تبليغاتX
حس غریب
سلام

 چهارشنبه اولین روز از سه روزی با هم بودیم یه کارایی کردیم یه قولایی به هم دادیم: اولش سفره پهن کردیم آینه شمعدون قرآن گذاشتیم من چادر سفید سرم کردم با هم دو رکعت نماز خوندیم از خدا خواستیم که کمکمون کنه همیشه با هم بمونیم زندگی خوبی با هم بسازیم و........ بعدش با هم سوره جمعه رو خوندیم بعدش قول دادیم همیشه با هم بمونیم همیشه با هم روراست باشیم هیچ وقت به هم دروغ نگیم سعی کنیم هیچوقت همدیگرو ناراحت نکنیم ..........

همیشه از خدا میخوام که به هر دوتامون کمک کنه که بتونیم اونطور که اون میخواد زندگی کنیم و محبت رو جوری تو دلامون قرار بده که هیچ وقت٬ هیچ کس نتونه اون رو حتی یه ذره کم رنگ کنه دوست دارم اون عشق ومحبتی که به هم داریم روز به روز بیشتر بشه . پارسال شب قدر از خدا می خواستم که یکی رو که خیلی دوسش داشته باشم سر راهم قرار بده بهترین شریک زندگی رو کسی که با کنار هم بودنمون هر دوتامون شاد باشیم طوری زندگی کنیم که هم تو این دنیا خوب زندگی کرده باشیم و هم آخرتمونو خوب ساخته باشیم امسال شب قدر از خدا می خواستم کمک کنه حس غریب هر جا که هست شاد باشه اگه قراره مال هم باشیم با راه درستش بتونیم به همدیگه بگیم حالا فکر میکنم که خدا خیلی دوستم داره که هر چیزی رو که واقعا ازش خواستم٬ بهم داده... ولی از وقتی که خدا تو رو به من داده دیگه فکر نمی کنم٬ مطمئنم که خدا من رو خیلی دوست داره.......................................



راستی نتایج قرعه کشی حج عمره دانشجویی رو دادن حس غریب انتخاب نشد ولی دوستش انتخاب شده مثلا دل داریش می دادم می گفتم خوب تو می رفتی مکه تنهایی دلت می یومد نه که دلت نمی یومد تنها می رفتی دلت واسه من تنگ میشد اونجا که نمی شه هر روز هر روز دم به دقیقه زنگ زد منم واست دلم تنگ می شد ایشالله خدا قسمت کنه دوتامون با هم بریم مکه.

 فیش موبایل حس غریبم تعریفی نداره مال اونم نزدیک 30 تومن ...


واسه کنکور 87 هم دیروز ثبت نام کردم خدا امسال به خیر بگذرونه.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 14:10  توسط یه منتظر | 
سلام
من و حس غریب از چهارشنبه تا دیروز یعنی سه روز پشت سر هم هر روز همدیگرو می دیدیم به هر دوتامون خیلی خوش گذشت خیلی زیاد البته یانو خود حس غریب با صراحت گفت.از سه شنبه شب مامان و بابا و داداش حس غریب رفتن تهران و این شد که ما تو این سه روز تونستیم آزادتر باشیم روز اولی می ترسیدم با هم باشیم ولی بعدانه..............
دیروز دلم می خواست کلی میوه بخورم زرد آلو خشک بخورم با گردو و...........ولی حس غیرب نزاشت میگم من تو خونه خیلی پرخورم میگم تو خونه ما نباید به پرخوری معروف شی ها اونوقت مسخرت می کنن.
پریشب مهدی یعنی داداش آقای شوهر بد جوری ضایم کرد زنگ زدم می گه به حس غریب پاشو بیا با آقای ..... کار دارن آخه بچه جون تو که تا 11 شب تو پادگان یا نمی دونم کجا بودی چرا اون موقع می یای بچه بد.............

یه خبر بد پول تلفن 38600 تومن اومد مامان موبایلمم گرفت پول تلفنم به بابایی نشون ندادم خودم دادم البته خود خودم ندادم 20500تومن مامان 12000تومن حس غریب بقیه من ( لطف کردم مگه نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!)








+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 15:39  توسط یه منتظر | 
سلام
 تولدت آقای حس غریب تاج سر بنده مبارک باشه ایشالله همه آرزوی خوبش درستش برآورده شه نه از این آرزوهاش مثل آرزوی مرگ و اینا ها.................
ما روز تولدی چیکارا کردیم صبح ساعت 10 پاشدیم بریم کافی شاپ اما اون کافی شاپی که ما قرار بود بریم بسته بود رفتیم کافی شاپ دم دانشگاه آزاد اونجام که همش سوژه های جالب می یان مام رفتیم نشستیم اولش قهوه سفارش دادیم با کیکی که اینجانب برای تولد حاج آقا پخته بودم-نترسین قابل خوردن بود؛ تازشم شکل قلب در آورده بودمش- خوردیم بعدش کادوماهون با کردیم برامن عطر خوشبوووووووووو خریده بود دستش دردنکنه ایشالله همیشه واسه هم کادوبخریم (بخاطر دعوای پریروز) منم هدیه هامو دادم با کرد ...........
شمع و کیک و کادوهامونو گذاشتیم عکس گرفتیم فقط من از اون عکس گرفتم اونم از من.......

تا ساعت نزدیک 12 نشستیم تو کافی شاپ بعدشم اومدیم دم کتابخونه من رفتم اونجا این دوست جان بنده سودابه شیرینی ازمون می خواست حاج آقا هم پول داده بود برا شیرینی بگیرم منم واسش خریدم البته از اون بسته های آیدین خرید که بتونه واسه شوهرجانشم نگه داره منم واسه خودمو و حس غریب ازشون برداشتم............
چند وقتی بود سودابه رو ندیده بودمش دلم واسش تنگ شده بود ایشالله هر جا هست همیشه شاد و سلامت  باشه..........




+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:9  توسط یه منتظر | 
سلام
خوبین؟ این بار مام خوب هستیم چون دعوامون حل شد دیروز ساعت حدود 5 میگین چطوری؟
من چند بار به حس غریب زنگ زدم هر بارم حدود 10 دقیقه اینا حرف زدیم ولی خیلی سرد آخرش من گفتم بی خیال دیگه من زنگ نمی زنم ولی خوب نتونستم پاشدم زنگ زدم قبلا از اینکه زنگ بزنم یه ذره گریه کرده بودم حس غریبم دیدم صداش گرفته ولی خوب نتونسته گریه کنه چون هم اتاقیش اونجا بوده خوب پس باز چند دقیقه حرف زدیم و باز خداحافظ...............
تا شد ساعت 5 اینجانب شروع کردم درس خوندن یه تست زدم گفتم یدففعه زنگ بزنم ولی برنداشت یه تست دیگه زدم این بار برداشت ولی این بار مهربو شده بود رفته بود برام کادو بخره با دوستش آقا هادی خوب شد دعوا  منجر به کادو خریدن برا من شد میگه تولد منه اونوقت من  دارم واسه تو کادو می گیرم تازشم معذرت خواهی هم کرد منم خوب بخشیدمش دیگه ..... یه چیز دعواهای ما خوبه که حداکثرش دیگه آخرش نصف روز طول میکشه بیشتر از اون نرسیده تا حالا به جز یکی دوبار اونم چون آقا مثلا بیمارستان بودن ...........


امیدوارم دیگه دعوامون نشه...........



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:58  توسط یه منتظر | 
سلام خوبین؟

 ماکه خوب نیستیم چون صبح سر یه حرف کوچولو با حس غریب بحثمون شد یعنی از دستم ناراحت شد و بعدش هزار و یه بار خواست تلافی کنه فعلا هم صلح برقرار نشده حالا می پرسید مگه من چی گفتم هیچی نگفتم فقط : صبح زنگ زدم بهش گفتم دارم می رم بازار داشتم پولامو می شمردم گفت داری چیکار می کنی گفت دارم پولامو میشمرم اونم گفت چقدره منم با حالت شوخی گفتم به تو چه این یه کلمه من به آقا چنان برخورد که منم هر چی از اونم می پرسیدم می گفت به من ربطی نداره بعدش رفتم براش کادوی تولد بگیرم نمی دونستم چی بگیرم بالاخره رفتم یدونه شمع ژله ای گرفتم توش دوتا قلبه رنگشون سرخه یه گل کوچوله هم داره یدونه کارت تبریک و کیف پول برای حاج آقا خریدم اومدم باز زنگ زدم گفتم بگم چی خریدم بازم گفت خودت می دونی منم گفتم برگشت گفت من از کیف پول بدم می یاد خوب من از کجا می دونستم که براش نمی خریدم کلی بهم برخورد ......... بهش گفتم از اون شمع ها بعدا یدونه دیگه می خرم دوتاش کنار هم قشنگ تر دیده میشه گفت چه خوش خیال ، انتظار نداشتم این طوری باهام حرف بزنه. کارت شارژم خریده بودم حرف پیدا نمی کردیم که 30 دقیقه تموم شه آخرش 20 دقیقه حرف زدیم بهش گفتم هر وقت دلت خنک شد خواستی زنگ بزن...........

 آقای حس غریب من اگه وبلاگو اومدی خوندی اینجاشو با دقت بخون:
گاهی وقتا خیلی کینه ای می شی می دونم ته دلت خودتم ناراحت می شی ولی می خوای ظاهرتو حفظ کنی و غرورتو نشکنی پس منم ناراحت می کنی درسته من گاهی اشتباه می کنم ولی وقتی میگم ببخشید وقتی برمی گردی میگه حنا رو بعد عروسی چیکار می کنن خوب به منم برمیخوره کاری می کنی که آدم از ببخشید گفتنم پشیشمون شه .......










اینم آدرس یه وبلاگه که مطالبش درباره شیطانه خیلی جالبه:بخونیدش. http://mkeramati.blogfa.com/post-6.aspx
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 14:3  توسط یه منتظر | 
سلام
برای وبلاگم کلی مطلب نوشتم ولی همش پرید پس تیتر همه چیزایی که نوشته بودم رو فقط می نویسم:
1. خاله و دایی رفتن مکه دیروز ولی مامان بزرگمبخاطر بیماری قند نرفت.مهمونیش خیلی خوش گذشت بجز آخراش یکی بخاطر نرفتن مامان بزرگ و یکی هم اختلافای مالی بابا و داییم که باعث شد بابا واسه شام تشریف نیاره.موقع رفتن مامان بزرگم گفت پای اونایی که میرن مکه رو بوس می کنن چون قراره خونه خدا قدم بزاره این کارم کرد خالم کلی گریه کرد.

2.عموی مامان فوت کرد پیر بود ولی خوب کاش عروسی تک پسرشم می دید بعد ولی خوب قسمت نبود دیگه.

3. حس غریب می خواد حاج آقا شه می خواد دانشجویی بره مکه ایشالله میشه قراره قرعه کشی کنن.

4. این زلزله های تبریزم کلی حامونو گرفتحس غریب کلی نگرانم کرد ولی  خوب بادمجون بم آفت نداره  فعلا که هیچی نشده البته خدارو صد هزار مرتبه شکر.

5.تولد حس غریبمم داره نزدیک میشه 15 آذر تولدشه ..









خداوند روز اول آفتاب را آفرید
روز دوم دریاها را
روز سوم صداهارا
روز چهارم رنگ ها را
روز پنجم حیوانات را
روزششم انسان را
وروز هفتم خداوند اندیشید چه چیزی را نیافریده است
پس تو را برای من آفرید








+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 21:35  توسط یه منتظر | 
سلام
یه خبر بد بابای دوست حس غریب فوت کرد همون دوستش که اون روزی به حس غریب زنگ زد و من لقب خروس بی محل بهش دادم تفلک 5 تا بچم اینم فکر کنم بچه بزرگه 4 تا هم خواهر داره یه خواهر تازه نامزد کرده بود اون یکی هام که کوچیکن آخریش دوم ابتدایی می خونه تفلک نمی دونم چه اتفاقی افتاده که یهویی اینطوری شده خدا رحمتش کنه به خونوادش  هم صبر بده ...........
بخاطر این اتفاق صبح حس غریب اومد خیلی حالش گرفته بود ....


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 13:6  توسط یه منتظر | 
سلام

امروز منو و حس غریب با هم رفتیم بیرون برای بار دوم صبح نزدیکای 10 رفتیم ساندویجی یکم خوردیم البته حس غریب که نخورد من بیشتر از اون خوردم می گفت فروشنده خودش نحوه خوردن مارو ببینه می فهمه برای  چی اومدیم اینجا چون جایی می خواستیم که باهم حرف بزنیم ولی نشد چون اولش که ما رفتیم یه خونواده بودن حدود یه ربع هم نشستیم و خوردیم ولی باز 3 تا خانم با یه بچه اومدن مام اومدیم بیرون گفتیم بریم پارک چون برف اومده خلوت میشه می تونیم راحت باشیم  ولی اونم نشد چون یکم نرفته دوستش زنگ زد و گفت می یام دنبالت خروس بی محل اه اه اه ..........

ولی خوب چون همدیگرو دیدیم بازم جای شکرش هست بعد از ظهرم برگشت چون کلاس داره البته امروز کلاس داشت ولی تعطیلش کرد .....

کلی به هم قول دادیم امیدوارم هر دوتامون بهش بتونیم عمل کنیم ..........


حس غریب نقاشی کشیده بود اونقدر خوشگل بود مثلا منو کشیده بود اینارم کنار تصویر خیلی خوش خط نوشته بود:


         زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
                          زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
                                            زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
                                                                   رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق






+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:15  توسط یه منتظر | 
یه خبر خوب

مدل رابطه با حس غریب عوض شد حالا قراره زن و شوهر باشیم بعد حدود 11 ماه نزدیک یک سال تصمیم گرفتیم دیگه برای همیشه مال هم باشیم امیدوارم بتونیم در کنار هم خوشبحت باشیم. دیروز بعد ار ظهر پاتختی پسرعموم بود بعد از اونم دختر خالم واسه خرید خونه جدیدشون جشن گرفته بود رفتیم اونجا من چند دقیقه نشستم اومدم خونه به حس غریب زنگ زدم که پاشه نامشو بیاره نامشو دم در بهم داد با ترس و لرز چون بابام خونه بود خوندم بهش زنگ زدم فکر کنم از یه نظر انتظار نداشت دیگه باهاش باشم ولی همه چی رو قبول کردم قول داده خوب کار کنه با اینکه الان به قول خودش هیچی نداره بعدا همه چی داشته باشیم قراره با هم درکنار هم زندگیمونو بسازیم جواب خواستگارم رو به مامانم گفتم که نمی خوامش امروز صبح از ساعت 8:30 شروع کردیم به صحبت باهمدیگه وسطا هی قطع می کردیم بعد کلی حرف زدن بعد کلی شرط و شروط برا هم به تفاهم رسیدیم که باهم باشیم .......................

امروز حس غریب همش بیرون بود برفم می بارید اولین برف امسال امیدوارم سرما نخوره. ما همدیگرو خیلی دوست داریم عاشق همیم خدایا کمک کن به همدیگه برسیم و در کنار هم خوشبخت باشیم.



+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 14:36  توسط یه منتظر | 
عیدتون مبارک. 

سلام
اتفاقایی که این چند روزه افتاده تعریف می کنم.
نظر گذاشتن یه نفر تو پست قبلی باعث شد حرفای تازه ای بین من و حس غریب گفته شد حرفایی که هیچ وقت نتونسته بودیم با صراحت به هم بگیم قرار شده اون تو نامش یه چیزایی رو بنویسه بعدش من تصمیم بگیرم که چیکار کنیم شاید تصمیم آخر باعث بشه برای همیشه کنار هم باشیم شایدم خدایی نکرده یه هفته نکشیده همه چی بین ما تموم شه نمی دونم چی نوشته ولی نگرانم از خدا می خوام به حرمت عید امروز ولادت امام رضا هم که شده هر چی قراره اتفاق بیفته به نفع هردومون باشه ..............

احساس می کنم حس غریب نگران تر ازمنه چون از چیزی که نوشته خبر داره از یه طرف هم پیدا شدن یه خواستگار برای اینجانب فکر کنم باعث نگرانی بیشتر شده این خواستگار کسی نیست جز دوست داداش کوچیکم که از دوران دبیرستان باهاش دوست بوده 4 5 سال هم هست که هم تو تهران باهم خونه گرفتن و باهم زندگی می کنن این باعث شده که خیلی خوب اونو بشناسه به نظر منم پسر بدی نیست از هر نظر خوبه ولی فکر نکنم برای من خوب باشه من همیشه اونو مثل داداشم دیدم ............

امروز که مامان اون پسره برای سومین بار اومده بود خونمون منم زنگ زدم با حس غریب حرف بزنم میگی می خوایش میگه آخه اگه می خواستمش چرا الان به تو زنگ می زدم بعدش کمی عشقولانه تر شدیم کلی بچه عرق کرد آخرش گفت من تورو دوست دارم تو هم منو دوست داری درسته منم گفتم ها یعنی بله گفت چقدر دوسم داری حاضری از پول و ماشین اینایی که اون پسره داره و من ندارم بگذری ؟ منم خوب گفتم آره ولی بعد خوندن اون چیزایی که نوشته و شاید فردا از تبریز بیاد و بهم بده نظر قطعی میدم ولی راستش از ته دل دوسش دارم .........................

دوستم باز می خواد بره خونه دوستش امیدوارم اتفاق بدی نیفته...( تا حالا 6 شب باهم بودن.)

امیدوارم همه چی خوب بگذره دعا کنین.



>


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:23  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM