![]() |
![]() |
|
|
خوب حالا ایشالله دیگه نمی کشه بچه خوبی میشه از فردا قراره برا ارشد بخونه آخه کارشناسیش امسال تمومه ایشالله قبول میشه بعد از ظهری قراره برم مغازه پودر کیک و ... بخرم البته اگه اون اونجا باشه
این صلح تا کی دوام داره الله اعلم راستی یه چیز دیگه تربیت معلم هم اسمم نیومد چون یادم رفته بود فرمشو پر کنم
کاش دانشگاه............................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:49 توسط یه منتظر |
|
|
یه چیزی داره رو دلم سنگینی می کنه یه جورایی دلم گرفته از دست خودم خیلی ناراحتم یه جور حالت تناقض تو وجودم هستش اگه کسی رو دوست داری پس چرا کاری که نباید بکنی می کنی مگه خدا مسخره منه که یه روز توبه کنی چند روز بعد توبتو بشکنی بعد دوباره بخوای توبه کنی همه اینا خیلی سخته الان که دارم به سال قبل نگاه می کنم همین زمانا می بینم کسی بود که اولاش احساس می کردم دوسش دارم حالام می گم هر جا هست ایشالله خوشبخت و شاد و سلامت باشه ولی به سادگی خودم گریم می گیره این که چرا حرفای مسخره ی یه مشهدی رو باور می کردم چرا وقتی بهم نیاز داشت باهام بود ولی .....چرا اون همه دروغ درباره زهرا بارم کرده بود چرا وقتی براش صرف وقت و هزینه بود دیگه رفت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی خوای هیچ وقت همچین فکرایی رو راجع به حس غریب داشته باشم نمی خوامممممممممممممم ... نمی خوام این طوری روزی فکر کنم که چرا وقتی مریض بود و به بودنم نیاز داشت بود ولی وقتی من به وجودش نیاز داشتم نبود بدتر از این نمی خوام روزی برسه دایی حسن اومد پس نمی تونم بنویسم........ مثلا دلم می خواست با حس غریب حرف بزنم دلم سبک شه بدترم شد خیلی برام مهمه که سیگار نکشه مخصوصا الان چون به جونم قسم خورده الان اونم چیزی داره که به جونم قسم خورده منم چیزی دارم که به جون اون قسم خوردم برا هر دومون سخته ولی اگه فقط یه ذره برای هم ارزش داریم چرا نمی تونیم قبول کنیم که اشتباهمونو تکرار نکنیم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید من برای اون ارزشی نداشته باشم ولی اون که برا من ارزش داره دوسش دارم دیگه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الان از خدا یه چیزی می خوام جون منو بگیره می خوام بهش اثبات بشه که اون ایشالله ها به جایی می رسه منم مثل اون دارم آرزوی مرگ می کنم..................…. اینا حرفای 25 مرداد من بود 26 مرداد مثلا رفتم مغازه که یه جوری دعوای بینمون تبدیل به صلح بشه ولی بدتر شد با یه برداشت اشتباه از جمله من تبدیل شد به یه دعوای بزرگتر دیروزم هر چقدر زنگ زدم جواب نداد نمی دونم واسه چی و چرا امیدوارم اتفاق بدی نیفتاده باشه براش........آخه ما هر بار دعوامون میشه با هم حرف می زنیم ولی در حال دعوا به جز 4 ، 5 دفعه ای که رفته بود بیمارستان اونم هر دفعه دوسش خبر می داد به جز دفعه آخر که 2 روز ازش خبری نداشتم................. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 11:18 توسط یه منتظر |
|
|
امروز انتخاب رشته کردم با سودابه با حس غریب دعوام شد اول صبحی قرار بود ساعت 4:30 منو برا نماز صبح با تک زنگ بیدار کنه اما نکرد منم قرار بود ساعت 6:30 برم پارک منم نرفتم همه اینا قرار بود ولی نشد آخه مامان مریضه الان آتش بسه و صلح داشت شعر می خوند این شعرارو از سال80 نگه داشته اون موقع که عاشق دختری به اسم سپیده بوده ولی سرطان گرفته و حدودای سال 82 مرده نمی دونم چرا ولی گاهی واقعابه سپیده حسودیم میشه آدمی رو دوست دارم (شاید)که اصلا شاید دوسم نداشته باشه......................... اینا مطلبایی هستش که باید 18 مرداد می زاشتم ولی خوب مونده برا الان........ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 11:6 توسط یه منتظر |
|
|
امروز نتایج کنکور رو دادن 15000 شدم وضعم بدجوری خرابه سودابه 5000 شد الان فقط دلم می خواد یکی باشه سرمو رو شونش بزارمو و گریه کنم اینا تقصیر من نبود حداقلش بیشترش تقصیر من نبود که نتونستم خوب بخونم فکر نمی کنم دعواهای دایی و بابام که هر روز اعصابمو به هم می ریخت فقط تا صبح گریه کردنش واسه من می رسید اینم تقصیر من بوده باشه هیچ وقت یادم نمی ره چند روز مونده بود به کنکور تو خونه یه جنگ اساسی شد آخرشم نتونستم خودمو کنترل کنم به دایی گفتم پاشو برو بیرون دایی(دایی وسطی) که یه زمانی از ته دل دوسش داشتم حالا اینا به کنار حداقل درصدام چرا از اون چیزی که خودم حساب کرده بودم کمتر شدن آخه مگه میشه اونقدر اشتباه کرده باشم که 15 درصد شیمیم کمتر شده باشه اون یکی هم بدتر از این.... سودابه درصداش بعضی هاش بیشتر از اون چیزی که می گفته شده مثلا فیزیک 13 درصد زیاد شده خیلی خوشحالم از اینکه رتبش اونطوری شده دیشب گفتم اگه رتبم زیر 10000 شد 100 تا آیت الکرسی می خونم ولی رتبم خودم اونطوری نشد فکر کنم الان باید برای سودابه 100 تا آیت الکرسی رو بخونم ............ نمی دونم چه رشته ای قبول شم حس غریب می گفت دانشگاه قبول شم عوض می شم تیپ و قیافه رفتارم عوض میشه دیگه اونو تحویل نمی گیرم ولی من هیچ وقت اون حرف حس غریب رو قبول ندارم................غیرانتفاعی و شبانه بی خیال نمی رم روزانه هم کارشناسی و هم کاردانی می زنم تربیت معلم هم می زنم پیام نور هم فقط دوتا رشته مهندسی صنایع و کامپیوتر تبریز رو می زنم کاش سراسری روزانه قبول شم........................ دارم از سردرد می میرم..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 19:50 توسط یه منتظر |
|
|
گفتم بخاطر یه نفر که برای اولین بار با اسم حس غریب باهاش حرف زدم اسم این وبلاگمو این طوری انتخاب کردم حالا می خوام از نحوه آشناییمون بگم از خودم تعجب می کنم که الان با یه پسر هر روز حرف می زنم .................... حدود دوهفته مونده بود به شروع امتحانای نوبت اول پیش دانشگاهی که من مثل همیشه که گاهی اینترنت می رفتم توی یکی از همین از سایت های دوست یابی می گشتم که چندین نفر اومدن حرف بزنن منم از چند وقت پیش تصمیم گرفته بودم که دیگه جواب کسی رو ندم فکر کنم حدود 10 ، 12 نفری اومده بودن برا حرف زدن داشتم یکی یکی تو پروفایل هاشون نگاه می کردم ؛ نگاه می کردم ببینم دارن چی می نویسن که یهو دیدم یکی از اونا از شهرستان خودمونه بدجوری شوکه شدم به عبارتی منو جو گرفت برای همین جوابشو دادم خودشو معرفی کرد راجع به معلما حرف زدیم البته بیشتر از خاطرات دست انداختن معلما تعریف کردیم گفت که تو دبیرستان نمونه درس خونده و الان دانشجو هستش بعد خداحافظی کردیم بعد خداحافظی اونقدر ذوق کرده بودم که به سودابه دوست صمیمیم زنگ زدم و براش همه چیزو تعریف کردم اونقدر با ذوق تعریف می کردم با یکی که همشهری هستم حرف زدم کاری که تا اون موقع انجام نداده بود یعنی بعدا هم انجام ندادم رفتم پروفایلشو بازرسی کردم می خواستم اطلاعاتشو دقیق بدونم می خواستم بدونم 30 دقیقه که باهم چت کردیم حرفاش با اطلاعات پروفایلش مطابقت می کنه یا نه که فهمیدم درست هستن بعد من دوباره به لیست دوستاش نگاه کردم دختری به اسم سمیه که بعدا فهمیدم دخترعموشه تو لیست دوستای سمیه هم پسری بود که هم اسم حس غریب بود بعد اینی که که اونو دیدم دوباره رفتم سراغ حس غریب مثلا می خواستم مچ گیری کنم که خودتو درست معرفی نکردی که دیدم خودم اشتباه کردم سمیه برای اینکه حرص حس غریب رو دربیاره رفته توی لیست دوستاش اون پسر رو قرار داده بعد حس غریب شماره موبایلشو برام نوشت که بهش زنگ بزنم (گفت که شماره موبایلشو معمولا به کسی نمی گه) منم گفتم محاله و از این حرفا باز دوباره پروفایلشو نگاه کردم دیدم شماره موبایلشو اونجام گذشته باز رفتم مچ گیری کنم تو مدت دو هفته خیلی از خصوصیات اونو فهمیده بودم ولی اون از من هیچی نمی دونست اینم اونو ناراحت می کرد می گفت وقتی از تو هیچی نمی دونم مثل اینه که تو تاریکی راه می رم ولی با این چیزا من قانع نمی شدم که از خودم چیزی بگم چون می ترسیدم منو بشناسه چون اهل شهر خودمون بود اگه می خواست کاری کنه که برای منو و خونوادم بد باشه راحت می تونست منم که از یه خونواده ای هستم که خیلی روی این مسائل تعصب دارن نمی خواستم باعث ناراحتی خونوادم بشه همون موقع ها بود که فهمیدم بیماری قلبی داره باورم نمی شد ، وقتی می گفت شاید تا چند وقت دیگه کلا نباشم همه دنیا رو سرم خراب می شد بعد از ظهر که رفتم اینترنت دیدم دوستش پیام داده که حس غریب به هوش اومده خوشحال شدم آخه توی مدتی که ازش خبر نداشتم فقط همش دعا می کردم دوستش آقامهران خیلی ازش تعریف می کرد می گفت بابا این تو دانشگاه هیچ دختری رو تحویل نمی گیره به هیشکی محل نمی زاره بچه مثبته نماز خونه و اینا چرا یه بارم که این اومده به یکی محل بزاره تو بهش محل نمی زاری منم می گفتم من بدم می یاد به یه پسر زنگ بزنم می گفتم برای من تصور حرف زدن با یه پسر سخته گفتم دیگه این بار بهوش بیاد حالش خوب شه بهش اسممو دیگه می گم حالش خوب شد این بار اومد خواست که اسممو بگم بازم گاهی شک می کردم که یهو خودش گفت خداحافظ .....خانم بدون اینکه اسممو بگم اسممو فهمیده بود شوکه شدم خشکم زد گفت اسمتو می دونستم همون دفعه اولی که رفتم بیمارستان تو خواب دیدم (البته دوستش بهم گفته بود که تو خواب اسم منو می گفته) بعد اون بقیه بیوگرافی رو خودم گفتم دیگه اونم خیلی چیزای منو می دونست دو روز مونده بود به عاشورا اومد گفت خواب دیدم که تو روز عاشورا میرم دوباره گریه های من شروع شد دوباره خواهش های من از خدا شروع شد بهم گفت می خواد منو ببینه ولی اینو دیگه حاضر نبودم قبول کنم که آخرش اینم قبول کردم گفتم باشه موقع برگشتن از مدرسه بیا منو ببین ( اخه خونه هامون توی یه مسیر قرار داره) کلی نقشه کشیده بودم برم خونه مامان بزرگم وسط راه از تاکسی پیاده شم که خونمونو نشناسه ولی نشد دیگه من اونو ندیدم اون منو دید با مشخصاتی که داده بودم منو شناخته بود خونمونم فهمید کجاست شب تاسوعا رسید هیئت عزاداری تو خونه اونا بود شب حالش بهم خورده بود قبل از اینکه حالش بد شه به دوستش گفته بود که برا من پیام بزاره دیگه اصلا تو حال خودم نبودم .................... کلی نذر گفته بودم یه نذر دیگه من هم این بود که اگه حالش خوب شه تا وقتی خودش بخواد باهاش باشم دیگه حرف خداحافظی نزنم . امیدوارم تونسته باشم تا حالا درست نذرامو ادا کرده باشم و از این به بعد هم بتونم بهشون عمل کنم. توی بیمارستان بود بهوش اومده بود به دوستش گفته بود که به من بگه بهش زنگ بزنم منم گفتم نه اینو که شنیده بود موبایل 350 هزارتومنی رو زده بود شکسته بود تا حالا دوبار ضرر زدم آخه دفعه اول دیدن منم با عجله داشته میومده زده بود آینه موتورشو اینارو به یه ماشین شکسته بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 15:27 توسط یه منتظر |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم با نام خدا شروع می کنم با یه وبلاگ تازه شب عید شب ولادت حضرت علی(ع) ، امیدوارم همه خاطراتی که قراره بنویسم خاطرات خوش باشه . میگن شبای عید اگه حاجت هاتو از خدا بخوای مخصوصا اگه بین 3 تا صلوات باشه مخصوصا اگه خدارو قسم بدی به حرمت همه عزیزاش اگه از ته دلت باشه اگه اولش برای سلامتی امام زمان وظهورش دعا کنی اگه قبل از خودت برای دیگران دعا کنی خدا حاجت هاتو اگه به صلاحت باشه میده منم همین کارارو می کنم تا حالا نشده این کارایی رو که گفتم بکنم و حاجتی رو از خدا بخوام وبهم نده اگرم نداده شاید به صلاحم نبوده امیدوارم این بارم همونطوری باشه......... توی این وبلاگ می خوام از خاطرات زندگیم بنویسم از سال 85 که کاملا متفاوت با همه سال های قبل بود و........ اسم این وبلاگ رو حس غریب گذاشتم به چند تا دلیل : شاید دلیل اولش بخاطر یه فرد باشه که اونو اولین باری که باهاش حرف زدم با اسم حس غریب بود این حرف زدن حدود 7ماه قبل شروع شدبا اتفاقایی که بعدا می گم. دلیل دوم به خاطر حس غریبی هستش که الان دارم حسی که می خوام عوض شم می خوام خطاهایی که تا حالا داشتم رو دیگه نداشته باشم از بعضی گناه هایی که مرتکب می شدم توبه کنم شاید چندین بار توبه کردم ولی شکستم ولی این بار می خوام مصمم تر با اراده تر عمل کنم. دلیل سومش بخاطر اینه که می خوام از حضرت مهدی(عج) و بقیه ائمه کمک بگیرم نمی دونم این اسم یه چیزی داره که اگه اسم دیگه ای برای وبلاگ انتخاب می کردم شاید این محاسن رو نداشت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:28 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........
|
| پیوندها |
|
یا مهدی ادرکنی.... |
|
RSS
|