تبليغاتX
حس غریب
سلام

یاد ایام محرم تو بچگی هام افتادم با دوستم زهره دم در خونه می نشستیم هیئت های عزاداری که می یومدن نگاه می کردیم همیشه با مامان دعوا داشتم روزای محرم مامان می گفت زیاد بیرون نرو از دم در خونمون زیاد دور نشو ولی کو گوش شنوا اولش می گفتم باشه ولی وقتی دسته ها می یومدن با زهره می رفتیم نگاه می کردیم مامانم آخرش می دید که من میرم یکم مهربون تر میشد می گفت مثلا اگه بزرگترام رفتن مثل مامان زهره با اون با هم برین نگاه کنین یا می رفت خونه مامان بزرگم از پنجره طبقه بالا نگاه می کردم تو روز عاشورا با همه دختر دایی هام قرار می زاشتیم مخصوصا فرزانه با هم بریم جا بگیریم شبیه نگاه کنیم .....

خیلی دوست دارم بتونم مثل همون موقعا از ته دلم دعا کنم ااون موقع دعام برا معدل 20 بود یا خیلی چیزای ساده ولی همون چیزای ساده رو از ته دل می خواستیم ولی الان چیزای خیلی بزرگ از خدا می خوام ولی شاید یک دهم اون موقع ها نه زحمت می کشم و نه از ته دل می خوام اون موقع ها برای خطای کوچیکمون زود از خدا می خواستم ببخشدمون ولی الان خطاهای بزرگی انجام میدیم ولی کو طلب بخشش؟؟؟؟؟؟؟
اون موقع ها تو دعاهام همه بودن با همه بچگیم از پول تو جیبی هام کلی نذر می گفتم همیشه می گفتم وقتی بزرگ شم خیلی کارا می کنم الان فقط همین پول تو جیبی هامو دارم بعدا به همه کمک می کنم ولی الان کمی حریص تر از اون موقع ها هستیم به پسرا خیلی حسودیم می شد که می تونن سینه بزنن برا همون تصمیم گرفتیم مام یه کاری بکنیم با زهره قرار گذاشتیم هر ماه محرم تا آخر عمرمون پولای نذری که تو طول سال جمع کردیم یه کار خوب باهاش انجام بدیم مثلا به یکی کمک کنیم مثلا برای هئیت ها یه چیزی بخریم اون موقع فقط 10 سال داشتم یادمه سال اولی که می خواستم به قولمون عمل کتیم کلی فکر کردیم که چیکار کنیم آخرشم زهره به ماما نشینا گفتو..........

 کاش همیشه بتونیم یکمی از پاکی دوره بچگی هامونو همیشه داشته باشیم...............

دبیر ادبیاتمون سال سوم تعریف می کرد من که بچه بودم موقع محرم صدای هیئت های عزاداری وقتی نزدیک مسجد می شدن خیلی بلند میشد همه جوونا با تمام وجود زنجیر می زدن ولی بعدش که از مسجد دور می شد نای زنجیر زدن نداشتن منم می گفت مگه جلو مسجد چی داره بعدا ها فهمیدم جلوی مسجد زنا و دخترا جمع می شدن یا از بالا پشت بوم نگاه می کردن این جوونام به وجد می یومدن و می خواستن خودی نشون بدن مثلا پسره به یه دختری بفهمونه بابا من بچه خوبیم واسه امام حسین (ع)اینطوری سینه می زنم بابا اینقده واسه من ناز نکن........

راستی چند وقت بود می خواستم از مصاحبه تربیت معلم بگم شاید یکی یه روز خواست واسه مصاحبه بره حداقل یکم بدونه باید چی بخونه اولش باید رساله مرجع تقلید گرامیتونو یه مروری بکنین از من مقدار آب کر آب قلیل رو پرسید+نماز عیدین چیه+ کدوم سوره دوتا بسم الله داره واسه چی کدوم سوره بسم الله نداره واسه چی+ بعدش از خودم پرسید خونوادم چند تا بچه ایم چقدر تحصیلات دارن و.....+ از شهرمون پرسیدن سوغاتاش چیه معروفیتش به چیه (تو طنز صمد ممد میگه مرده شهر ما معروفه منم وسط مصاحبه یاد اون افتاده بودم خندم گرفته بود چی میشد با این مصاحبه کننده صمیمی می شدم می خندیدیم) +باید خودمو خیلی با اعتماد به نفس نشون می دادم که نشون دادم، حالا نتیجشو خدا به خیر کنه.

اون چند روزی که تو تهران بودیم یه چیزایی رو دیدم که تو شهرای ما به اون وضوح و شدت نیست مثلا دختری رو دیدم که خیلی خوشگل و باحجاب بود تو خیابون جوراب می فروخت خودشم نزدیک محل استقرار مامورا شاید کمتر بهش گیر می دادن ، در مقابل این ماشین های که زیر پای دخترای هم سن همون دختر بود خونه های خیلی شیک و مجلل در مقابلش خونه هایی که حتی سگ خونه های شیک آنچنانی نمی تونه توش زندگی کنه خیلی بودن......

راستش نمی خوام حرف س ی اس ی بزنم ولی به هر کی می رسیدی سوار هر تاکسی که میشد کلی بد و بیراه بار اون کسایی می کردن که ا ن ق ل ا ب کردن ،می کردن سوار یه تاکسی شده بودیم برای رفتن به خونه پسر عمم حدود یه ساعت راه بود یه چیزی تعریف کرد که به نظرم خیلی جالب بود می گفت اون روزی چند تا پسر با تیپ آنچنانی سوار کردم مدل لوتی برگشتن به من گفتن شماها چرا ا ن ق ل ا ب کردن این همه گرونی و فقر و .......رو می خواستن راننده می گفت اول به همه حرفاش گوش دادم بعدا گفتم به تو اگه بگن دو تا گروه هست بین اینا باید یکیشو انتخاب کنی تو گروه اول امام حسین و سعادت و بهشت و همه خوبی ها باشه طرف مقابلش شمر و یزید و جهنم و بدی ها کدوم طرف می ری پسره با صدای محکم برگشته گفته طرف امام حسین من مسلمونم راننده گفته به مام اون زمانا اونطوری فهموندن مام به خیال خودمون رفتیم طرف امام حسین و این شده وضع مملکت........
به قول بابام کلی جوون جلوی همین دانشگاه تهران شهید نشدن ..که این باشه وضع مملکمتون

این بارم از حس غریب هیچی نگفتم اولش بگم این چند روزه گاهی قلبش باز می گیره پریشب کلی نگرانم کرد داشت برام وصیت می کرد_بچه پررو بچه بد _ کلی گریه کردم پاشدم واسش قرآن خوندم آخرش اس ام اس زده بخواب دیگه خوبم....امروز می خواست بره دکتر ولی نرفت کسی هست یه دکتر خوب قلب تو تبریز بشناسه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟البته به 6ماه وقت نده ها ...

موقعی که برا مصاحبه رفته بودم هر شب حس غریب واسم اس ام اس عشقولانه می فرستاد آخه نمی تونستیم زیاد حرف بزنیم ولی چند بار بابامو فرستادم نون بخره غذا بگیره و اینا نشستیم حرف زدیم خدا به داد داداشمینا برسه خوب چیار کنیم فقط حدود نیم ساعت با تلفن خونشون به موبایل حس غریبم زنگ زدم زیاده مگه؟؟؟ حس غریب هی ازم آمار می گرفت مهدی خونست کجاست چیکار می کنه(مهدی همون دوست داداشم هم اتاقیش خواستگار اینجانب) روز آخری ما چهار تایی(من وداداش و بابا و مهدی ) رفتیم غذاخوری حس غریب می گفت چرا این مهدی با شما پاشد اومد میگم بابا آخه با ماشین اون رفتیم خوب حس غریب رفته بود تولد میلاد با دختر یکی از فامیلاشون کلی بولوتوث بازی کرده بودن بچه بد بد بد ...............

 پریشب یدونه سیگار کشید نمی خوام بکشه بدم می یاد درسته بعد چند ماه فقط یدونه کشیده خودشم تند زنگ زد بهم گفت ولی من بدم می یاد نمی خوامممممممممممممممممممممم بکشه.........

این دفعه تومار وشتم منی که اولش حوصله نداشتم کلا بنویسم............

برا همه دعا کنین مخصوصا مریضا ،بدهکارا و همه............






+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:42  توسط یه منتظر | 
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

 چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!

 چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم! چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره. اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟ این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای مهربان و دوست داشتنی است.

پی نوشت : آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست پاک می کنید بخاطر اینکه شک دارید که اونها به چیزی اعتقاد دارند ؟!!! خنده داره؟ . .


یکم به خودمون بیایم حداقل الان که محرمه این حرفارو اول باید به خودم بگم بعد دیگران کاش یکم خودم باش خوب باشم  کاش.............





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:25  توسط یه منتظر | 
سلام امروز می ریم تهران برای مصاحبه تربیت معلم ............ دلم برای حس غریب خیلی تنگ شده وقتی زیاد با هم نبودیم دلم براش تنگ شد اما الان که بیشتر با هم بودیم خیلی بیشتر دلم براش تنگ میشه امروز حرف می زدیم آهنگ دوباره دل هوای با تو بودن کرده باز کرده بوده بود کمی گریم می یومد ولی اون وقتی برگشت گفت گریه نکن گریه کردنم بیشتر شد برگشته به دوستش میگه حاج آقا حداقل تو یه کاری کن زودتر کنار هم باشیم .................... بهونه... بـــهونه می گيره دلم واسه هميشه بودنت می خوام كـنارت بمونم حتی تو وقت رفتنت آره دلــــم تــنگ می شه نــــگاهتو ازم نگير بيا و با خـــــنديدنت مــــــاتم و از دلـــم بگير بايد شــــــريكم بكنی تو بـــوسه بارون لبات اسممو فرياد بزنی تو عمق سبز لحظه هات برای انـــــــتهای درد تويی نــــشونه ی دلم شــــعرتو يه تـرانه كن واسه ستاره ی شبم اینا مطالبی بود که باید 10 دی می زاشتم ولی نشد.......
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:16  توسط یه منتظر | 
گویند غروب جایی است که آسمان زمین را می بوسد امشب برایت غروب می کنم آسمان من کجایی؟؟









+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:12  توسط یه منتظر | 
مطالب یه وبلاگ خیلی روم اثر گذاشته وبلاگ سام و ساینا وبلاگی که قبلا ها خیلی عاشقانه ها برای هم می نوستن ولی اما حالا رابطشون رو به اتمامه همیشه به این اعتقاد داشتم که اگه دعوایی بین دو نفر هست یا بین دو نفر که همدیگرو دوست دارن جدایی می یفته هر دوتاشون مقصرن نه یه نفر حالا درباره سام و ساینا شاید این طوری باشه .......

اولین عشق به نظرم هیچ وقت فراموش نمی شه اولین نفری که عاشقش بودی ابرازش کردی حتی اگه سالیان سال هم بگذره فراموش نمی شه من تو وجود حس غریب چیزایی رو پیدا کردم که برام با هیچ کس معنی نشده بود شاید تا حالا نشده بود اینقدر نگران یه نفر شده باشم نشده بود نتونم دوریشو بیشتر از چند وقت تحمل کنم دوست داشتن الانم فکر نمی کنم فقط از روی احساسه چون هم با تموم وجود دوسش دارم و هم عقلم این دوست داشتن رو نفی نمی کنه نمی دونم آخر عشقمون دوست داشتنمون چی میشه اخرش به هم رسیدنه یا غم ولی می دونم از چیزی که الان دارم ناراضی نیستم .........

 فکر می کنم همه آدما از بچگی هاشون دنبال یه آدمی هستن که خیلی دوسش داشته باشن در کنارش احساس کامل بودن بکنن یعنی دنبال یه عشق حقیقی برای خودشون هستن من و حس غریب هم همین طوری بودیم من حس غریب رو همون آدمی پیدا کردم که همیشه دنبالش بودم یعنی علیرضای بچگی هام و حس غریب هم منو بعنوان سپیده ای که تو آرزوهاش دنبالش بود امیدوارم آخر کارامون به همیشه در کنار هم بودنمون شاد وخوشبخت زندگی کردنمون با هم ختم بشه .

 راستی من سرما خوردم 4 تا آمپول زدم دگزا و پنی سیلین اولش که گفتم رفتم دکتر اصلا توجه نکرد نگو دوستش اونجاست نمی تونه احساسات نشون بده ولی بعدا زنگ زد کلی ابراز احساسات کرد منم کلی خوب شدم این دوستش میگه بهش تو هم که زن ذلیل شدی رفت پی کارش ولی حس غریب من اصلا هم زی زی نیست چون من از این جور مردا بدم می یاد .....

امروز 2 کیلو وزن کم کردم از بس حرص خوردم تو آموزش و پرورش برای یه مصاحبه کلی سوال پرسید پدرت کیه مادرت کیه از بچگی هات تو کدوم محله ها زندگی کردی بقال های اون محله ها کیا بودن همسایه هاتون کیا بودن پسر عموت کیه چیکارست داداشات چیکارن چقدر درس خوندن چند سال عضو بسیج بودی عادی بودی یا فعال پایگاه می رفتی معاون مدرستون کی بود آخه اینا چه ربطی داره من می خوام تربیت معلم بخونم چقدرش به این جور چیزایی که تو پرسیدی ربط داره از اینجا باید پاشیم بریم تهران بازم واسه مصاحبه کلی پسرعموم راهنمایی کرده اینو نگو اونو بگو خدا به خیر بگذرونه........

امروز حس غریب من کلی بچه بدی شده از صبح تا حالا زنگ نزده منم زنگ زدم ولی کتابخونه بود ........ بالاخره 2:30 حس غریبم زنگ زد از صبح کتابخونه بوده بعدشم کلاس داشته سر کلاسم قلبش باز گرفته....




+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 15:35  توسط یه منتظر | 
سلام خوبین؟
ما که خوبیم چون بازم همدیگرو امروز دیدیم تو کافی شاپ همیشگی حدود 1 ساعت برای سومین بار بود می رفتیم اون کافی شاپ این بار رولت مخصوص و قهوه برای چهارمین بار بود که باهم رفتیم بیرون ...............میگه بیا عروسیمونو اینجا بگیریم آخه اون کافی شاپی که ما می ریم خیلی بزرگه در حقیقت تالارو کافی شاپه می گفت اینجا واسه ما دوتا کلی خاطره داره حالا ببینیم تا اون موقع چی بشه......ازش پرسیدم یعنی قراره واقعا اون روزا بیاد میگه میخوای از دهنم من بکشی فراموشت می کنم ولی مطمئن باش هیچ وقت نمی تونم فراموشت کنم...
تو تاکسی موقع برگشتن بهش میگم تو هر دفعه که می یای میگی تا یکی دوماه دیگه نمی یام می مونم تبریز ولی هس پیدات می شه ولی اون هم اتاقیت همش تبریز می مونه میگه آخه اون وابسته نیست و من وابستم ( اینو گفت کلی ذوق کردم.)


شب یلدام گذشت عید قربان هم همین طور ایشالله به هم خوش گذشته باشه برای ما که بدک نبود دیشب خونه مامان بزرگم بودیم پریشبم خونه داداشم ...........

راستی حس غریب ما این بار حاج آقا نشد چون برا مکه اسمش در نیومد ولی دوستش هم اتاقیش قراره حاج آقا شه منم دل داریش می دادم که تو تنهایی دلت نمی یاد بری مکه و اینا .....

این مهدی بچه بد بازم ضایم کرد این بارم موبایل حس غریبم دست مهدی بود زنگ زدم میگه صبر کن یه شماره بدم به اون زنگ بزن میگم آخه تو از کجا فهمیدی من کیم ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برای شفای همه مریضا دعا کنین برا خوب شدن عشق یه دختر که  الان مریضه هم دعا کنین.........



اي که مي پرسي نشــان عــشـق چيــست؟ عـــشق چيزي جــز ظــــهور مـهر نيست! عـــشق يـــعني مهــر بـي چــــون و چـرا عـــشق يـــعني کــــوشــش بـــي ادعــا عـــشق يـــعني مهــر بـي امـــا ، اگــــر عـــشق يـــعني رفـــتـنِ بــا پـــاي ســر عـــشق يـــعني دل تـپـيدن بـهـر دوسـت عـــشق يـــعني جـــان مـن قربــان اوست عـــشق يـــعني خـــواندن از چشمـــان او حـــرف هـــاي دل ، بــــدون گـفــتــگـو عـــشق يـــعني عــــاشق بـــي زحــمـتي عـــشق يـــعني بـــوســه ي بـي شهــوتي عـــشق، يـــــارِ مــهــــربــــان زنـدگي بــــادبـــــان و نــردبــــان زنــــدگــي عـــشق يـــعني دشــت گلکـــاري شـــده در کـــــويـــري چشمه اي جـــاري شـده يـــک شقايــق در ميـــــان دشتِ خــــار بـــاور امــکان بــــا يـک گــــل بهــــار در خــــــزاني بـــرگــريز و زرد و سخـت عـــشق، تــــابِ آخـــرين بـرگ درخــت عـــشــق يــــعني روح را آراســـتـــــن بـــي شـمـــار افــتــادن و بــرخــاسـتـن عـــشق يــعني زشــتي زيــبــــا شــــده عـــشق يـــعني گـــنگي گـــويــا شـــده عـــشق يـــعني مهـــربـــاني در عـــمـل خــلــق کــيـفـيــت بـــه کـنـدوي عسل عـــشق يـــعني گُـل بـه جــاي خـار بـاش پـــــل بــــه جـاي ايـن هـمه ديـوار باش عـــشق يـــعني يـــک نــگـاه آشــنـــــا ديــــدن افــتـــادگــان زيــــر پـــــــا زيــــر لــب بــــا خــــود تــرنـم داشتن بــــر لــب غـمگــين تــبــســم کـاشـتن عـــشق ، آزادي ، رهــــــــايي ، ايـــمـني عـــشق ، زيـبــايـــي ، زلا لـــي ، روشــني عـــشق يـــعـني تُـنـگ بـي مـــاهـي شده عـــشق يـــعني مــــاهــي راهـي شـــده عـــشق يـــعني آهـــــــويــي آرام و رام عـــشق صـــيـــادي بـدون تــيـــر و دام هــــر کجــا عشــق آيـــد و ساکــن شود هـــر چـــه نــا ممکن بــود ممکن شـــود در جــــهان هــر کـارِ خوب و ماندني است رد پــــاي عـــشق در او ديــدنــي اســت شعــــرهــــاي خـــوبِ ديــوان جهــــان شرح عـــشق است و ســرود عــــاشقــان آري ، عشق رمزي در دل است شرح و وصف عشق، کاري مشـــکل اســـت عشـــق يعنــــي شـور هسـتي در کــــلام عـــشق يــعني شــعــر ، مستي ، والســلام
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 13:40  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM