تبليغاتX
حس غریب
دلم بدجوری گرفته دیروز این موقع با سودابه تو پارک بودیم حرف می زدیم ولی الان اون تبریزه از فردا میره دانشگاه دیروز صبح رفتم خونه سودابه اینا داشت با شوهر آیندش حرف می زد منم می خواستن از خونه بیرون کنن که راحت حرف بزنن آخرشم منم اومدم آخه میگم دختر من لواشک برای تو آوردم اونم از لواشک هایی که حس غریب بهم داده تو میگی برو ،از اونجا رفتم خونه مامان بزرگم تو خونه مامان بزرگم به حس غریب زنگ زدم کمی حرف زدیم ولی بعدش دایی اومد نتونستیم حرف بزنیم اخرشم چون اون بیرون بود باهم تو کوچه طرف مامان بزرگمینا همدیگرو دیدیم دو بار با موتور نگه داشت حرف زدیم ولی الان حس غریبم تبریزه از فردا میره دانشگاه...................
امروز صبح فقط دلم یم خواست گریه کنم رفتم کمدمو مرتب کنم یه خودنویس که از چند سال پیش داشتم واسه سودابه گفتم بدم یدونه خودکار ریزه میزه هم واسه حس غریب گفتم بدم بعدا هم چیزی خواستم می خرم فعلا امروز دیدمشون اونارو میدم ولی حس غریبو ندیدم....................

از دست خدا خیلی شاکی بودم که چرا اینطوری شد چرا تنها من اینجا موندم ولی شاید خدا اینطور خواسته تا مامانم حالش کاملا خوب شه شایدم من بتونم واسه کنکور بخونم حس غریبم راحت تر برا ارشد بخونه .....
ولی اینطوری نه تنها به مامان کمک نمی کنم بلکه شدم آینه دغ براش برای افطاری یه سوپ درست کردم دیدم تو یخجال جو هم تموم شده سوپ بدون جو درست کردم مامانم میگه الان تو دیگه غذا درست می کنی باید بدونی چی تو یخجال هست چی نیست منم عصبانی شدم البته راستش دنبال بهونه بودم مثلا می خواستم دلمه هم درست کنم همونطوری موند درست نکردم..........

دیگه داره وقت افطار میشه برم سفره رو آماده کنم از خدا الان با زبون روزه می خوام به همه مریضا شفا بده مامان منم خوب شه به همه هم حوصله بده منم تو بین همه....
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 18:31  توسط یه منتظر | 
سلام

الان منو و حس غریب کنار همیم یعنی من تو خونه حس غریب اینا هستم اولین بارمه می یام مامانشینا رفتن تبریز برای افطار ولی حس غریب نرفته چون می خواست تلفنی با هم حرف بزنیم ولی تبدیل شد به دیدن هم از نزدیک اونم تو خونشون وای ...........................

ما همونایی هستیم که می گفتیم تو ماه رمضون حرف نمی زنیم گناه داره حالا

من روزه نیستم چون رفته بودم تبریز برای ثبت نام ولی حس غریب روزه هستش.....

بسه..........

برامون دعا کنین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:37  توسط یه منتظر | 
دیروز برا ثبت نام رفتم گفتن ریزنمرات پیشتو نیاوردی اونم باید بیاری انتخاب واحدم فرداست برگشتیم امروز دوباره رفیم دیشب دوستم زنگ زد گفت نیم سال ها رو دیدی نیم سال اولی یا دوم گفتم نیم سال اولم خوب گفت به ترتیب حروف مرتب کردن اونایی که شمارشون زوجه نیم سال دومم دیگه داغون شدم که یعنی چی نیم سال دومم امروز رفتم دیدم آره نیم سال دومم از دست خدا و از همه بنده هاش شاکیم حروف بندی هم شد دلیل که یکی نیم سال اول بشه و یکی دوم پس رتبه ها واسه چی بودن اینو از اول می گفتن کلی نقشه کشیده بودم می خواستم مثلا نیم سال اول برم دومو مرخصی بگیرم که واسه کنکور سال بعد بخونم که نشد کلی هم نقشه با حس غریب کشیده بودیم چرا این طوری خدا می زنی تو ذوقم بنده بدت هستم قبول ولی از اول این همه آدمو امیدوار نکن که بره کلی نقشه بکشه حالام این طوری بشه دیروز با حس غریب کلی خندیدیم نقشه های آخرمونم تصویب کردیم قرار شده بود برای اینکه گناه نباشه و راحت بتونیم با هم بیرون بریم و .... صیغه بخونیم( البته بعد از کلی صحبت اینو قبول کردیم من 5 تا شرط نوشتم میگه این چه شرط هایی به جای اینا هر شرطی می خوای بزار البته 3 تاشو که اول قبول کرد برای اون 2 تای دیگه این طوری می گفت ) مدتشم یه سال باشه برای یه سال بعدا اگه خواستیم دوباره می خونیم خودشم قرار شده بود اولش بریم باهم حلقه بخریم بعد بریم امامزاده صیغه بخوینم بعدشم باهم قران و اینا بخونیم بعدم باهم بریم برای اولین بار بریم بیرون غذا بخوریم ( برای افطار) ( حس غریب برگشته میگه حلقه رو باید تو دستم بندازی منم مال تورو میگم خوب اونجا ها رسید تصیمیم می گیریم چیکار کنیم)

دیروز می گفتم من برا کنکور بخونم اشکالامو ازت می پرسم اگه بلدم نبودی میری از دوستات می پرسی می یای بهم میگی میگه خوب باشه قبول میگم بعدش گفتم بایدم ارشد قبول شی میگه خوب اینم قبول بعد برای بیرون رفتنامون مسخره بازی در آوردیم میگم رفتیم بیرون چیزای خوشمزه بخریم زیادم فولوس موجود نبود باهم دوتایی می خوریم حالا داشتیم بحث می کردیم که چندشمون میشه از مال هم بخوریم یا نه کی اول بخوره و.........................


همه نقشه ها نقش بر آب شد ...........

خدا قبول کن که بدجوری می زنی تو ذوقم همیشه وقتی کمی دلم می خواد خوشحال باشم بعدش یه جوری می کوبی تو سرم حالا مامان مریضه من چطوری الان درس بخونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا خودت ببین این همه اتفاق اومد سرم امسال این همه شاکی نبودم ازت ولی این بار دیگه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی بازم شکرت......
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:44  توسط یه منتظر | 
سلام
دو پست قبلی رو حس غریب نوشته همونی که همیشه ازش می گفتم . پریروز نتونستم جلوی زبونمو بگیرم گفتم وبلاگمو آپ کردم ها گفت کدوم وبلاگت من و بلاگمو آپ کردم گفتم توکه وبلاگ منو ندیدی گفت همونی که قبلا درستش کرده بود ی آخه من قبلا یه وبلاگی داشتم که یادداشت دوم و سومی که اینجا نوشتم اونجام نوشته بودم بعد دیگه ننوشتم اونو گفتم نه یه ولاگ تازه درست کردم بعد آدرسشو گفتم حالا آدرس کافی نبود پس وردشم دادم خودش بیاد بنویسه اونم لطف کرد و اومد دوتا مطلب نوشت ازش ممنونم......
دیروز بعد افطار هر چقدرز منتظر موندم زنگ نزد تا شد ساعت 9 خودم سه بار زنگ زدم جواب نداد چون گوشیش رو جا گذاشته بود تو خونه نگرانش بودم بعدش که زنگ زد (ساعت 10شب) بعد سلام گفتم سفه ( تو توکی یعنی نادون) اونم گفتم خودتی دستت درد نکنه واقعا نگرانش شده بود حالا واسه اینکه اتفاقی نیفتاده باشه گفته بودم دوتا سوره جمعه هم می خونم خوب خوندم دیگه.................
دیرزو واسم از این کرت اعتباریها ایرانسل داداش محمدم برام خرید...
فردا میرم واسه ثبت نام کاش خوابگاه بدن دعا کنین بدن واگرنه بدبخت شدم........



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 16:50  توسط یه منتظر | 

 

تقدیم به امام زمان(عج)
 


آقا نگاهت جای آهو هاست می دانم
دستان پاکت مثل من تنهاست می دانم

آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد
جای دل تو وسعت دریاست می دانم

آقا اگر تو بر نمی گردی، دلیل آن
در چشم های پر گناه ماست می دانم

جای سر انگشتان پور نورت، در این ظلمت
مانند رد باد بر شن هاست می دانم

ای کاش برگردی که بعد از این همه دوری
یک باره حس بودنت زیباست می دانم

کی باز می گردی، برایم بودن با تو
زیبا ترین آرامش دنیا ست می دانم

تو باز می گردی. اگر امروز نه ، فردا
از آتشی که در دلم پیداست، می دانم

سالی گذرد بی تو، مرا روز، بیا
جان سوخت، تو ای شعله جان سوز بیا

لبریز شده کاسه صبرم بی تو
ای از همه غایب ای دل افروز بیا


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:12  توسط یه منتظر | 
 


سلام دوستان عزیز من حس غریبم با اصرار دوستم اومدم یه یاداشتی هر چند کوچک در وبلاگ دوست عزیزم سهیم باشم همه یادداشتای دوستمو خوندم همش درسته شاید من لیاقت این همه لطف ایشون رو نداشته باشم سعی میکنم این همه لطفشو جبران کنم البته سعی میکنم ارشد قبول شم تا جواب همه لطفشو داده باشم من کوچکتر از اونم که منو اینگونه خطاب کنه من کی باشم.....  


 



 


دلم گرفته و 

در انتهاي دردم
و ديوانه اي كه راه صحراي جنون مي پيمايد
من در اين بيخودي
اما هنوز يادم هست خوبيهايت
اما هنوز مي دانم كه من وقتي خوابم و در لحظه هاي سرد غفلت يخ مي زنم
تو نرم نرم مي آيي...
از پنجره چشمانت نوري مي دمد كه مرا گرم مي كند
نمي دانم..من هيچ چيز نمي دانم و در اين دلگرفتگي مانده ام
هنوز هم دستهاي سبز تو راهگشاي دل سرگشته من است
من هر چند وقت كه تو را مي بينم از خودم مي گويم
و از تو غافلم مي دانم گناه سنگين من بي خبري است......
بعضي وقتها خجالت مي كشم كه صدايت كنم..
اما مي دانم كه من اگر صدايت نزنم مهربان من بيشتر از من ناراحت مي شود..
با اين حال مي خوانمت
اما ببين حال مرا كه راه گم كرده ام
ببين كه اينجا براي من تاريك است
ببين كه حتي تو را از دست داده ام
دلم گرفته وسعت حرف زدن اينجا تنگ است
و من مي روم اما با نگاه باراني
و دلي كه از غفلت مرده
به من سر بزن تا نميرم . طعم رويش را حس كنم دوباره سبز شوم
اما با اين حال وقتي مي آيم اينجا حرف مي زنم آرام مي شوم
ادركني و لا تهلكني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 22:22  توسط یه منتظر | 
دلم برا حس غریب تنگ شده ماه رمضون برای اینکه مثلا گناه نکنیم روزه هامون باطل نشه قرار شده حرف نزنیم یعنی فقط بعد افطار حرف بزنیم دیروز بعد افطار داداشم زنگ زد چنان پریدم رو گوشی بعدش دیدم داداشمه باز بعد اون دخترعمم زنک زد باز پریدم رو گوشی اما ضایع شدم دیگه عصبانی شدم رفتم وضو بگیرم انگاری اون موقع زنگ زده بود فتم زنگ نمی زنم خودش بزنه دیگه بلکه کلا یادش رفته ولی نتونستم راحت بشینم خودم زنگ زدم عصبانی بهش میگم چرا زنگ نزدی اونم عصبانی تر از من میگه چرا بابات گوشی رو برداشت اون موقع بود که فهمیدم بابا بچه خوبیه یادش نرفته زنگ زده بعدش دوباره زنگ زد ولی 10 دقیقه حرف نزدیم این یانگوم رو خدا بگم چیکار کنه رفت یانگوم نگاه کنه مگه واجبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


...........................
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:48  توسط یه منتظر | 
سلام
هم کلاسی هامم فهمیدن تو چه رشته هایی قبول شدن تقریبا همه خانم مهندس شدن تو کلاسمون 19 نفر بودیم الان 12 نفرشو می دونم چی قبول شدن این رشته ها:

مهندسی فناوری اطلاعات: 2 نفر دانشگاه تبریز- یه نفر آذربایجان – یه نفر پیام نور
مهندسی پتروشیمی: یه نفر دانشگاه تبریز – یه نفر صنعتی ارومیه
مهندسی مواد ( سرامیک) : دو نفر دانشگاه تبریز – یه نفر صنعتی شریف
مهندسی کامپیوتر: یه نفر تربیت معلم تهران – یه نفر شیراز
امور بانکداری: یه نفر دانشکده امور اقتصادی تهران

این بالایی ها دوستام بودن که تو نمونه همکلاس بودیم ولی از دوستای قدیمیم هم مدیریت جهانگردی/ بازرگانی – مهندسی مکانیک و..... قبول شدن ............

جای خوشحالی هستش که تو کلاسمون تقریبا همه قبول شدن کاش هممون بتونیم خوب ادامه بدیم ..


قرار بود اگه دانشگاه قبول شم برا حس غریب کادو بخرم اونم برا من قرار بود جایزه بخره دیروز میگه حالا می خری میگم نه بابا چی چی می خرم من که روزانه قبول نشدم میگه دبه در نیار باید بخری آخرش قبول کرده من برا اون نخرم ولی اون برا من بخره ... حالا قراره با هم بریم بیرون وقتی رفتم تبریز آخه ما تا حالا با هم هیچ جا نرفتیم فقط چند بار من رفتم مثلا از مغازشون چیزی بخرم چند بارم مثلا با هم رفتیم پارک البته با هم با همم نه مامان من کنارم نشسته بود اونم خیلی دورتر از ما نشسته بود فقط دورادور گاهی همدیگرو نگاه می کردیم فقط همین ( ما الان 9 ماهه باهمیم تقریبا البته اولاشو که گفتم کلا عکسمم ندیده بود صدامم نشنیده بود.....) این قرارو وقتی کنکور دادم گذاشتیم که بریم بیرون بستنی چیزی بخوریم اون روزی میگه پولشم من باید حساب کنم دیگه میگم آره دیگه تو برات افت نداره من پول بدم وقتی تو کنارمی میگه بابا چرا افت اومد تو این جور چیزا تو پول خرج کن افت نداره .....................حالا ببینیم چی میشه شایدم من حساب کردم......

حس غریبم الان رفته دکتر آخه قلبش درد می کرد ، دعا کنین زودتر خوب شه مامانمم زود خوب شه .........


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 16:4  توسط یه منتظر | 
نتایج کنکور رو دادن :
مهندسی فناوری اطلاعات قبول شدم البته پیام نور دوستمم همین رشته توی دانشگاه دیگه ای قبول شده یه دوستمم مهندسی مکانیک قبول شده ...............
نمی دونم شاید همه این اتفاقایی توی سال 86 افتاد یه سال کاملا متفاوت برای من ساخت قسمت الهی بود درسته همیشه قسمت رو ما آدما می سازیم ولی من هیچ وقت تصورنمی کردم که یه پسر بتونه اونقدر تو وجودم نفوذ کنه که توی امتحان فیزیک ترم بگم خدایا فقط قبول شم اون حالش خوب شه همه اینا اتفاق افتاد الانم هم خوشحالم خوب بالاخره رشته ای قبول شدم که دوست دارم از یه طرف هم ناراحتم چون می تونستم سراسری هم قبول شم می خوام برم دانشگاه ولی برای سال بعد هم بخونم شاید با حس غریب با هم تلاش کردیم تا با هم تهران قبول شیم اون ارشد من کارشناسی ولی اینا فقط با تلاش ساخته میشه من دیگه اون دختر پارسال نیستم که می خواستم کمک کنم به خیلی ها و تو این راه از خیلی چیزام می گزشتم .................
حس غریب رو می دونم که دوست دارم اما اندازشو نمی دونم نمی تونم بگم اونقدر دوسش دارم که همیشه باهاش می مونم ولی می دونم که اگه رابطمون این طوری بمونه یا بهتر بشه دوست داشتنم خیلی فراتر از این می ره امیدوارم راهی که با یاد خدا شروع کردم به بیراهه نره امیدوارم آدمی که برای سالم بودنش خیلی به خدا التماس کردم برای داشتنش هم از خدا کمک بخوام .....................
خدایا بابت همه چی ممنون...

راستی کادوهای تولدم هم میگم داداش بزرگم و زنداداشم عروسک خریدن همه داشتن تو خونه بهم می گفتن که هنوز بچه ای .....اون یکی ها هم که پول دادن......دوستمم سودابه هم مجسمه و قاب عکس گرفته بود برام....
حس غریبم کادو خریده ولی وقت نشده برم ازش بگیرم آخه 4 روزم بود که مامان تو بیمارستان بستری بود تب مالت گرفته...........
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:23  توسط یه منتظر | 
امروز تولدمه

تولدم مبارک.............................................
+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:31  توسط یه منتظر | 
نیمه شعبان رو تبریک می گم.
یادم رفت به حس غریب تبریک بگم وقتی زنگ زده بود می خواد فردا روزه بگیره اگه روزه بگیره فردا نیتونیم حرف بزنیم.
این دو روز گذشته عروسی بودیم عروسی پسر دایی زنداداشم الانم ماهعسل رفتن مشهد فکر کنم الان رسیده باشن خوش به حالشون نیمه شعبان تو حرم امام رضا چه حالی میده ..........
یادش به خیر سالای قبل این زمانا مام مسافرت بودیم پیارسال نیمه شعبان قم که بودیم تو حرم حضرت معصومه گلبارون می کردن 6 نفری رفته بودیم منو داداش وسطیم (محمدعلی) و مامان و بابا و مامان بزرگم و دختر داییم اما الان چی مامان بزرگم و مامانم مریضن کلا از خونه نمی تونن برن بیرون با دایی هم که رابطه شکرآبه براهمینه بیشتر از یه ماه بود که دختر داییمو ندیده بودم تا اینکه دیروز تو مدرسه دیدمش ( من برا دادن کتابای کتابخونه رفته بودم برای اونام کلاس تابستونی گذاشتن) کاش الان وضع اینطوری نبود داییم توی این یه ماهه که مامان مریضه فقط یه بار اونم تنهایی سر صبح چند لحظه اومد مامانو دید و رفت اونم موقعی اومده بود که به غیر من و مامان کسی خونه نباشه سهمیه بنزینشم تموم کرده بود آخه شنیدم رفته بودن مسافرت با موتور اومده بود ..............................
شب عیده نباید گریه کنم ولی وقتی یاد روزایی می یفتم که خونواده هامون خیلی با هم صمیمی بودن می یفتم واقعا می سوزم ..........................

ایشالله به حرمت این شب عزیز مشکلات همه حل بشه هر اختلافی بین خونواده ها هست رفع بشه همه مریضا شفا پیدا کنن و هممون به راه راست بریم..

همه منتظرن برای مهدی کاش...........................

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 20:48  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM