تبليغاتX
حس غریب

صلح برقرار شد حدودای ساعت 11 می خواستم به داداش زنگ بزنم ولی همون جمله همیشگی در دسترس نمی باشد یا هم که اشغال بود گفتم بزار یه بارم امتحان کنم ببینم حس غریب بر میداره اونقدر شوکه شدم وقتی جواب داد دوتا زنگ زده جواب داده  مغازه زنگ زدم اونجا حرف زدیم بعد دعوا کلی سیگار کشیده بود امروزم یه دونه کشیده بود بچه بد می گم آخه این سیگار مگه چی داره البته زیاد سیگار نمی کشه ها یه ماهم بود اصلا نکشیده بود وقتی اعصابش خرده یا ناراحته می کشه منم اصلا دوست ندارم میگن آدم از هر چی بدش بیاد اون سرش می یاد منم که متنفرم از سیگاری حس غریب سیگار میکشه شوهر خالم همیشه می گفت ها به من گیر ندی که چرا می کشی............

خوب حالا ایشالله دیگه نمی کشه بچه خوبی میشه

از فردا قراره برا ارشد بخونه آخه کارشناسیش امسال تمومه ایشالله قبول میشه

بعد از ظهری قراره برم مغازه پودر کیک و ... بخرم البته اگه اون اونجا باشه

 

این صلح تا کی دوام داره الله اعلم راستی یه چیز دیگه تربیت معلم هم اسمم نیومد چون یادم رفته بود فرمشو پر کنم

 

کاش دانشگاه...............................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:49  توسط یه منتظر | 

 

یه چیزی داره رو دلم سنگینی می کنه یه جورایی دلم گرفته از دست خودم خیلی ناراحتم یه جور حالت تناقض تو وجودم هستش اگه کسی رو دوست داری پس چرا کاری که نباید بکنی می کنی مگه خدا مسخره منه که یه روز توبه کنی چند روز بعد توبتو بشکنی بعد دوباره بخوای توبه کنی همه اینا خیلی سخته الان که دارم به سال قبل نگاه می کنم همین زمانا می بینم کسی بود که اولاش احساس می کردم دوسش دارم حالام می گم هر جا هست ایشالله خوشبخت و شاد و سلامت باشه ولی به سادگی خودم گریم می گیره این که چرا حرفای مسخره ی یه مشهدی رو باور می کردم  چرا وقتی بهم نیاز داشت باهام بود ولی .....چرا اون همه دروغ درباره زهرا بارم کرده بود چرا وقتی براش صرف وقت و هزینه بود دیگه رفت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی خوای هیچ وقت همچین فکرایی رو راجع به حس غریب داشته باشم نمی خوامممممممممممممم ...

نمی خوام این طوری روزی فکر کنم که چرا وقتی مریض بود و به بودنم نیاز داشت بود ولی وقتی من به وجودش نیاز داشتم نبود بدتر از این نمی خوام روزی برسه

دایی حسن اومد پس نمی تونم بنویسم........

مثلا دلم می خواست با حس غریب حرف بزنم دلم سبک شه بدترم شد خیلی برام مهمه که سیگار نکشه مخصوصا الان چون به جونم قسم خورده الان اونم چیزی داره که به جونم قسم خورده منم چیزی دارم که به جون اون قسم خوردم برا هر دومون سخته ولی اگه فقط یه ذره برای هم ارزش داریم چرا نمی تونیم قبول کنیم که اشتباهمونو تکرار نکنیم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید من برای اون ارزشی نداشته باشم ولی اون که برا من ارزش داره دوسش دارم دیگه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان از خدا یه چیزی می خوام جون منو بگیره می خوام بهش اثبات بشه که اون ایشالله ها به جایی می رسه منم مثل اون دارم آرزوی مرگ می کنم..................….

 

اینا حرفای 25 مرداد من بود 26 مرداد مثلا رفتم مغازه که یه جوری دعوای بینمون تبدیل به صلح بشه ولی بدتر شد با یه برداشت اشتباه از جمله من تبدیل شد به یه دعوای بزرگتر دیروزم هر چقدر زنگ زدم جواب نداد نمی دونم واسه چی و چرا امیدوارم اتفاق بدی نیفتاده باشه براش........آخه ما هر بار دعوامون میشه با هم حرف می زنیم ولی در حال دعوا به جز 4 ، 5 دفعه ای که رفته بود بیمارستان اونم هر دفعه دوسش خبر می داد به جز دفعه آخر که 2 روز ازش خبری نداشتم.................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 11:18  توسط یه منتظر | 

امروز انتخاب رشته کردم با سودابه با حس غریب دعوام شد اول صبحی قرار بود ساعت 4:30 منو برا نماز صبح با تک زنگ بیدار کنه اما نکرد منم قرار بود ساعت 6:30 برم پارک منم نرفتم همه اینا قرار بود ولی نشد آخه مامان مریضه دیشبم ساعت 2 خوابیدم صبحم ساعت 7 بیدار شدم پس نتونستم برم پارک زنگ زدم از اون شاکی بشم اونم از من شاکی شد بعداز ظهر موقع انتخاب رشته یعنی قبل از انتخاب رشته کامپیوتر باز بود سودابه داشت ور یم رفت که چتامونو دید اون موقع حس غریبم زنگ زد به سودابه گفتم نخون اونم از اون طرف فهمید دارم چی می خونم  ناراحت شد و تبدیل شد به قهر همیشه می گم دوسش دارم هیچ وقت نمی تونم ازش ناراحت باشم  ولی خوب این دفعه خیلی عجولانه رفتارکرد انگار من خودم چتامونو به سودابه نشون دادم که برو بخون در حالی که این طوری هام نبود از یه طرف چون حس غریب فامیلی سودابه رو هم فهمیده دعوامون بیشتر شد که چرا و از کجا فهمیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان آتش بسه و صلح داشت شعر می خوند این شعرارو از سال80 نگه داشته  اون موقع که عاشق دختری به اسم سپیده بوده ولی سرطان گرفته و حدودای سال 82 مرده نمی دونم چرا ولی گاهی واقعابه سپیده حسودیم میشه آدمی رو دوست دارم (شاید)که اصلا شاید دوسم نداشته باشه.........................

اینا مطلبایی هستش که باید 18 مرداد می زاشتم ولی خوب مونده برا الان........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 11:6  توسط یه منتظر | 

امروز نتایج کنکور رو دادن 15000 شدم وضعم بدجوری خرابه سودابه 5000 شد  الان فقط دلم می خواد یکی باشه سرمو رو شونش بزارمو و گریه کنم اما اون چیزی نگه به هر چی می گم گوش کنه ولی همچین آدمس رو ندارم چند بار به حس غریب زنگ زدم ولی هیچ کدومشو نتونستیم حرف بزنیم فقط رتبمو گفتم اون گفت ناراحت نباش به اونایی فکر کن که کلا مجاز نشدن  رتبمو حتی به مادرم که عزیزترینمه نمی تونم بگم چون می دونم بدتر از من اون می شکنه شکستن و ناراحتی خودم چیزی نیست ولی نمی خوام ناراحتی اونو ببینم همه انگار نشستنه بودن فقط ببینن من رتبه زیر 1000 آوردم دایی (دایی بزرگم) با اون حال مریضش که حتی نمی تونه درست حرف بزنه زنگ زد رتبمو پرسید نمی خواستم دروغ بگم ولی گفتم  دخترعموی مامان زنگ زده می پرسه وضع چطوره فقط تونستم بگم بد نیست دختر خالم اومده بود خونمون شیرینی بخوره گفتم شیرینی الان نداریم اگه شیرینی هم باشه بعد نتایج نهایی هستش زنداداشم زنگ زده بود می گفت زحمتای بابا هزینه هاش هدر نرفت منم فقط خندیدم به زور تا الان هیچی نگفتم خندیدم ولی الان دیگه طاقتم تموم شد نمی خوام رتبمو وضع درس خوندمو تقصیر دیگران بندازم ولی فکر نمی کنم اون اتفاقایی که افتاد حقم  بوده باشه قرار بود از اول تابستون پارسال بخونم ولی هفته اولش چت یاد گرفتم همشم تو چت آدمایی اومدن سراغم که مشکل داشتن من فکر می کردم هر چی میگن راسته ولی بعدا فهمیدن نه وقتی تصادف می کنن وقتی قصد خودکشی دارن وقتی مشروب می خورن و مستن اون موقع به من نیاز دارن که حرفاشونو بشنوم ولی بقیه وقتا نه این مال یه پسر اهل خوی بود یا پسری که بهش چند وقت داداش گفتم هر وقت با دوست دخترش دعوا داشت من باید راه حل پیشنهاد می کردم باید کمکش می کردم ولی وقتی 12 روز می رفت اصفهان اون موقع من بودم که هر روز منتظر آف بودم این مال یه پسر مشهدی بود شاید به اینا علاقه ای نداشتم هیچ وقت حتی عکس منو ندیده بودن صدای منو حتی تو ویس نشنیده بودن اما بعدش حس غریب اومد حتی الانم نمی دونم چه حسی بهش دارم حتی نمی دونم چقدر دوسش دارم فقط می دونم خیلی بهش وابسته شدم وقتی تصور می کنم دیگه نیست.................

اینا تقصیر من نبود حداقلش بیشترش تقصیر من نبود که نتونستم خوب بخونم  فکر نمی کنم دعواهای دایی و بابام که هر روز اعصابمو به هم می ریخت فقط تا صبح گریه کردنش واسه من می رسید اینم تقصیر من بوده باشه هیچ وقت یادم نمی ره چند روز مونده بود به کنکور تو خونه یه  جنگ اساسی شد آخرشم نتونستم خودمو کنترل کنم به دایی گفتم پاشو برو بیرون دایی(دایی وسطی) که یه زمانی از ته دل دوسش داشتم حالا اینا به کنار حداقل درصدام چرا از اون چیزی که خودم حساب کرده بودم کمتر شدن  آخه مگه میشه اونقدر اشتباه کرده باشم که 15 درصد شیمیم کمتر شده باشه اون یکی هم بدتر از این....   سودابه درصداش بعضی هاش بیشتر از اون چیزی که می گفته شده مثلا فیزیک 13 درصد زیاد شده خیلی خوشحالم از اینکه رتبش اونطوری شده  دیشب گفتم اگه رتبم زیر 10000 شد 100 تا آیت الکرسی می خونم ولی رتبم خودم اونطوری نشد فکر کنم الان باید برای سودابه 100 تا آیت الکرسی رو بخونم ............

 نمی دونم چه رشته ای قبول شم حس غریب می گفت دانشگاه قبول شم عوض می شم تیپ و قیافه رفتارم عوض میشه دیگه اونو تحویل نمی گیرم ولی من هیچ وقت اون حرف حس غریب رو قبول ندارم................غیرانتفاعی و شبانه بی خیال نمی رم روزانه هم کارشناسی و هم کاردانی می زنم تربیت معلم هم می زنم پیام نور هم فقط دوتا رشته مهندسی صنایع و کامپیوتر تبریز رو می زنم  کاش سراسری روزانه قبول شم........................

 

دارم از سردرد می میرم..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 19:50  توسط یه منتظر | 

گفتم بخاطر یه نفر که برای اولین بار با اسم حس غریب باهاش حرف زدم اسم این وبلاگمو این طوری انتخاب کردم حالا می خوام از نحوه آشناییمون بگم از خودم تعجب می کنم که الان با یه پسر هر روز حرف می زنم ....................

حدود دوهفته مونده بود به شروع امتحانای نوبت اول پیش دانشگاهی  که من مثل همیشه که گاهی اینترنت می رفتم توی یکی از همین از سایت های دوست یابی می گشتم که چندین نفر اومدن حرف بزنن منم از چند وقت پیش تصمیم گرفته بودم که دیگه جواب کسی رو ندم فکر کنم حدود 10 ، 12 نفری اومده بودن برا حرف زدن داشتم یکی یکی تو پروفایل هاشون نگاه می کردم  ؛ نگاه می کردم ببینم دارن چی می نویسن که یهو دیدم یکی از اونا از شهرستان خودمونه بدجوری شوکه شدم به عبارتی منو جو گرفت برای همین جوابشو دادم خودشو معرفی کرد  راجع به معلما حرف زدیم البته بیشتر از خاطرات دست انداختن معلما تعریف کردیم گفت که تو دبیرستان نمونه درس خونده و الان دانشجو هستش بعد خداحافظی کردیم بعد خداحافظی اونقدر ذوق کرده بودم که به سودابه دوست صمیمیم زنگ زدم و براش همه چیزو تعریف کردم  اونقدر با ذوق تعریف می کردم با یکی که همشهری هستم حرف زدم کاری که تا اون موقع انجام نداده بود یعنی بعدا هم انجام ندادم رفتم پروفایلشو بازرسی کردم  می خواستم اطلاعاتشو دقیق بدونم می خواستم بدونم 30 دقیقه که باهم چت کردیم حرفاش با اطلاعات پروفایلش مطابقت می کنه یا نه که فهمیدم درست هستن بعد من دوباره به  لیست دوستاش  نگاه کردم دختری به اسم سمیه که بعدا فهمیدم دخترعموشه تو لیست دوستای سمیه هم پسری بود که هم اسم حس غریب بود بعد اینی که که اونو دیدم دوباره رفتم سراغ حس غریب مثلا می خواستم مچ گیری کنم که خودتو درست معرفی نکردی که دیدم خودم اشتباه کردم سمیه برای اینکه حرص حس غریب رو دربیاره رفته توی لیست دوستاش اون پسر رو قرار داده بعد حس غریب شماره موبایلشو برام نوشت که بهش زنگ بزنم (گفت که شماره موبایلشو معمولا به کسی نمی گه)  منم گفتم محاله و از این حرفا باز دوباره پروفایلشو نگاه کردم دیدم شماره موبایلشو اونجام گذشته باز رفتم مچ گیری کنم که چرا دروغ می گی شماره موبایلتو تو پروفایلت برا همه می زاری به من می گی شماره موبایلمو به کسی نمی گم بازم دیدم  من اشتباه فکر کردم چون بعد اینکه من گفته بودم محاله زنگ بزنم اون شماره موبایلشو گذاشته بود اینطوری شد که من 2 بار سراغ حس غریب رفتم بعد اون قضیه دیگه همیشه حس غریب سراغ من می یومد حدود دوهفته با هم چت می کردیم همش اصرار می کرد خودمو معرفی کنم ولی همش تفره می رفتم همش می خواست به لیست دوستام اضافش کنم منم قبول نمی کردم اول اون لیست دوستاشو به جز یه نفر پاک کرد تا تاییدش کنم منم قبول نکردم بعد دید قبول نمی کنم رفت چند تا دوست هم اسم منو تو لیست دوستاش اضافه کرد که لج  منو در بیاره که از این راهم نتونست وارد لیست دوستای من بشه البته تو لیست دوستای من فقط یه نفر بود اونم پسری اهل مشهد که بهش داداش می گفتم .

تو مدت دو هفته خیلی از خصوصیات اونو فهمیده بودم ولی اون از من هیچی نمی دونست اینم اونو ناراحت می کرد می گفت وقتی از تو هیچی نمی دونم مثل اینه که تو تاریکی راه می رم ولی با این چیزا من قانع نمی شدم که از خودم چیزی بگم چون می ترسیدم منو بشناسه  چون اهل شهر خودمون بود اگه می خواست کاری کنه که برای منو و خونوادم بد باشه راحت می تونست منم که از یه خونواده ای هستم که خیلی روی این مسائل تعصب دارن نمی خواستم باعث ناراحتی خونوادم بشه همون موقع ها بود که فهمیدم بیماری قلبی داره باورم نمی شد ، وقتی می گفت شاید تا چند وقت دیگه کلا نباشم همه دنیا رو سرم خراب می شد تو اون مدت بهش عادت کرده بودم شاید اگه بیماری نداشت راحت فراموش می شد ولی با مریض بودنش دیگه شبا تا ساعت یک اینا چت می کردیم تا اینکه اون روزی رسید که قرار بود دو روز بعدش بره عمل قلب شب تا ساعت 3 حرف زدیم حرف که عرض کنم پشت مانتیتور نشسته بودم مثل دیوونه ها گریه می کردم خیلی ازم خواهش کرد اسممو بگم ولی بازم همون دختر یه دنده بودم دکترا گفته بودن احتمال موفقیت عملت کمه آخر حرف زدن هامون بود که بازم خواهش کرد که به لیست دوستام اونم اضافه کنم  منم  تو دلم این طوری با خدا حرف زدم که خدایا تا پنج شنبه حالش بد نشه عملشم با موفقیت باشه  منم اول می رم امامزاده بعدش خودمو معرفی می کنم برا همینم بدون خداحافظی رفتم تا صبح نشستم گریه کردم ولی تو همون حال که من داشتم گریه می کردم اونم از حال رفته بود (با دوستاش اتاق دانشجویی  گرفته بودن ولی اون شب هیچ کدوم از دوستاش اونجا نبودن) صبح وقتی دوستش(مهران)  اومده بود بود رو زمین افتاده بود  برده بودتش بیمارستان صبح منم وقتی از خواب پاشدم اول رفتم به لیست دوستام اضافش کردم بعد رفتم  مدرسه توی تاکسی رادیو روشن بود آهنگ باز بود به زور خودمو کنترل کرده بودم که زیر گریه نزنم رسیدم مدرسه رفتم خوابگاه ( آخه تو مدرسه نمونه درس می خوندم و طبقه بالا ی مدرسه هم خوابگاه پانسیون ها بود.) سودابه اومده بود از قیافم فهمید چیزیم شده ولی به روم نیاورد کمی گیر داد بعدش قهر کردیم بعد امتحان بهش گفتم که حس غریب مریضه  ..............

بعد از ظهر  که رفتم اینترنت دیدم دوستش پیام داده که حس غریب  به هوش اومده خوشحال شدم آخه توی مدتی که ازش خبر نداشتم فقط همش دعا می کردم گریه می کردم از خدا خواهش می کردم نذر می گفتم و از خدا خوب شدن اونو تو عید غدیر می خواستم دوباره حالش خوب شد باز اومد چت دوباره حرف زدن هامون شروع شد بهم گفت اسمتو حالا بگو منم قبول نکردم گفتم که قبلا گفته بودم اگه تا پنچ شنبه حالت بد نشه می رم امامزاده بعد می یام اسممو بهت می گم ولی تو حالت بد شد پس اسممو نمی گم 4 روز بعد  گفتم  دیگه برای همیشه بیا خداحافظی کنیم همین که اینو گفتم فرداش بیمارستان بود  بازم روز از نو روزی از نو ....

دوستش آقامهران خیلی ازش تعریف می کرد می گفت بابا این تو دانشگاه هیچ دختری رو تحویل نمی گیره به هیشکی محل نمی زاره بچه مثبته نماز خونه و اینا چرا یه بارم که این اومده به یکی محل بزاره تو بهش محل نمی زاری  منم می گفتم من بدم می یاد به یه پسر زنگ بزنم می گفتم برای من تصور حرف زدن با یه پسر سخته گفتم دیگه این بار بهوش بیاد حالش خوب شه  بهش اسممو دیگه

می گم حالش خوب شد  این بار اومد خواست که اسممو بگم بازم گاهی شک می کردم که یهو خودش گفت خداحافظ .....خانم بدون اینکه اسممو بگم اسممو فهمیده بود شوکه شدم خشکم زد گفت اسمتو می دونستم همون دفعه اولی که رفتم بیمارستان تو خواب دیدم (البته دوستش بهم گفته بود که تو خواب اسم منو می گفته) بعد اون بقیه بیوگرافی رو خودم گفتم دیگه  اونم خیلی چیزای منو می دونست دو روز مونده بود به عاشورا اومد گفت خواب دیدم که تو روز عاشورا میرم دوباره گریه های من شروع شد دوباره خواهش های من از خدا شروع شد  بهم گفت می خواد منو ببینه ولی اینو دیگه حاضر نبودم قبول کنم که آخرش اینم قبول کردم گفتم باشه موقع برگشتن از مدرسه بیا منو ببین ( اخه خونه هامون توی یه مسیر قرار داره) کلی نقشه کشیده بودم برم خونه مامان بزرگم وسط راه از تاکسی پیاده شم که خونمونو نشناسه ولی نشد دیگه من اونو ندیدم اون منو دید با مشخصاتی که داده بودم منو شناخته بود خونمونم فهمید کجاست

شب تاسوعا رسید  هیئت عزاداری تو خونه اونا بود شب حالش بهم خورده بود قبل از اینکه حالش بد شه به دوستش گفته بود که برا من پیام بزاره  دیگه اصلا تو حال خودم نبودم ....................

کلی نذر گفته بودم مثلا روزه قران خوندن پول دادن به امامزاده ازطلاهام هم نذر گفتم  النگومو وقتی برم مشهد  انگشتر یا دستبندم هم وقتی برم مشهد ولی وقتی دونفری برم با کسی برم که قراره شریک زندگیم باشه نمی دونم چرا ولی این جرئتو به خودم دادم اگه یه روز حس غریب شریک زندگی من باشه دستبندم نذر حرم امام رضا باشه ولی اگه با کس دیگه ای رفتم نذرم انگشترم بود ادا کردن همه این نذرا آسونه ولی یه عهدی با خدا بستم که پای بند بودن به اون نیازمند این بود که از یه رفتار خیلی بدم توبه کنم من تا اون موقع خیلی سعی کرده بودم که اون گناهمو دیگه تکرار نکنم گاهی بود که حتی 2 3 ماه توبه می کردم ولی بعد می شکستم این بار به جون حس غریب قسم خوردم که دیگه توبه می کنم.( چند بار توبمو شکستم هر دفعه هم گناهمو تکرار کردم یه اتفاقی براش افتاده یه بار اتوبوس دانشگاه تصادف کرد یه بار تو پیاده رو بهش ماشین زدو... ولی الان دیگه کامل توبه کردم کاش خدا منو ببخشه.)

یه نذر دیگه من هم این بود که اگه حالش خوب شه تا وقتی خودش بخواد باهاش باشم دیگه حرف خداحافظی نزنم  .

امیدوارم تونسته باشم تا حالا درست نذرامو ادا کرده باشم و از این به بعد هم بتونم بهشون عمل کنم.

توی بیمارستان بود بهوش اومده بود به دوستش گفته بود که به من بگه بهش زنگ بزنم منم گفتم نه اینو که شنیده بود موبایل 350 هزارتومنی رو زده بود شکسته بود تا حالا دوبار ضرر زدم آخه دفعه اول دیدن منم با عجله داشته میومده زده بود آینه موتورشو اینارو به یه ماشین شکسته بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 15:27  توسط یه منتظر | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با نام خدا شروع می کنم با یه وبلاگ تازه شب عید شب ولادت حضرت علی(ع) ، امیدوارم همه خاطراتی که قراره بنویسم خاطرات خوش باشه .

 

میگن شبای عید اگه حاجت هاتو از خدا بخوای مخصوصا اگه بین 3 تا صلوات باشه مخصوصا اگه خدارو قسم بدی به حرمت همه عزیزاش  اگه از ته دلت باشه اگه اولش برای سلامتی امام زمان وظهورش دعا کنی اگه قبل از خودت برای دیگران دعا کنی خدا حاجت هاتو اگه به صلاحت باشه میده منم همین کارارو می کنم تا حالا نشده این کارایی رو که گفتم بکنم و حاجتی رو از خدا بخوام وبهم نده اگرم نداده شاید به صلاحم نبوده امیدوارم این بارم همونطوری باشه.........

 

توی این وبلاگ می خوام از خاطرات زندگیم بنویسم از سال 85 که کاملا متفاوت با همه سال های قبل بود و........

 

اسم این وبلاگ رو حس غریب گذاشتم به چند تا دلیل :

شاید دلیل اولش بخاطر یه فرد باشه که اونو اولین باری که باهاش حرف زدم با اسم حس غریب بود این حرف زدن حدود 7ماه قبل شروع شدبا اتفاقایی که بعدا می گم.

 دلیل دوم به خاطر حس غریبی هستش که الان دارم حسی که می خوام عوض شم می خوام خطاهایی که تا حالا داشتم رو دیگه نداشته باشم از بعضی گناه هایی که مرتکب می شدم توبه کنم شاید چندین بار توبه کردم ولی شکستم ولی این بار می خوام مصمم تر با اراده تر عمل کنم.

دلیل سومش بخاطر اینه که می خوام از حضرت مهدی(عج) و بقیه ائمه کمک بگیرم نمی دونم این اسم یه چیزی داره که اگه اسم دیگه ای برای وبلاگ انتخاب می کردم شاید این محاسن رو نداشت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:28  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM