تبليغاتX
حس غریب
سلام

 حس غریب بچه خوبی شد دیگه قول داد هیچ وقت سیگار نکشه دیروز یهویی به سرش زده که دیگه نکشه ......دیروز ساعت 7:29 بعد از ظهر اس ام اس زد که یه خبر خوش منم کلی ذوق کردم بهش زنگ زدم خبر خوششو گفت..........

دیروز برای اولین بار شاید قشنگ گفتم دوست دارم یعنی اس ام اس زدم اونم نوشته ما بیشتر کمی هم ادامه می دادیم به لوتی بازی می رسید..........

..
 الان کی 50 تومن حس غریبو می خواد بده آخه چند روز قبل می خواست بکشه گفتم نکش نکشی 50 تومن می دم ها می گه الان بده نکشم گفتم نمی شه تو هر وقت برا همیشه نکشیدی من میدم حالا اون ازم طلبکاره باید یادش نیارم من نگم اونم یادش نمی یادکه.....

 حالا راستی تا یادم نرفته بگم دوستم خوش و خرم از خونه شوهرآیندش برگشت دو شب اونجا مونده بود..........

 مریضیم خوب نشده همه جام درد میکنه آخه من از کجا تب مالت گرفتم.....

پنچ شنبه هم باید برای مصاحبه تربیت معلم برم.........


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:45  توسط یه منتظر | 
سلام
چند روزی هست چیزی ننوشتم از روز بعد عید فطر شروع می کنم بگم:

فردای عید فطر باز منو و حس غریب همدیگرو دیدیم ولی این بار فکر کنم کمتر از یک دقیقه شد اومد در خونمون موقع ظهر حدود ساعت 2:30 بابام خونه نبود مامانمم خواب بود اومد سی دی هاشو گرفت عکسشم که تازه انداخته بهم داد و رفت _اولین عکسی هستش که ازش دارم_اونم یکی از عکسای منو داره (3*4) یعنی اون روزی که رفته بودم خونشون از تو کیفم برداشت البته به خودمم گفت ها_

یه ضایع بازی هم این هفته در آوردم تقصیر من نبود ها حس غریب مریض بود رفته بود دکتر بعد از ظهر زنگ زدم گفتم دکتر چی شد چی گفت اونم مسخره بازی در آورده و میگه گفت برو وصیت نامتو بنویس و از این حرفا منم دیگه نتونستم زیاد بپرسم چون خونمون مهمون داشتیم وقتی مهمونا رفتن ساعت 10 بود رفتم بهش زنگ زدم از شانس من موبایلش دست داداشش بوده داشته آهنگ گوش می کرده دیده زنگ می زنه برداشته دیده دختره داد به حس غریب بعدش هی اون میگه کاری نداری منم دوهزاریم نمی یفته میگم دارم دکتر چی گفت میگه بعدا میگم منم گیر دادم الان بده بعدش اس ام اس زد خیلی تابلویی از دستم خیلی عصبانی بودبعد اون داداشش وزنداداشش اونقدر بهش گیر داده بودن تازه این زنداداش تهرونیش یه دختر تهرونی واسه حس غریب پیدا کرده تازه عکسشم بهش نشون داده حس غریب می گفت سفید بود نمی دونم بینیش این جوری بود دهنش اون جوری بود خلاضه کلی ازش تعریف کرد به من چه بره با هر کی می خواد نه بچه می خواد پله های ترقی رو طی کنه درس بخونه قصد ازدواج نداره....................

این چند روزه سر موضوع همیشگی و قدیمی باز بحث داشتیم سیگار خدایا کی ما از دست این سیگار راحت میشیم.......... سر یه موضوع دیگه هم کلی بحث کردیم این چند روزه سر رفتن دوست من به خونه کسی که قراره شوهر آیندش باشه دوست من رفت خونه دوستش دیشب شبم اونجا بود شاید الانم اونجاست یه شهر دیگه شهری که حدودا یک ساعت با شهر ما فاصله داره واقعا کار خطرناکی کرده کاش اتفاق بدی نیفته حس غریب هی بهم می گفت بهش بگو نره اونجا کلی ماجراهایی که بین دخترا و پسرا وقتی تنهان توی یه خونه اتفاق می یفتهتعریف کرد منم هر چی تونستم به دوستم گفت ولی رفت فقط دعا می کنم با شادی برگرده..........(دوستم دانشجو هستش سال اول دیروز به جای خوابگاه رفت اونجا چون خونواده طرف مقابل رفتن مشهد.)

 این اتفاق هایی که منو و دوستم داریم الان تجربه می کنیم اتفاق هایی هستش که چند وقت قبل به هر کی این کارارو می کرد کلی متلک بارش می کردیم اتفاقایی هستش که حتی اگه تو خواب می دیدیم باورمون نمی شد چه برسه به واقعیت برای ما تصور اینکه روزی با پسری این طوری حرف بزنیم محال بود آخرای سال سوم می خندیم وقتی می گفتن دختری پسری رو دوست داره می گفتیم مسخرست ................................




+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 16:51  توسط یه منتظر | 
سلام

عیدتون مبارک

 کاش همه تونسته باشن از این ماه عزیز استفاده کامل کرده باشن امیدوارم خدا گناهان هممون رو ببخشه کاش هممون تا ماه رمضون سال بعد روزای خوبی در پیش داشته باشیم .....

امروز حس غریبمو دیدم واییییییییییییییییییییییییییی.ریش پرفسوری زده بود خیلی وقت بود ندیده بودمش یعنی دقیقا 22 روز بود هدیه تولدمو داد برام یه ساعت مچی خوشگل خریده بود با یه..(اینو نمی گن) برای عید فطرم برام کادو خریده بود اونقدر ذوق کردم هفت آسمونو سیر کردم کلاسور مهندسی (خیلی خوشگله خیلی هم با کلاسه ) آخه من هنوز مهندس نشدم که ولی من براش هیچی ندادم فقط مربای انجیر بهش دادم تبریز بخوره سرما خورده بود از اون داروهای گیاهی که مامانم به من می ده خوب شم به اون دادم خوب شه آخه سرما خورده خیلی سرفه می کنه......

من میگم امروز حس غریبو دیدم فکر نکنین ها سه ساعت رفتیم نشتیم پارک یا 2 ساعت کافی شاپ ها من که امروز یه خانم چادری هم شده بودم رفتم سوار تاکسی شدم اونم سوار همون تاکسی شد فکر نکنین بقل دستم نشست ها اون جلو نشست من عقب فقط موهای حالت دارشو از پشت می دیدم تازه هر کسم پول تاکسیشو خودش حساب کرد بعد رفتیم توی یه کوچه که همیشه خلوته اون جلو بود من عقب ولی امروز پر آدم بود آخرش کمی مونده به آخر کوچه واستاد منم رسیدم و واستادم و سلام دادم کادوهارو داد ومنم گرفتم با کمال پررویی یادم رفت اونجا تشکر کنم بعدم دو متر با هم رفتیم (اینش قشنگه) شایدم کمتر از دومتر بعد خداحافظی کردیم خونه مامان بزرگمم شناخت خیلی از دستم عصبانی شد چون قرار بود چند تا سی دی برنامه کامپیوتری ببرم ولی یادم رفته بود خودش طفلکی صبح چند بار گفت گفتم باشه آخرشم گفتم چند بار میگی خوب کچلم کردی دیگه می یارم ولی یادم رفت آخه خوب ذوق کرده بودم دیگه ... (آفرین به حافظه من)

راستی یادم رفت بگم منم تب مالت گرفتم چند روزی بود پام درد می کردو از بینیم خون می یومد ولی اهمیت نمی دادم حس غریبم دعوام می کرد که برم دکتر آخرش دیدم پام خیلی می لنگه اصلا نمی تونم راه برم وقتی راه می رفتم همه جام درد می گرفت رفتم دکتر از آزمایش فهمید تب مالت گرفتم الان بهترم امروز از صبح تو خونه گفتم خوب شدم بهم اجاز ه دادن تنهایی برم خونه مامان بزرگم تو راهشم حس غریبمو دیدم اونم گفت که می لنگی...........

 بهش گفتم می خواد الان سی دی هارو بهش بدم نمی دونم که بخواد یا نخواد ولی خیلی عصبانی بود ولی
الکی گفت عصبانی نیستم.......
کاش از دستم ناراحت نباشه...........



