم داری آخه خنگ خدا- حس غریبم  منظورم نیست ها- نفهمیدی تا حالا؟؟؟؟؟ میگه می خوام زن آیندمو امتحان کنم خوب  ....آخرشم گفتیم همدیگرو خیلی دوست داریم.............

 

 

اینام مطالبی بود که دیروز باید می زاشتم ولی هر چقد زور زدم این بلاگفا بازیش گرفته بود ....

امرزوم حس غریبمو دیدم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:25  توسط یه منتظر | 
مي خواهم باز براي تو بنويسم

تو كه وجودم سر مست توست

تويي كه عاشقانه مي پرستمت

عزيزم ميخواهم احساس خود را بر روي اين لوح بياورم

ولي افسوس كه واژه ها نميتوانند بيان كنند آنچه نسبت به تو مي انديشم

سطر هاي خالي دفترم را ورق مي زنم

خالي از واژه ....... پر از احساس

احساسي كه هيچگاه نتوانستم روي اين سطر ها بياورم

معبودم بسيارند كساني كه دم از عشق مي زنند ...

اندك كساني هستند كه عاشقند ......

ولي هيچكس نيست كه به اندازه ي من تو را دوست داشته باشد ...

 

زندگی حس غریبی است........

نمی دونم این بار چیکار کردم که این کارارو می کنی ؟ این طوری حرف می زنی.................

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:36  توسط یه منتظر | 

 

كاش مي شد اشك را تهديد كرد، مدت لبخند را تمديد كرد

كاش مي شد ميان لحظه ها، لحظه ديدار را نزديك كرد

 

امروزم با حس غریب با هم بودیم توی این یه هفته سه بار همدیگرو دیدیم دو بار اومده خونمون یه بار رفتیم پارک البته رفته بود کتابخونه درس بخونه منم مزاحمش شدم البته من که مراحمم و رفتیم پارک .......

جلوی پارک کم مونده بود بزنم تو سرش البته زدم ها چون ناراحتم کرد دیگه بچه بد توی پارک سوژه شده بوده بودیم هر کی می رفت برمی گشتن کامل دید می زد آخه اون پارک نزدیک مدرسه پسرانه هیچ کسم جفت نبود فقط ما دوتا با هم بودیم یادمه یه بار که با سودابه رفته بودیم پارک دو تا جفت بودن من گفتم بیا یکیشونو دنبال کنیم ببینیم تا کجا با هم میرن اگه دوست  باشن بیرون با هم نمی رن ولی اگه نامزد و اینا با هم میرن بیرون پارک هم دنبالش می کردیم که چطوری به هم دست می دن کلی خندیده بودیم حالا خودمو و حس غریب بدتر از اونا بودیم همه چهار چشمی نگاه می کردن ...................آخه تیپ هر دومون نسبتا به بچه مثبتا می خورد مخصوصا من چادری دیگه عند بچه مثبت آخه کدوم بچه مثبتی توی هوای به اون سردی می ره پارک که موقع پاشدن از جاش تمام اعضاش بی حس شده باشن مگه اینکه مثل ما دیوونه باشن ..........

راستی چند تا ماجرای جالب هم اتفاق افتاده:

 این آقای ما غیرتی تشریف دارن  اون روزی یکی کلی اس ام اس عشقولانه داد آخرش می گفت خانمی جوابمو نمی دی؟ منم حدس می زدم یکی از دونفری که میگم می تونه باشه یا یکی از دوستامه که من شمارشو ندارم یا هم که یه مزاحم بی جنبه هست که چند وقت بود پیداش شده بود ولی خدا روش کر گوزشو گم کرد به حس غریب گفتم اونم گفت جوابش با من زنگ زده دیده طرف دختره یعنی دوست خودمه دوستمم هول کرده بود اس ام اس داد خودشو لو داد که این شماره مال تو هستش دختر  یا مال داداشته منم گفت بله .......(آقای حس غریب داداش منم میشه دیگه خوب) دوستم کلی ذوق مرگ شد با حس غریب کلی به دوستم خندیدیم......

 

 

حس غریب واسه ارشد آزادم ثبت نام کرد ولی کد رشتشو اشتباهی وارد کرده دوباره باید ثبت نام کنه...

 

این نتیجه تربیت معلم هم کلی حالمو گرفته هنوز می نویسه اطلاعات شما در دست بررسی می باشد......

 

این روزا از صبح تا شب بیکارم الکی با کامپیوتر ور می رم  با تلفن حرف می زنم بازی می کنم   همین از خودم خسته شدم از کارای تکراری همین طور و بدتر از همه از تو خونه موندن همش فکرای عجیب غریب می کنم  ......درباره حس غریب که همه عشقمه همه امیدم همش فکر می کنم.................................

 

عاشق كسي باشي حتي اگر سال ها هم نبينيش فراموشش نميكني ولي اگر فرا موشش كردي تو عاشقش نبودي فقط بهش عادت كرده بودي چون عشق چيزي نيست كه يك شبه بيايد ويك شبه برود و فراموش شود.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:58  توسط یه منتظر | 
سلام
می خوام ماجرای دعوامون رو با جزئیات بنویسم :
چند وقت بود کامپیوتر من قاطی کرده بود ولی چون سی دی های هاشو گم کرده بودم ویندوزمو عوش نمی کردم اون روز حس غریب گفت یه سی دی دارم که برا کامژیوتر دوستم نصب کردم قطعه هاشو شناخت و مودم و... نیاز به نصب نداشت تو هم امتحان کن منم گفتم اگه برا مال من نشد چی؟ گفت خودم درستش می کنم شب تاسوعا می خواست توضیح بده ولی ما رفتیم خونه عمم و نشد صبح تاسوعا دوساعت برام توضیح داد و من ویندوزو عوش کردم ولی مودم و صدا نصب نشد منم خندیدم و گفتم آقایی مگه تو نمی گفتی من درستش می کنم حالا درستش کن و اونم از چند جا پرسیده بود .......اون روز خونه عموهاشم هی می رفت نزدیکای شب بود با هم حرف زدیم گفت امروز یه سیگار کشیدم منم عصبای شدم که چرا و.... بالاخره سعی کرد با خنده تمومش کنه بعد من اس ام اس زدم که پارسالم تاسوعا بخاطرت گریه می کردم برا بیماریت امشبمم با این سیگار.......
و اون شروع کرد یه دعوارو که من از آدمی که بهم گیر می ده بدم می یاد منم گفتم خوب گیر نمی دم خودت سعی کن نکشی ولی اون بدتر شد کم کم کشید به اون جایی که بهم گفت برو گم شو و اینا اعصابم به هم ریخته بود تا شب ساعت 1 برا هم اس ام اس می زدیم احساس می کردم یعنی مطمئن بودم اون حرفا رو حس غریب نمی تونه بگه ولی آخرش قرار شد هر چی هدیه ها تا حالا بهم دادیم و نوشت هامونو به هم برگردونیم البته آخرش اون گفت همه چی رو پس میدم به جز قلبم فرداش هر چقدر زنگ زدم جواب نداد آخرش ساعت 11 بود خودش زنگ زده بود موقعی که ما تو امامزاده زیارت عاشورا می خوندیم همش ازش می خواستم می خوام دلیل رفتارتو بدونم بالاخره باهم تو امامزاده حرف زدیم و اون همش می خواست برا همیشه خداحافظی کنیم ...........
اون شب چند تا اس ام اس زد و واسم 7 8 تا دلیل نوشت که دیگه نمی خواد باهام باشه که یکیش این بیماری قلبی لعنتیشه ولی من اینم قبول کردم می گفت وقتی دختر عمومو دیدم که با یکی دوست بود ولی آخرش نه تنها با هم به قول ازدواجشون عمل نکردن بلکه برا دختر عمومم خیلی بد شد نمی خوام روزی بین من و تو روزی همچین اتفاقایی بیفته ...........

آخرش وقتی دید که وقتی قبولش کردم همه شرایطشو می دونستم حتی بیماریشو دیگه اونم شروع به معذرت خواهی کرد و گفت نمی خواستم شب عاشورایی دلتو بشکنم...اون شب به منو و حس غریب چی گذشت فقط خدا می دونه.

فرداشم همدیگرو دیدیم خونه مامان بزرگ.

خدایا همه مریضارو شفا بده حس غریب منم.
خدایا کمک کن همه عاشقا به هم برسن مام همین طور .


 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:41  توسط یه منتظر | 
سلام

خیلی وقته چیزی ننوشتم تو این مدت اولندش کامپیوترم خراب بود بعدش که با آقای حس غریب روز تاسوعایی عجیب دعوامون شد البته جالب اینه که دعوامون دلیل نداشت فقط چون آقایی یهویی احساس کرده بود که نمی تونه بنده رو خوشبخت کنه و نمی خواد بنده به ژای ایشون پیر شم بخاطر بیماری قلبیش و..... یه دعوای الکی راه انداخته بود بهم حتی گفت برو گم شو می خواست از چشم من بیفته به قول خودش( که بعدا گفت) و من ازش خداحافظی کنم ولی من که اینکارو نکردم

حوصله جزئیات گفتن ندارم حال و حوصله نوشتن ندارم کلا پس فقط می گم  با این کار حس غریب فهمیدیم که همدیگرو بیشتر از اون چیزی که فکر می کردیم دوست داریم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:12  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM