تبليغاتX
حس غریب




سلامممممممممممممممم

امروز خیلی خوش گذشت به هر دومون چون با هم بودیم از پریروز قرارشو گذاشتیم دیروز تصویب شد کجا بریم امروز عملی شد صبح حدودای 9:20 رفتم بیرون با هم سوار تاکسی شدیم ولی این بار کنار هم نشستیم بعد رفتیم کافی شاپ ولی از اونجایی که ساعت 10 هنوز نشده بود کافی شاپ هنوز خوردنی هاش حاضر نبود آبمیوه و کیک خوردیم نه قبل از این یه کارای دیگم کردیم قرار بود آلبوم عکسمو بهش نشون بدم ولی از اونجایی که نمی شد اول یه چپزی خوندیم (صیغه- مهر هم تعیین کردیم خوندن یه یاسین و دو رکعت نماز ) بعدش عکسامو دید خوردنی هامون که تموم شد رفتیم پارک قدم زدیم از هم عکس گرفتیم بعدش نشستیم بعدش حس غریب گفت دست همو بگیریم اولش یه نگاه بهش کردم یه نگام به دستام بعدش دست همو گرفتیم کلی قدم زدیم خیلی حال داد بعد باز نشستیم کلی حرف زدیم مثلا تا کی باهمیم اینکه دوست داشتنمون یه طرفه نیست اینکه نباید کاری رو از روی هوس انجام بدیم یه قول هم بهم دادیم که قدر همو بدونیم ..........

یه سوالی ازش پرسیدم که دوست داری خانم خودت کسی باشه که قبلا با کس دیگه ای الان مثل ما بوده باشه گفت نه گفتم منم برا همین اون موقع (شهریور) که می خواستیم بخونیم اون شرط و شروط ها رو میزاشتم گفت ایشالله برا هیچ کدوممون بد نمی شه ایشالله...............................................

.بعد دوباره رفتیم کافی شا این بار کافه گلاسه و کیک سفارش دادیم (طفلک حس غریب) تازه یه بارم تریپ عشقولانه اومدیم من تو دهنش کیکو گذاشتم اونایی هم که تو اونجا کار می کردن صدای آهنگو زیاد کردن کافی شاپ هم غیر من و حس غیرب مشتری دیگه نبود که خلاصه کلی کیف کردیم تازه 2 تا از عکسامم برداشت گفت هر وقت بخوام نگاه می کنم منم قبول کردم البته بعد از کمی ناز کردن..............

آخرشم که ساعت 12 برگشتیم خونه سوار تاکسی شده بودیم کنار هم نشسته بودیم 2 تا دختر اومدن از دانشگاه (آخه کافی شاپ درست کنار دانشگاهه) حس غریبم مجبور شد بره جلو بشینه موقع پیاده شدن اون واستاده بودم تا منم بتونم پیاده شم ولی اون دوتا دختر تازه یاد تعارف کردن افتاده بودن که کی پول تاکسی رو بده آخرش یکی از دخترا گفت آقاشون منتظره زود باش دیگه مام کلی حال کردیم...............

 خلاصه کلی خوش گذشت امیدوارم هیچ کسی مارو باهم ندیده باشه ومارو نشناخته باشه امیدوارم بازم هر چه زودتر بتونیم کنار هم باشیم ..............

خدایا کمک کن حس غریب ارشد قبول شه .........



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 14:57  توسط یه منتظر | 






دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
 همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
 حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم
 آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفت تا آسمون تو تک ستاره منی
 به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم
 حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه



سلام چند روز ننوشتم حالا اتفاقات این چند روز قبل رو می نویسم: سه شنبه حس غریب اومده بود ولی نتونستیم همدیگرو ببینیم نخواستیم مثل دفعه قبل همدیگرو تو کوچه ببینیم جای دیگه هم نشد پیشنهاد می داد باهم بریم غذاخوری ، کافی شاپ یا یه همچین جایی ولی نشد من روز قبلش صبح کتابخونه رفته بودم پس نمی تونستم بگم اونجا میرم تو خونه ، خونه مامان بزرگمم رفته بودم پس اونجام نمی تونستم بگم میرم فقط می موند بگم با سودابه کار دارم که اونم نشد .....مثلا این بار می خواستم یه چیزی بهش بدم( مثلا کادو) ولی نشد ..........چند روزم بود نقشه می کشیدم برم باسودابه دانشگاشون اون موقع می تونستیم همدیگرم ببینیم ولی اینم نشد هر چقدر تو خونه اصرار کردم قبول نکردن........... حالا خدا می دونه کی قراره همدیگرو دوباره ببینیم...........




+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 19:47  توسط یه منتظر | 
سلام

حاج آقا دیروز دووم نیاورد به من تحمل نداری به من نمی تونی طلاقت بیاری دیروز کلی حال کردم وقتی دیدم حس غریب زنگ زده صداشو نشنیده بودم بعد از اونم چون زنداداشم خونمون بود برا همین دیگه نتونستم زنگ بزنم شب 10:30 زنگ زدم همون حرفایی که اون روز به من میزد به خودش گفتم کلی خندیدیم البته کل حرف زدنمون 3 دقیقه بیشتر طول نکشید ولی خوب بازم خویه.....دیروز داشتن خونه تکونی می کردن دوستش که همشهریمونه هم اونجا بود به کار گرفته بودنش اون دوستش که هم اتاقیشه خیلی ساکته هر وقت ما باهم حرف بزنیم اصلا صداش در نمی یاد ولی برعکس اونی که دیروز مهمون بود اونقدر پر سر و صدا بود که نگو............

دیروز با داداشم و زنداداشم داشتیم فیلم عروسیشونو می دیدیم موقع بیرون اومدن از خونه زنداداشمینا داداشمم همراه عروس خانم گریه می کرد اونقدر جالب شده زنداداشم ادای داداشمو در می یاورد که تو ماشین با حالت گریه می گفت حیف شد کاش امیرم بود( امیر داداش کوچیکمه ولی چون مرخصی نداده بودن نتونسته بود بیاد واسه عروسی داداش بزرگه.....) ولی بعدا تو غذاخوری چنان با خنده عروس و داماد غذا می خورن چنان با اشتها که آدم نمی تونه تصور کنه که اینا همونایی هستن که 10 دقیقه قبل باهم گریه می کردن............

دیشب سودابه اعصابمو بهم ریخت شبو نزاشت بخوابمساعت 11:30 شروع کرد به تک زنگ زدن آخه موبایلو دست هر کس بدی بدتر از من این طوری مزاحمت ایجاد می کنه دیگه بعد تا 12:43 ادامه داشت منم اون مدتی کمی که به زور خوابیدم همش خواب دیدم خواب یه بچه خواب دیدم که یکی از فامیلامون بچه دار شده سیسمونی بچه رو تو خواب می دیدم کمدش اونقدر خوشگل بود نیدونم تعبیرش چیه ولی اگه تا 10 مه دیگه پسر خالمینا بچه دار شن خواب درستی دیدم.( یه ماه بیشتر از 9 ماه وقت دادم تا خوابم تو این یه ماه اثر بزاره.....)

چند تا جک می نویسم درسته بی مزن ولی خوب ، آقای حس غریب اگه اومدی وبلاگو دیدی به این جوکا بخند چون تلفنی نمی تونم بگم اینجامی نویسم:

نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است

اگر شخصی خیلی سر شناس باشد ؛ به نظر شما چه کاره است ؟ آرایشگر!

چه طوری زیر دریایی رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه !

دختر 6 ساله تو مهد از خانوم مربی می پرسه: خانم دخترهای 6 ساله حامله می شن؟ خانم میگه نه. یهو از ته کلاس یه پسره داد می زنه خیلات راحت شد بچه ننه.



این آخریه کمی بی ادبی بود به این نخندی ها..........



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 12:1  توسط یه منتظر | 
سلام

امروزم با حس غریب حرف زدم راستش دلم کمی براش تنگ شده بود ولی خوب نمی خواستم زنگ بزنم چون اگه خودش می خواست می زد این اولادش بود ، ثانیا قرارمون این بود که تا چند وقت باهم حرف نزنیم ساعت 5 حدودا یادم افتاد ، زنگ بزنم آدرس کتابخونه فروزش رو بپرسم خودم  راستش خودم می دونستم آبرسانه ولی خوب دقیق که نمی دونستم اینم چون هر دفعه گفته بود یادم مونده بود اونم فهمید الکی زنگ زدم برگشت گفت  اقت نیاوردی دیگه موندم چی بگم میگم ها اونم خندیده  آخه اون از کجا فهمید من که آدرس فروزش رو می خواستم برا کتاب cپلاس پلاس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!البته خوب اونم دلش تنگ شده بود من از دلش خبر دارم ولی چون گفته بود زنگ نمی زنه به غرورش بر می خوره خوب زنگ بزنه و همین طور می خواد آقا مهندس شه.......(باید ارشد قبول شی واگرنه .....ایشالله قبول میشی .)

امروز با سودابه فقط تنگ زنگ زدیم ......فکر کنم بازم امروز با این دوستش (شوهرگرام آیندش) بوده البته مطمئن نیستم ها....






+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 20:24  توسط یه منتظر | 
سلام
 دیروز با حس غریب تقریبا یه دقیقه حرف زدیم اونم من زنگ زدم چون از دستش عصبانی بودم حالا بماند واسه چی.............

تو این مدتی که قراره باهم حرف نزنیم خیلی دلم می خواد بدونم که تو این مدتی که باهم هر روز چند بار باهم حرف می زدیم آیا از روی عادت بوده یا چی به نظر من اگه از روی عادت بوده باشه فراموش کردن راحته شاید اولش خیلی سخت باشه ولی چند روز بعد به این عادت می کنی که دیگه باهاش حرف نزنی ولی اگه فقط از روی عادت نبوده باشه حتی اگه چند ماه هم حرف نزنی بازم نمی تونی فراموش کنی دلت می خوا که دوباره باهاش حرف بزنی می خوام بعد از چند وقت در این مورد به نتیجه ای برسم ........

خیلی دلم می خواد که بتونه خیلی خوب درس بخونه تا ارشد قبول شه ........از همین جا میگم مواظب خودت باش دنبال خرگوشتم باش. امروز خودمم هر چی از اول مهر خوندم کمی جمع و جور کردم و می کنم تا از فردا بلکه بتونم درست تر درس بخونم.......

خدایا عشقی به من بده که مرا بسازد همچون فرشتگان بهشت تو
 خدایا یاری به من بده که در او ببینم یک گوشه از صفای سرشت تو



+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 14:14  توسط یه منتظر | 
سلام
یه چیزی یادم رفته بود بگم دوستم بازم خونه دوست پسرش رفته بود(شوهر آینده) رفته بود این بار سه شب دوشنبه گذشته ت پنج شنبه حس غریب خیلی ناراحت بود که چرا رفته و این حرفا وقتی دوستم اونجا بود بهش زنگ زدم اونم زد رو بلندگو آخراش فهمیدم رو بلندگو هستش سر این موضوع که چرا اون زده به بلندگو و اینا با حس غریب بحثمون شد اولش ناراحت بود بعد آروم شد...........

امروز با حس غریب یه تصمیم گرفتیم ساعت 2 تصمیم ساعت 5 هم قطعی شد از اونجایی که اون نمی تونه خوب برا ارشد بخونه دم به دقیقه هم زنگ می زنه من خودمم زنگ می زنم ها برا همین خواستیم که دیگه تا وقت تموم شدن امتحان ارشدش کمتر حرف بزنیم اگه بخوایم کلا حرف نزنیم نمی تونیم پاش واسیم ولی اگه بخوایم کمتر حرف بزنیم شاید بشه اولش میگم من زنگ نمی زنم تو هر وقت خواستی زنگ بزن میگه آخه اون وقت باید یکی دوساعت دیگه زنگ بزنم خلاصه 32 دقیقه مکالمه آخرمون طول کشید گفت حتما خوب می خونه مواظب خودش هم هست یه قولی هم داد اگه مریض شد اس ام اس میزنه خدایا کمکش کن....ها یه قول دیگم داد به دخترای مردم نگاه نکنه چه می دونم این همه دانشگاه پر دختره از گیسو گرفته تا میترا و..........اونم خواست که دعا کنم براش همین.

منم باید درس بخونم چون اگه تربیت معلم یا تکمیل ظرفیت قبول نشم باید سال بعدم کنکور بدم البته از نیم سال دوم میرم دانشگاه..........

نمی دونم تا کی قراره باهم حرف نزنیم ولی امیدوارم همیشه شاد و سلامت و موفق باشه.

خدایا چی میشه ما هر دومون باهم بریم  یه دانشگاه سراسری اون ارشد من کارشناسی...





+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:23  توسط یه منتظر | 
سلام

 پنج شنبه 3 آبان رفتم برای آزمون عملی تربیت معلم برای تربیت بدنی این رشته از این نظر خوبه که 2 سال بعد صاحب شغلی 2 سال درس خوندنت جز سابقه خدمتت محسوب میشه ولی اگه رشته ای دیگه بخونی توی شهرای کوچیک احتمال کار پیدا کردنت خیلی کمه صبح از ساعت 8 تا شب 10 علاف بودیم من نفر 1182بودم که برای آزمون می رفتم ولی وقتی نفر 800 می رفتم تو یواشکی رفتم تو دختر عمم (نوه عمم) هم رفت تو مال اونم 937 بود.......سخت نبود ولی من چون تمرینی نداشتم و از یه طرفمم مریض بود برام خیلی سخت بود بارفیکس دراز نشست پرتاب توپ دو و.............. بیشتر اونایی که اومده بودن واسه پیام نور یا شبانه و بعضی هاشون واسه روزانه بودن تعداد کمشون وسه تربیت معلم بود ایشالله نتیجه همونی بشه که به صلاحمه......

 اون روز حس غریب چند باری زنگ زده بود ولی موبایل دست بابام بود به خونمون زنگ زده بود مامان برداشته بود شبم ساعت 12 زنگ زد ولی من چون تو خونه داییم بودم نتونستم جواب بدم ( چون دیر بود دیگه از تبریز نیومدیم ) فرداش ساعت حدود 11 رسیدیم خونه زنگ زدم اونقدر عصبانی بود که کجایی خشن شده بود....... یه خبر خوش حس غریب هم ایرانسل خرید ولی اولش هی حرف نزده قطع میشد درست 3 دقیقه که تموم می شد اینم قطع میشد بعد کم کم وضع بهتر شد تونستیم 9 دقیقه بعدش تا 30 دقیقه حرف بزنیم...

 یه خبر بد فیش تلفن اومد بابام خیلی عصبانی شد تو خونه هیچ کس به تلفن دست نمی زنه همش تو حرف می زنی می گفت قبل اومدن اینترنت کم ترین فیش مال تلفن بود اما حالا ........ 19800 تومن اومده بود مگه زیاده؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

دیروز وقتی حس غریب زنگ زد زنداداشم پیشم بود وای کم مونده بود ضایع شم خدا سودابه رو حفظ کنه بهش سلامتی عطا کنه حالا میگم واسه چی اینارو گفتم: وقتی زنگ زد با دوستش سر این که بره خونه خواهر اون واسه تولد خواهر زادش داشتن بحث می کردن زنداداش منم احساس کرده بود صدای پسرونه می یاد می گه هان صدای پسر می شنوم منم مجبور شدم کاری کنم که فکر کنه سودابه هستش اونقدر خندیدیم......

بازم خبر بد شارژ ایرانسل حس غریب داره تموم میشه نخریده........



+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:8  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM