![]() |
![]() |
|
|
سلام
بازم سلام اما باز با دل ناراحت نمي خوام هميشه از غم بنويسم مي خوام يه بارم شده بيام بنويسم اين اتفاق خوب افتاد ولي وقتي حالم خوبه حوصله نوشتن نيست ولي وقتي حالم گرفتست يا بايد حس غريب رو پيدا كنم حرفامو بشنوه ولي وقتي من نياز دارم و اون نيست اينجا جايي كه مي تونم خودمو خالي كنم حرفامو بزنم ...... از ديروز باز تو ذهنم برنامه داشتم ولي نقش بر اب شد مثلا مي خواستم روز جمعه با هم برا ناهار بريم بيرون با مامان وبابا و داداشام و زنداداشم كه جمعا ميشيم 6 نفر ولي باز نشد داداشمينا با مامان زنداداشمينا رفته بودن بيرون و ما 4 نفر مونديم صبح با داداشم اخراجي هاي 2 رو ديدم برا ناهار بهش گفتم بريم بيرون گفت نه 4 نفري الان كجا بريم نرفت بعد از ظهرم باباييم تنها رفت من و مامان مونديم الانم خواستيم با داداشمينا بريم بيرون اونام گفتن تازه خونه اومدن و در نتيجه جر و بحث كه ما هميشه تنهاييم چرا هيچ وقت ...... يا دمه دوران ابتداييم تابستونتش تو باغي گذشت كه مال بابابزرگم بود همه خونواده مامان اونجا جمع مي شديم خوش بوديم ولي الان اون باغ فروخته شد مامان بزرگ و بابابزرگ رفتن داييم كه جمعه ها شهربازي و پارک بردنمون با اون بود رفت ....... دوره راهنمايي و اولاي دبيرستان كه بودم با دختر دايي هام ازپنج شنبه خونه مامان بزرگ بوديم جمعه ها با فرزانه نقشه مي كشيديم كه بريم بيرون جمعه ها با خونواده دايي علي با هم تو كوه و... بوديم ولي الان حتي عيد نوروز هم خونه هم نرفتيم كه برسه كه بخواهيم با هم جايي بريم سر اختلافات مالي...... اما حالا .......... چرا زندگيمون اين طوري شده نمي دونم ازحرفاي مردم و خيلي ها خسته شدم: دوست نداشتم يه روز ناراحتي داداشم و زنداداشمو ببينيم نمي خواستم هيچ وقت حسرتشونو ببينيم ولي الان بخاطر بچه دار نشدنشون ناراحتيشونو مي بينم حرفاي مردمو كم كم دارم مي شنوم ناراحتي اونا مامان و بابامم عصبي و ناراحت مي كنه....... مردم كلي درباره داداش دومم كه خيلي هم دوسش دارم كلي حرف مي زنن چرا از صبح تا شب كار كردناشو نمي بينن ولي خونشو ماشينشو و..مي تونن ببينن و كلي حرف بزنن اين پولها رو از كجا در مي ياره چرا ازدواج نمي كنه چرا مردم اينطورين.. داداش كوچيكه كه الان هم اتاقيشم ازدواج كرد و رفت (راستي يادم رفته عروسي مهدي همون خاستگار قبليم و هم اتاقي داداشمو تعريف كنم تو عروسيش كلي خنديدم 3 بار با عروس رقصيد موقع عروس كشون تو خيابوناي اطراف شهر فرمانو رها كرده بود مي رقصيد و... اخر سر كلا تعريف مي كنم) الان تو شهر غريب تو تهران داداشم نمي دونم تنهايي چيكار مي كنه؟؟ خدا شكر بابت همه داده هاتو نداده هات بازم خدا دوست دارم.... حس غريب هنوز كار پيدا نكرده قالي مي بافه اونام هنوز خيلي دوست دارم... حالا يكم تو فازشادي ماجراهاي عروسي مهدي: روز عروسي 3 تير بود دوم تير رفته بودم دانشگاه چون 3 تير امتحان معادلات داشتم ولي كنسل شد 3 تير بدو بدو ساعت 12 حركت كردم 4 ساعت راه طول كشيد ساعت 4 رسيدم خونه يكم دايي خوردم بدو بدو رفتم أرايشگاه موهامو خيلي خوشگل باز درست كرد بعد براي اولين بار يكم أرايش كردم يكي أرايشم كرد اول ضد افتاب بعد پنكك بعد خط چشم بعد ريمل و لاك تموم خيلي قشنگ تر شده بودم بابا چيه از خودم تعريف كردم ديگه چرا وقتي اون دفعه گفته بودم سيبيلو هستم بهم خنديده بودين حرفي نبود حالا كه دارم از خودم تعريف مي كنم ميگين چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تالار كه رسيدم مامانم اولش هاج و واج نگام كرد منم كه لبامو به هم ماليدم كه محتوياتش پاك بشه بعد مامان و أبجي دوماد اومدن روبوسي كردن و..بعدش با زنداداشمم كه خيلي عالي تيپ زده بود رقصيديم و ... بعد رقص خانوما دوماد اومد 3 بار با عروس با هم رقصيدن كلي خنديديم چون خيلي جوگير شده بودن .........خلاصه ايشالله باهم خوشبخت شن. خدا نصيب همون جووناي آرزو به دل بكنه-با صداي بلند بگين الهي امين- راستي فقط يكي از امتحانامو دادم بقيش سر اين موضوعات اتفاق افتاده لغو شد ايشالله از10 مرداد ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:32 توسط یه منتظر |
|
|
سلام امروز روز پر از اتفاق های مختلف بود : 1. 1. چند وقته یه مزاحم تلفنی دارم و این اعصابمو خرد کرده بود حس غریب هم می دونست امروز با این مزاحمه حرف زدم کلی دری وری گفتم منم اعصاب خراب زنگ زدم به حس غریب بازم فتم اونم گفت زنگ بزن به داداشت حالشو بگیره منم گفتم خودم حالشو گرفتم نمی خواد و این باعث یه دعوا شد دعوا نه دلخوری چون کل بحث ما 5 ساعت بعد حل شد.مزاحم تلفنی رو هم به مامان گفتم. 2. 2. با حس غریب صلح شد قرار شد بریم پارک همدیگرو ببینیم مدل دیدن مام جالبه مثل امروزی ها نیستیم که با هم بریم پارک دست در دست هم مثل قدیمی ها که می رفتن سر چشمه همدیگرو از دور می دیدن اونم چه دیدنی باید حواست جمع باشه مامان متوجه نشه تو کجا رو نگاه می کنی علاوه بر مامان 100 نفری که دور و برتن فکر بد نکنن خلاصه مکافاتی داره واسه خودش ..... 3. 3. یه اتفاق که از همشون جالب تر و خنده داره گریه هم داره البته اینه: خواهشا زیاد بهم نخندین: من یک عدد دختر سیبیلو هستم یعنی هنوز که 20 سالمه به موهای صورتم دست نزدم حالا موهای صورت به کنار یه سیبیلایی دارم از نوع داش مشتی و لوتی گری عین این لوتی های قدیم سر کوچه ....اول قیافمو توضیح بدم چه شکلیم تا این سیبیلام مدلشون برا همه شفاف تر بشه :موهام رنگشون بوره البته موهای سرم ولی برخلاف اون ابروهام و سیبیلام سیاه و تا حد زیادی پرپشته مخصوصا این سیبیلام پوستمم سفیده تا حدی چشام درشت و مژه هامم کاملا سیاهه قسمتهای سیاه کشیده به بابام وقسمت های بور مربوط به مادر...حالا اینارو گفتیم تا برسیم به موضوع اصلی همون سیبیل : تو کلاسمون که الان11 تا دختریم اول سال بعضی هاشون سیبیل داشتن که از بین همه اونا مال 3 نفر تابلو بود یکی من یکی دوستم هنگامه که البته چون رنگ پوستش سبزست و سیبیلاش کم پشت معلوم نبود نفر سوم هم یه دختر دیگه بود حالا دوست ن که هنگامه کلا برداشت اون یکی دخترم کمترشون کرده فقط موندم من البته 2 تا دوست صمیمیم هم به موهای صورتشون دست نزدن یکیشون ابروهاشو برداشته مال اون یکی هم مرتبه یعنی اونا نیازی به دست زدن نداشتن پس تو کلاس ومخصوصا تو جمع 4 تا دوستام خیلی تابلو تشریف دارم به همین دلیل هی اصرار می کنن یه کاری بکن منم امروز دیگه بعد از ماه ها به مامان گفتم اونم عصبانی شد خودشم تو پارک گفتم که فضای بازه و اینا مامان گفت همشون غلط کردن و به تو چه و اینا منم فقط به مدل عصبانی شدنش خندیدم............... حالا باز بعد فرجه ها من با این سیبیلا باید برم دانشگاه بابا جماعت 81 قلم آرایش می کنن می یان منم ...... توی کلاس ما دخترا 3 دسته هستن : اولی ها که 3 نفرن کاملا آرایش می کنن با همه پسرا خیلی ریلکسن . گروه دوم ما 4 تاییم حالت تعادل : گروه چهارم از این مذهبی ها که جادرشونو تو کلاس هم در نمی یارن و بدم می یاد.
مامان چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:49 توسط یه منتظر |
|
|
ما یه پروژه برنامه نویسی داشتیم که خیلی وقتمونو گرفت . اینجا می نویسم شاید به درد کسی بخوره.
برنامه محاسبه دترمینان و معکوس: #include #include main(){ double x=1,m=1,t=1,f,k,z=1,y,a[50][50],b[50][50]; int i,j,l,n; clrscr(); cout<<"enter a number"; cin>>n;
\*this part is for reciving the first matrix:*\ for (i=0;i<=n-1;i++) for(j=0;j cin>>a[i][j]; } \*this part is for reciving the unit matrix*\ for (i=0;i for(j=0;j if(i==j) b[i][j]=1; else b[i][j]=0; } } \*this part is for calaculating the determinan*\ for (i=0;i<=n-1;i++){ for(j=0;j<=n;j++){ x=a[i][j]; y=a[j][i]; z=(-y)/x; for (k=0;k t=a[i][k]*z; a[j][k]+=t; t=b[i][k]*z; b[j][k]+=t; } } } for (i=0;i for(j=0;j cout>>a[i][j]<<" "; cout< } } m=1; for(i=0;i m*=a[i][i]; cout< } getch(); \*this part is for calaculating the reverse matrix*\ for(i=n-1;i>=1;i--){ for(j=i-1;j>=0;j--){ x=a[i][i]; y=a[j][i]; z=(-y)/x; for(k=0;k t=a[i][k]*z; a[j][k]+=t; t=b[i][k]*z; b[j][k]+=t; b[j][i]=1/a[j][i]; } } } cout<<"reverse is"< for(i=0;i for(j=0;j cout<
cout< } } getch(); } امیدوارم هیچ کدوم از همکلاسی هام اینجا نیان اگرم اومدن مطالبو خوندن لیاقت اینو داشته باشن که جلوی همه راپورت ندن. شاد باشین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:29 توسط یه منتظر |
|
|
سلام بعد مدت ها
برای فرجه ها اومدم خونه باید درس خوندن رو شروع کنم تا این ترم وضعیت معدلم بهتر باشه امیدوارم.... خبرهای جدید هیچی حس غریب هنوز کار پیدا نکرده واین خیلی ناراحت کنندست ........... 4 تیر عروسی مهدی (دوست داداشم و خواستگار قبلی من) هستش اگه دعوتم کنن حتما سعی می کنم برم تالار رزرو کردن ......... دوستم هم اتاقیم که همشهریمه می خواد انتقالی بگیره دانشگاه تبریز خیلی خوبه اگه بدن من هیچ دلیلی برای انتقالی گرفتن ندارم البته دوستمم هم نداره فقط چون پارتی داره شاید بتونه انتقالیشو جور کنه دوشنبه یعنی فردا معلوم میشه نتیجه نهایی.. داداش محمدم طبقه پایین خونشو اجاره داد طبقه بالا هم آمادست اما نمی دونم چرا قصد ازدواج نداره حالا که خونه وماشینم داره باز بهونه می گیره خدا آخرشو به خیر بگذرونه ......... از حال و هوای وبلاگ نویسی افتادم ........... فعلا خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:3 توسط یه منتظر |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 14:30 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
سال نو مبارک....... تا حالا حدودای ۱۳۰ نفر مهمون داشتیم بیشتر جاهایی هم که قرار بود بریم رو رفتیم ....... دیروز برای شام خونه داداشمینا بودیم زنداداشم بخاطر یه تعارف کوچیک به دختر عمم اینا دیشب ۲۷ نفر مهمون داشت پریروزم ناهار خونه داداشمینا بودیم اون روز کلا ۱۰ نفر بودیم زندایی اینا اومده بودن . امیدوارم سال جدید سال پر از موفقیت و شادی برای هممون باشه. اتفاق های مهم سال ۸۷ رو اینجا می نویسم: ۱.قبولی دانشگاه رشته برق-البته یه ترم مهندسی فناوری اطلاعات روهم تجربه کردم ۲.اتفاق ها و خاطره های جدید با حس غریب مثل گفتن علاقمون به مامان اینا ۳. دداش محمد خونه درست کرد. ۴.فوت آقادایی و مامان بزرگ و................
شادی وسلامتی و سعادت وثروت رو برای همه تو سال جدید آرزومندم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 13:12 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
مامان بزرگم رفت برای همیشه موقعی که اصلا تصور نمی کردم تنهامون بزاره کاش زندگی جور دیگه ای بود... دیروز دوشنبه توی کلاس فیزیک حدود ساعت ۵ سه بار از خونه ننه اینا زنگ زدن هر سه بار بوق اشغال رو زدم دفعه چهارم داداشم باز بوق اشغال نگران شدم به رقیه گفتم فکر کنم اتفاقی افتاده هی زنگ می زنن گفت هیچی نشده نگران نباش آخرش توی کلاس که داشت تموم می شد تک زدم به داداش که ۵ ۱۰ دقیقه دیگه زنگ بزن..........ساعت ۵:۳۳ تو سرویس بابام گفت حال مامان بزرگ بده می تونی بیای فهمیدم چیزی شده...زدم زیر گریه ... وقتی رسیدیم خوابگاه زنگ زدم زندایی گفت تموم کرده می تونی پاشو بیای اون لحظه فقط گریه هام موند ...خیلی بده توی یه شهر غریب خبری رو بدت که خیلی ناراحت کنندست سه شنبه نتونستم بیام چون دیر بود و امروز حدودای ۶ صبح راه افتادم نصف مسیرم داداش اومد دنبالم امیرم اومده از تهران سر خاک همه بودن خیلی جمعیت زیاد بود مامان تو باغ رضوان که دید بغلم کرد و....همش یاد گذشته ها تو ذهنمه از وقتی دایی رفت چیزی از مامان بزرگ هم نمونده بود ظاهرش خوب بود ولی دلش نه همش می گفت محمدم ....وقتی فرزانه رو تو خونه می دیم همش یاد ۲ سال قبل اینا تو ذهنم بود که همش پنج شنبه جمعه اونجا بودیم بازی و شادی داشتیم ...تخت خواب ننه رو برداشته بودن ولی جای خالیش احساس می شد ...بچگی هام من که آبجی نداشتم مامانم زیاد نمی زاشت برم تو کوچه بازی کنم برا همین با ننه بازی می کردم اون میشد بچه من و من مامان می شدم ....اون موقع ها با ننه اینا همسایه بودیم هر وقت مامان دعوام می کردم یا ازم عصبانی میشد مستقیم می رفت پیش ننه بهش می گفتم این چه دختری داری منو ناراحت می کنه و....خیلی دوسش داشتم یه بار وقتی اومده بود خونمون چادرشو قایم کرده بودم که نتونه بر خونشون اونم کار داشت می خواست بره ولی من هیچ چادری بهش نمی دادم آخرش یه ملافه پیدا کرده گفت چادرمو ندیدی با این می رم ها گفتم خوب برو بعد دیدم جدی جدی رفت رفتم دنبالش چادرشو بدم ولی نگرفت با همون ملافه رفت....... هر وقت تلویزیون نگاه می کردیم چون تو تلویزیون فارسی حرف می زنن و ما ترکیم مامان بزرگ حرفاشونو نمی فهمید کامل منم یکی یکی حرفاشو ترجمه می کردم براش اونم خیلی دوست داشت.. امسال عیدیمو دو هفته قبل داد آخرین باری که دیدمش عیدیمو داد ۵۰۰۰۰تومان بغلم کرد و گفت خدا همیشه بهت سلامتی با پول بده توی بختت توی درست همیشه جایگاهت بلا باشه منم توی دلم گفتم ایشالله ولی رفتم دانشگاه این بار که اومدم دیگه نیست...... هر وقت از دانشگاه می یومدم تنها جایی که حتما باید می رفتم اونجا بود ولی از این به بعد چی.. بین همه بچه های ننه بیشترین ضربه رو مامان من فکر می کنم خورد و از این به بعد بیشتر نبودشو احساس می کنه ........ ننه فقط ۹ماه بعد دایی زنده موند... خدا رحمتش کنه و جایگاهش رو بهشت قرار بده........... حس غریب هم دلداریم می داد:الانم اس ام اس داده بود که گریه نکن که اشکات بدجور خرابم میکنه خیلی بد شد گه عروسیتو ندید.دوست دارم. نماز وحشت هم خوندیم بلد نبودیم زنگ زدم حس غریب یادم داد منم به بقیه یاد دادم. بعد شام نشسته بود درباره خیرات مامان بزرگ حرف می زدن وصیت کرده همه طلاهاش واسه مسجد بدن البته قبل از فوتش ۲ تا از انگشتراشو به من داده بود البته هیشکی نمی دونه به جز مامان و حس غریب ؛مقداری هم پول واسه مسجد دادن کنار گذاشته ؛بقیه خیرات گفتن اگه بخوایم شامو اینا بدن بیشتراز ۵۰۰ نفر مهمون میشه پس بهتره مراسم ناهار و خودمونی باشه که حدود ۶۰ نفر میشیم باشه بقیشو به بهزیستی یا مسجد بدن.اون چیزی که باعث شد اینو بنویسم حرف بود که دایی حسن زد و اون این بود که این حرفا درباره خیرات فقط برای مشورته و از لحاظ مالی هیچ مشکلی وجود نداره چون خود ننه به حد کافی دارایی داشت و.....نمی دونم اون خونواده هایی که مسکل مالی دارن این جور مسائلشونو چطوری حل می کنن جالبه برام که بعد مرگ یه نفر باز هم سر دارایی های اون بحث هست............................ خدا برای هر دردی درمونی وصبری داده خدایا در این مورد هم صبرمون رو زیاد کن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 0:20 توسط یه منتظر |
|
|
ولنتاین رو به همه تبریک می گم مخصوصا به حس غریبم.......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:7 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
امروز رفتم خونه حس غریب زردآلو (2نوع؛یه جورش خشک شده معمولی البته فکر کنم از بهترین درخت باغشون بودو مامان میوه های اون درخت رو خیلی دوست داره و یه جورشم قیسی) – لواشک – نون محلی (سفارش دادن براشون پختن) – گردو- دلمه( اینم جریانی داره واسه خودش من تو خوابگاه که بودم مامان دلمه پخته بود به حس غریب گفتم به مامان بگو برا منم دلمه نگه داره اونم به مامان گفته بود و برام نگه داشته بود تو فریزر من اینو فکر نکردم جدی بگیره ولی خوب عروس خوبش خواهم بود پس برام نگه داشته بود.) حس غریب امروز لباسای تازشو پوشیده بود خیلی خوشگل شده بود وخوش تیپ. پس با مهربونی ها مامان و حس غریب بایدم امروزم خیلی خوشحال باشم ولی راستش یه چیزم خیلی دلم می خواست اتفاق بیفته ولی نشد خیلی دوست داشتم مامان بغلم می کرد وقت برگشتن موقع خداحافظی و یا موقع اومدن البته موقع اومدن نمی شد چون مامان تو کوچه منتظرم واستاده بود. از وقتی مامان از حرف زدن من و حس غریب خبر داره و خود حس غریب همه چی رو به مامان گفته احساس خوبی دارم چون حس می کنم حس غریب خیلی دوسم داره که همه اشتباهات رو خودش به گردن گرفته و فقط خوبی های منو گفته و همین طور اعتمادم به حس غریب خیلی خیلی زیاد شده چون جلوی کسی کم نیاورد و ازم طرفداری کرد و از علاقش به مامان گفت. حالا از دانشگاه بگم بعضی از نمره هامونو دادن به جز یکیش که خیلی افتضاح بود بقیه بد نبودن ریاضی خیلی بد بود حدودا 2 نمره کمتر از اون چیزی که خودم پیش بینی کرده بودم کمتر بودم.معدلم هم حدود 16 خواهد بود امیدوارم از ترم بعد بهتر باشه. یه اتفاق بد هم افتاده مامان بزرگم باز پاش زخم شده و چون بیماری قند- دیابت - داره زخم پاش خیلی سخت خوب میشه تاول پاش رو امروز دیدم وسطشم سیاه شده امیدوارم دعا می کنم زودتر بهتر بشه اگه ناراحتی ها نبود مخصوصا غم فوت داییم حال ننه خیلی بهتر بود ولی خوب چه میشه کرد که غم همیشه هست. شنبه امتحان ارشد حس غریب اگه کسی می تونه دعا کنه . فدایت ای گل زیبای هستی نمی دانم کجا بی من نشستی قشنگی های فردایم تو هستی یگانه گنج دنیایم تو هستی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 22:28 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
امتحاناي ترم اول تموم شد با همه بدي ها و خوبي هاش خيلي خوب نبود البته براي مني كه طول ترم هيچي نخونده بودم بد نبود ......اميدوارم از ترماي بعد طول ترم خوب بخونم تا شب امتحان مشكل نداشته باشم من چون شب امتحاني نيستم نمي تونم يه شب بخونم دوستام مخصوصا دو تاشون راحت مي تونستن شبو بيدار بمونن و بخونن ولي من نه نمي تونستم.......... شباي امتحان تو خوابگاه يه شب تا 3 يه شب تا صبح بيدار بوديم يه شبم 12 مي خوابيديم ....يه اتفاق بدم افتاى بد جور اونجا سرما خوردم باعث شد تو امتحان تنظيم هيچي نخونم يكم تقلب كردم چون تستي بود مريض شدن تو خوابگاه خيلي بده مخصوصا اگه روزاي امتحان باشه هيچكس بهت نمي رسه خودتم كه از جات نمي توني بلند شي ولي خوب هنگامه برام يه تقريبا اشي پخت (فقط برنج و پياز بود با أب توش) بزه ها وقتي تو خوابگاه از پسرا حرف مي زنن فقط با عقل حرفشونو مي گن بدون اينكه يه ذره احساسو در نظر بگيرن من حرفي نمي زنم گاهي سكوت مي كنم همون تفكرات 2 3 سال قبل منو دارن كه هر چی رابطه بين دختر و پسر بود هر كس از علاقه حرف مي زد كامل نفي مي كردمش و مي گفتم اينا همش حرفه ولي چيزي كه بهش مي خنديم الان خودم همون وضعيت رو دارم دوست ندارم هيچ كدوم از دوستام از حرف زدن من و حس غريب با خبر بشن نمي خوام حرف زدن مارو به حساب هوس چند روزه بزارن موقع حرف زدناشون وقتي به پسراي كلاس گير مي دن زياد واردش نمي شم به همين دليل بهم مي گن امفوتر.......حس غريب بهم مي گه تو اين همه شر و شوري بهت مي گن امفوتر؟؟؟؟!!!!! حس غريب هم روزاي اخره كه براي امتحان وقت داره حدوداي 20ام امتحان ارشده اميدوارم ارزو مي كنم خوب بده..... روزاي اخر رفتم كنار سودابه محيط خوابگاه اونا كاملا متفاوته 6 نفريه اتاقشون به نسبت اتاق ما شور و حالشون كمتره تو اتاق ما تنها كسي كه با يه پسر حرف مي زنه منم و هيچ كدوم از دوستام خبر ندارن ولي تو اتاق اونا بيشترشون دوست دارن 2 تا از هم اتاقي هاشون دوستاشون از دانشگاه خودشونه .............بچه هاي ما سر حال ترن بزن بكوب داريم زياد مي خنديم ولي اونا نه بي حال ترن شايد چون نرم بالايي هستن واسه همونه شايد دليلش عاشق پيشگي شونه ......اميدوارم هممون كه ادعا داريم همديگرو دوست داريم واقعي باشه و در كنارش يه رسيدن و با هم موندني باشه . ازدوشنبه كه اومدم 2 بار حس غريب رو ديدم يه بار ديشب رفتم نون بخرم البته از اين نان فانتزي ها فكر نمي كردم صف باشه ولي صف بود و حس غريب نوبتشو داد به من و گفت بزارين خانوم اول بگيرن.......يه بارم تو اداره پست ديدمش هر دوبارش اصلا نتونستم تو چشاش نگاه كنم فقط از دور ديدمش ....حس غريب مي گفت مامان مي گه از وقتي اومده ديديش مي گه گفتم نه اونم ميگه قربون اون دلت برم.....مامان مي گه گه واقعا همديگرو بخواين واسه هم صبر مي كنين ....الان بيشتر از 2 سال ازاشناييم مي گذره......
در سرزمين من
عاشق بودن جنايت است
در سرزمين من حوا - به خاطر يک سيب -
روزي هزار بار سنگسار ميشود
در سرزمين من لبها بوسه را در نگاه ها ميجوين
و دستها عطر نوازش را در تاريکيها
در سرزمين من
عاشق بودن گناه کبيره است
!!!خدايا ! گناه مرا ببخش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 18:49 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........
|
| پیوندها |
|
یا مهدی ادرکنی.... |
|
RSS
|