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 14:11  توسط یه منتظر | 
سلام
الان ناراحتم خیلی از دست حس غریب از دست سیگار کشیدن هاش از اول مهر تا حالا 58 تا سیگار کشیده یعنی روزی حدود 4 تا سرفه می کنه برا قلبش که ضرر داره اولا اصلا این طوری نمی کشید از وقتی رفته تبریز این طوری بیشتر شده حالا الان روزه می گیره بعد افطار فقط می کشه بعد ماه رمضون می خواد چیکار کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این چند روزه همش بهش گیر دادم که نکشه همش بهش گفتم شب قدری حتی ازش خواهش کردم ازش خواستم به حرمت شب قدر حداقل اون شبو نکشه ولی اثرش کجا؟؟؟؟؟؟؟فکر نمی کردم روزی اونطوری خواهش کنم و جوابش....

دیروز بعد افطار زنگ زد گفتم کشیدی گفت آره 3 تا خونه دوستم گفتم خوب برا امروز بسه نکش چیزی نگفت بعدش زنگ زدم یه دونه کشیده بود بازم یکی دیگه کشید آخر شب زنگ زدم که دیگه نکشی گفت مگه چه خبره دیگه 5 تا کشیدم گفتم دیگه نمی کشی گفت باشه نمی کشم ولی 10:37 شب وقتی اس ام اس زدم گفت 2 تا کشیدم بدتر از سیگار کشیدن اینه که قبلا دروغ نمی گفت ولی الان میگه قبلا بدقولی نمی کرد الان می کنه همشم بخاطر سیگارررررررررررررررررررررره......


اولین چیزی که ما از هم خواسته بودیم این بود که هیچ وقت به هم دروغ نگیم دست خودم نیست وقتی کسی بهم دروغ بگه هر چقدرم اون دروغ برام ارزشی نداشته باشه و بی اهمیت باشه خردم می کنه تحمل شنیدن حرف راست هر چقدرم تلخ باشه راحت تر از شنیدن دروغه .درسته الان حس غریب میگه سیگار کشیدم خیلی ناراحت میشم چون کاریه که از بچگی ازش متنفرم نفرتی که خیلی خاصه ولی وقتی میگه نمی شکم ولی میکشه بیشتر ناراحت می شم ...

 خیلی دلم می خواد بعد این نوشته حس غریب بیادو و پست بعدی رو بنویسه و علت اینکه چی داره این سیگار کشیدن براش که می کشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیادو بگه چه ارزشی داشت که دروغ گفت چه ارزشی داشت که بدقولی کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه قول نداده بودیم هیچ وقت دروغ نگیم ؟؟؟؟؟ مگه قول نداده بودیم دیگه همدیگرو ناراحت نکنیم؟؟

این شعرو توی یه وبلاگ دیدم و ازش خوشم اومد پس میزارمش:


 نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی
برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی
 نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری ببیند
 نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند
نمی خواهم کسی نقش چهرات در خاطرش ماند
 نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آمیزد
 نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی
 نمی خواهم کسی یارت شود در ره مستی
نمی خواهم به جز من یار کسی باشی گل نازم !!!!!
نمی خواهم خار و خسی باشی
نمی خواهم کسی با یار من سخن گوید
اگر چه قاصدم باشد که تا پیغام من گوید


 مثلا از دیروز خوب درس بخونم دیروز اول صبحی پام لنگید درست نمی تونم راه برم نمی دونم واسه چی .....گفتم امروز هرجام درد کنه درسمو می خونم امروزم که به جای درس دارم آهنگ شادمهرو..............گوش میدم.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 10:4  توسط یه منتظر | 
سلام دیشب با زنداداشم رفتیم مسجد برای احیا، خیلی خوب بود ، خیلی چیزا از خدا خواستم می خوام بنویسمشون چون به این جمله اعتقاد پیدا کردم که :

 آرزوهایت را بنویس چون آنچه که امروز داری آرزوی دیروزت بوده.

دیشب می خواستم با خدا راحت حرف بزنم همون اولش یاد حس غریب افتادم پارسال شبای قدر اون نبود هیچ وقتم تصور نمی کردم باپسری این طوری راحت حرف بزنم خوب اگه از جنبه گناهش بگی گناهه ولی خوب .......پیش خدا احساس شرمندگی داشتم خواستم حرف زدنمو با حس غریب رو حساب گناه نزاره ولی بازم از خدا خواستم رابطه ای که با اسم خدا شروع شد هیچ وقت به یه رابطه ناپاک تبدیل نشه خدا خودش کمک کنه خطا نکنیم و.... بعدشم که دانشگاه سراسری روزانه امسال رشته خوبی قبول شم (مثلا همون فناوری اطلاعات تهران ) و.......
 امسال وقتی تو عزاداری می گفتن مریضا یادتون نره شفای اونارم از خدا بخواین حسم با سال های قبل فرق داشت چون امسال کسایی که دوسشون داشتم مریض بودن حس غریب مامان بزرگم مادرم و.... خیلی سخته عزیرترین کسات مریض باشن و تو نتونی کاری بکنی هیچ وقت اون روزا یادم نمی ره که چطوری به خدا التماس می کردم و شفای حس غریبو می خواستم امیدوارم دیگه هیچوقت هیچ کس مریض نشه خدا همه مریضارم شفا بده تا سال قبل تنها کسایی که مریض بودن و من دوست داشتم حالشون خوب شه یکیش دخترعمم بود که بیماری کلیوی داشت بعد 12 سال که واقعا زجر کشید حدود 3 ماه پیش فوت کرد ، زمون بچگی هامم سجاد نوه عمم که بیماری مادرزادی قلبی داشت و تو 5 سالگی مرد دعا می کردم ولی تو موقع دعا برای اونا شنیده بودم که حتی بزرگترا می گفتن یا خدا ببرتشون یا شفاشون بده اونطوری مریض نمونن و زجرنکشن ................
برای همه فکر کنم دعا کردم همه فامیلامون دوستام و..... اونایی هم که موندن بیست وسومش دعا می کنم.

 برای حس عریبم دعا کردم برای اون بیشتر از خودم : اولش خواستم بچه خوبی باشه هیچوقت گناه نکنه و اینا ، بعدش هیچوقت دیگه مریض نشه ، کارشناسی ارشدم سراسری روزانه قبول شه .هر آرزویی هم تو دلش داره برآورده شه و همیشه خوشبخت و شاد باشه.یه چیزم گفتم اونم این بود که خدا بهش بگو و بهش کمک کن هیچ وقت سیگار نکشه دیگه.

برای داداشام از خدا خواستم که زودتر زن بگیرن داداش محمد و داداش امیر و خوشبخت شن زودم پولدار شن خونه بخرن و....برای داداش علی هم گفتم اگه بچه دار شدن بچشون سالم باشه و اینا بعد زنداداشم دلش می خواد ماشین بخرن بتونن بخرن و خوشبخت باشن......(داداش علی و داداش محمدم کار مستقل از بابام برا خودشون دست و پا کنن.)

 برای بابا و مامانم سلامتی خوب شدن مامانم حل شدن مشکلات بابام با داییم بعد مامان و بابام باهم برن مکه کربلا.......

 همه اهل فامیل که تو ذهنم اومدن، داداش این حس غریب مهدی هم که من ازش حساب می برم برای اونم دعا کردم آخه نمی دونم اون چطوری تو ذهن من اومد( آخه چند بار آدمو یکی ضایع کنه اون موقع یادش می یاد دیگه....یه بار حس غریب تبریز بود با هم دعوا کردیم پشت تلفن سر سیگار بعد من دوباره زنگ زدم شارژ حس غریب تموم شده بود موبایلشم دایورت کرده بود به تلفن مغازشون یه بارم زنگ زدم گفتم ببخشید اشتباهه دفعه دوم هم که زنگ زدم مهدی گوشی رو برداشت دید منم گفت حسن آقا تشریف ندارن منم گفتم کجاس گفت تبریزه منم هنگ کردم که اینو خودم می دونستم دیگه تو چرا میگی آخه از کجا می دونستم آقا دایورت کرده ........یکی دوبار قبل از اونم ضایم کرده)

شب میگم خدا چی میشه حس غریب ارشد تهران قبول شه منم کارشناسی تهران قبول شم چی میشه ؟؟؟؟؟ از خدا اینم خواستم ایشالله قبول کنه.

ولی خوب همه خواسته هامون سرجاش ولی خدا هیچ وقت سلامتیمونو ازمون نگیر ، بهمون کمک کن گناه نکنیم به خطا نریم، کمکم کن توی رسیدن به خوبی ها نهایت تلاشمونو داشته باشیم، اگه مشکلی سر راهمون
قرار میدی هم صبر وتحملش و هم راه حلشو بده .......

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 14:12  توسط یه منتظر | 
سلام
 امشب شب قدره میگن فضیلت عبادت و دعا تو این شب خیلی زیاده میگن تقدیر یه ساله آدما تو این روز رقم می خوره پس دعا یادمون نره برای دیگران و برای خودمون.................
 راستی دیروز نیم ساعت نشده با مادرم صلح برقرار شدو آشتی کردیم....

شب قدر است و قدرش بدانیم.الهی میدانی که چه میخواهم و چه میگویم و میدانی چه در دلم میگذرد.الهی تنها فقط تو میدانی و بس....
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:23  توسط یه منتظر | 
امروز باز با مامان دعوام شد دلم نمی خواد این طوری بشه ولی نمی شه اون می خواد حرف خودشو رو کرسی بشونه منم می خوام حرف خودمو اون قبول کنه من خسته شدم من نمی تونم هر کاری که اون ازم انتظار داره بکنم من که نمی تونم از صبح بشینم مثل اون خونرو تمیز کنم خوب در حد توانم می کنم ولی من که نمی تونم هر روز زیر کمدارو نگاه کنم تا ببینم گرد و خاکی نباشه نمی تونم که پتوهارو دیگه بشورم نمی گم اونم حق داره هر سال این موقع خودش هر کاری دلش می خواست می کرد اون طوری که خودش می خواست بود ولی الان که مریضه و نمی تونه بکنه از ما انتظار داره منم که حوصلشو ندارم از این جور کارا بکنم عصبانی میشم مامان و بابا که نمی تونن روزه بگیرن واسه همین صبحونه ناهار که می خورن من لجم می گیره برم ظرفارو بشورم صبحی رفته پتو خیس کرده بشوریم روفرشی هارم که تو لباسشویی هستش حالا اینارو یا باید بابا بشوره یا من ......(داداشمم که دست نمی زنه ) منم که این چند روزه یا از بینیم خون می یاد یا تو دهنم جوش می زنه کف پاهامم که پوسته پوسته شده سرما هم که خوردم صبحی رفته بودم که کف پاهامو به مامان نشون بدم شروع کرده میگه تو چرا دستکاری کردی آخه بابا من به کف پاهام دیگه چیکار دارم شروع کرده میگه فلانی می شست هی پوست پاهاشو می کند میگم بابا من با فلانی چیکار دارم من دست نزده این طوری شدن من شب می خوابم صبح باید یه بلایی سر یه قسمت بدنم بیاد............
 الان مامان نمی دونم کجا نشسته منم که اینجا فعلا قهریم..........

شب قدری برا همه دعا کردم البته تا ساعت 1 فقط بیدار بودم بعدش لالا.....

بعد سحری هم حس غریبو تو خواب دیدم اونقدر راحت با هم بیرون رفته بودیم توی پارک اولش همدیگرو دیدم توی یکی از پارکهای تهران حالا چطوری از تهران سر در آورده بودیم الله اعلم.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:5  توسط یه منتظر | 
سلام من دیروز موبایل خریدم اولش تو خونه امتحان کردم بعدش اولین نفری که بهش زنگ زدم حس غریب بود چون قدیما ازم خواسته بود وقتی خریدم این کارو بکنم.......
بعدش اس ام اس بازی داشتیم می خواست منو ضایع کنه با اس ام اس هاش بچه بد..........
 اولین اس ام اس من این بود:
Salam azizam tabrik migam. I love you. Sansiz yashamam.
مال حس غریبه البته معنی سطر آخرش اینه که بدون تو نمی تونم زندگی بکنم. (البته اینجا واسه دل خوشیه ها) بعدش کمی هم با سودابه این کارو کردیم ......

پریروز داشتم ماجرای فیلمه اغما رو تعریف می کردم برا حس غریب این حرفای فرزاد که به رز هی میگه گل من و..... حس غریب برگشته میگه از این یاد بگیر آخه ما تا حالا هیچ حرفی که کمی عشقولانه باشه به هم نزدیم البته این اولین اس ام اسه فرق می کنه.....

لان تو اینترنت یه بحثی دیدم دوست اینترنتی چند نفر نظر داده بودن همشون گفته بودن طرفین به هم دروغ میگن خودشونو بزرگ جلوه میدن و.... ولی من سعی کرده بودم هیچ وقت دروغی نباشه اولاش خیلی ضربه خوردم اخرشم که باحس غریب دفترچه چت من بسته شد یعنی کلا بعد 5 6 ماه که چت یاد گرفته بودم حس غریب پیدا ش شد... به نظرم درسته که اگر فقط دو نفر در حد چت همو بشناسن خیلی تصورای غلط ممکنه از هم داشته باشن چون در دنیای واقعی اخلاق هر آدمی فرق داره قیافش با تصور تو فرق داره اعتقاداتش اونطوری که میگه شاید نباشه و.........

شبای قدرم که داره میرسه یاد شبای قدر پارسال به خیر با زنداداشم و مامانم می رفتیم مسجد محلمون همون مسجدی که حس غریب می گفت منم شبای قدر اونجا می یومدم ولی اون موقع اصلا همدیگرو نمی شناختیم......امسال فکر کنم شبای قدر تو خونه باشم چون مامان مریضه نمی تونم جایی برم تنهایی که اجازه نمی دن........ من شبای قدر پارسال خیلی چیزا از خدا می خواستم نمی دونم چقدرشو بهم داد ولی بابت هر چقدرش که داده ممنونم........( بعضی از چیزایی که میخواستم یادمه یکیش دانشگاه سراسری بود که قبول نشدم البته خیلی مسائل پیش اومد که نتونستم خوب بخونم ولی این یکی از چیزایی بود که می خواستم خیلی چیزارم بهم داده ولی همیشه ما آدما عادتمونه چیزی که بهش نرسیدیم بیشتر یادمون می مونه...)


 شبای قدر برای همه دعا کنین برای فرج آقا امام زمان(عج)، برای شفای همه مریضا، برای خوشبختی و عاقبت به خیری همه......................
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:27  توسط یه منتظر | 
سلام
امروز فقط حدود 5 دقیقه با حس غریب حرف زدم ولی دیروز بیشتر ، دیروز می پرسم چیکار کردی ؟ میگه هیچی رفتم دانشگاه برگشتم تویتاکسی هم یه دخترهم برگه انتخاب واحدمو دیده فهمیده مال یه دانشگاهیم اونم برگه انتخاب واحدشو درآورده تا منم بفهممم ازش میپرسم تو هم نگاه کردی نامرد میگه نه نگاه نکردم ولی شروع کره اسمشو گفته بعد میگه ورودی 84 هستش دانشجوی زبان فرانسه هستش میگم می خواستی نگاش کنی تو راحت باش مثلا قبل رفتن گفتیم نباید هیچ کدوممون به کسی دیگه ای فکر کنیم (فکر کنم درک کردین یعنی چی) بعدمیگه هی با گوشییش ور می رفت میگه از وقتی ایرانسل ها اومدن همه موبایل دار شدن بدجنس به من کنایه می زنه فعلا 3 بر صفریم یعنی اون جلو هستش فعلا تو کنایه زدن متلک گفتن...............

میلاد ( پسر خواهر حس غریب ) از دیروز رفت آمادگی حس غریب داماد آیندشو برده آمادگی خیلی قیافه نازی داره این میلاد خیلی هم بلبل زبونه البته من از نزدیک زیارتش نکردم عکسشو دیدم حرفاشم که از حس غریب شنیدم..........

دیروز حس غریب میگه سودابه برگشته ؟کلاساشون شروع نشده ؟ میگم تو راحت اسم دوست منو بگوها تا حالا اسم منو اینطوری نگفتی میگه زبونم نمی چرخه اسم تورو بگم مگه من تا حالا اسم اونو گفتم؟نه
تا حالا اون اون حدود 3،4 بار اسم منو گفته البته یه بار که اولین بار بدون اینک اسممو بگم تو خواب دیده بود اسممو نوشت تو چت منم هاچ و واج موندم یه بارم نوشته اسممو یه بارم حرفاشو شمرده ( اونم ازش پرسیدم ها کدوم دختره بود باهاش حرف می زدی شروع کردی حروفای اسممو گفت) منم تا حالا اصلا اسمشو نگفتم......

دیگه وقت افطاره برم سفررو آماده کنم امروز آش درست کردم (اولین بارمه خودم درست کردم) دلمه هم داریم ( اینم اولین بارمه درست کردم دلمه فلفل سبزو....)







+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 18:36  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM